|
خواننده ی عزیز، بهتره قبل از خوندن این متن، این قسمت رو بخونین :
متاسفانه یا خوشبختانه این مطلب در Index مربوط به گوگل جزو بالاترین مطالب مرتبط با کلمه ی "حشاشیون" هستش ولی این بالا بودن درجه بدین معنی نیست که این مطلب ارتباطی با حشاشیون داره. در واقع بهتره بگم که این مطلب بر اساس بازی Assassin's Creed در مدتها پیش نوشته شده بود و بسیاری از چیزهایی که درش میخونین ربطی به واقعیت نداره و ساخته و پرداخته ذهن بازیسازان هستش و بهمین دلیل ازتون میخوام که به این مطلب به عنوان تحلیلی خیالی از داستان بازی Assassin's Creed بنگرید و نه حقیقتی در مورد حشاشیون، حسن صباح و اسماعیلیان...
در ضمن باید بگم که بعد از چندین سال از نوشتن این مطلب، تازه فهمیدم که این بازی وسیله ی قدرتمندی برای ماسونها برای کنترل عقیده و ایده های من بوده... در اینمورد بیشتر صحبت نمیکنم ولی ازتون میخوام که یه چیزی رو همیشه با هر بازی ایی که انجام میدین و با هر فیلمی که میبنیین در ذهنتون داشته باشین : "خام خام به فیلم و بازی نگاه نکنین... سعی کنین ببینین چه پیامی رو داره یواشکی تو ذهنتون فرو میکنه... درکش کنین..."
موفق باشید
متن ایندفعه یه کمی جدیتر از متنهای گذشته م هستش و با اینکه کوتاهتره ولی هدف خوبی رو برای روشن کردن یک موضوع جالب مطرح میکنه...سعی کردم استفاده م رو از عناصر مختص به بازیها کم کنم تا این متن برای همه ی افراد قابل درک باشه و فکر کنم که موفق بودم...در هر قسمت اطلاعات عمومی ایی رو که ممکنه لازم داشته باشینشون رو براتون قرار دادم... متن طولانی ایی بود مثل همیشه و معلوم خواهد شد که ارزشش را داشت یا نه...

این متن حول بررسی داستان بازی Assassin’s Creed میگرده...Assassin’s Creed پروژه ایی بود که در گروه زیر مجموعه ی UbiSoft Montreal ساخته شد و هدف خیلی قشنگی رو دنبال میکرد...بازی در ابتدا اسمش Project Assassin’s بود که بعدها برای اینکه اسم ویژه ی "Project" نتونه روند داستانی رو لو بده , اسم بازی رو به "آیین فدائیون" یا "آیین آدم کشها" و یا همون Assassin’s Creed تغییر دادن...
داستان بازی در زمان جنگهای سوم صلیبی اتفاق میفته...زمانی که جنگ بین مسیحیون و مسلمانان به اوج رسیده بود و سرزمین مقدس رو تکه پاره میکرد...زمانی که سلاح الدین ایوبی کنترل نیروهای مسلمان و از طرفی ریچاد شیر دل هم کنترل نیروهای صلیبی رو به عهده داشتند. داستان بازی حول وظیفه ی یک فدائی به نام "الطیر بن لاحد" میگرده که باید 9 نفر از افراد مهم کلیدی در سپاه اسلام و صلیبیون رو از بین ببره...کسی که این کار رو به عهده ی الطیر میگذاره , سینان و یا همون المعلم هستش (رشید الدین سینان که در تاریخ واقعی , رهبر شاخه ی سوریه ایی حشاشیون بوده) که در دوران جنگهای صلیبی حضور داشته و کسی نبوده جز شاگرد حسن صباح...
حسن صباح به خدای الموت معروف است و اولین گروه Organize شده ی بین المللی آدم کشی رو در جهان تاسیس کرد که فرقه ی اسماعیلیون هم از زیر مجموعه های فرقه ی یاد شده هستند..."حشاشیون" اسمی بود که از طرف غرب بطور رسمی در سال 1809 به این گروه اختصاص داده شد (در پاریس و در سال 1809) به خاطر این ذهنیت که حسن صباح و گروهش افرادی رو که در خدمت داشتند به "حشیش" معتاد میکردن و سپس در ازای همکاریشون به اونها این مواد مخدر رو میدادن...
لازم به ذکره که این ذهنیت توسط صلیبیون و بخصوص حاکمانشون به این فرقه داده شده و هیچ مدرک قاطعی نیست که بتونه اینکار رو ثابت کنه و در اصل حشاشیون به کسانی میگفتن که "پیروان حسن صباح" بودن...تحقیقات گسترده و قاطعی توسط خارجیان صورت گرفته که نظریه ی "استفاده از حشیش" رو رد میکنه...از اون دلایل میشه به دو نمونه ی زیر اشاره کرد :
Nevertheless, the most acceptable etymology of the word assassin is the simple one, it comes from Hassan (Hasan ibn al-Sabbah) and his followers, and so had it been for centuries. The noise around the hashish version was invented in 1809, in Paris, by the French orientalist Sylvestre de Sacy, whom on July the 7th of that year, presented a lecture at the Academy of Inscriptions and Fine Letters (Académie des inscriptions et belles lettres) –part of the Institute of France- in which he retook the Marco Polo chronicle concerning drugs and this sect of murderers, and associated it with the word. Curiously his theory had great success and apparently still has.
– Jacques Boudet, , Les mots de l’histoire}, Ed. Larousse-Bordas, Paris, 1998
Many scholars have argued, and demonstrated convincingly, that the attribution of the epithet 'hashish eaters' or 'hashish takers' is a misnomer derived from enemies of the Isma'ilis and was never used by Muslim chroniclers or sources. It was therefore used in a pejorative sense of 'enemies' or 'disreputable people'. This sense of the term survived into modern times with the common Egyptian usage of the term Hashasheen in the 1930s to mean simply 'noisy or riotous'. It is unlikely that the austere Hasan-i Sabbah indulged personally in drug taking. ...There is no mention of that drug [hashish] in connection with the Persian Assassins - especially in the library of Alamut ("the secret archives").
– Edward Burman, The Assassins - Holy Killers of Islam
داستان بازی بین گذشته و آینده در گردشه...در آینده (سپتامبر سال 2012 میلادی یعنی فقط سه ماه مونده به پایان سال 2012) شرکتی به نام Abstergo دست به تولید دستگاهی میزنه که میتونه خاطرات و حافظه هایی رو که در DNA فرد ذخیره شدن رو به دست بیارن... این موضوع در علم ژنتیک موضوع و نظریه ی معروفی هستش : اینکه هر فردی در DNA ش خاطرات و حافظه ی گذشتگانش رو حمل میکنه بدین ترتیب که با دسترسی به این قسمت خاص DNA و شکوندن قفل ژنتیکیش , میشه به خاطرات گذشتگان یک فرد دسترسی پیدا کرد...این نظریه حتی وجود غریضه رو هم در موجودات ثابت میکنه...بدین صورت که میگه غریضه چیزی نیست جز حافظه ی Solid و Static یک موجود زنده که از پیشینیانش به ارث رسیده و در DNA ی همه ی اونها موجود هستش...
شرکت Abstergo (که در ادامه ی بازی معلوم میشه که آخرین بازمانده های Knights of The Temple و یا همون Templar ها هستن) درون بازی موفق میشه که دستگاهی به نام Animus بسازه که با اتصالش به مغز و دسترسی مستقیم به DNA هر فرد میتونه با Image Processing مخصوص به خودش , خاطرات یکی از پیشینیان اون فرد رو درش زنده کنه و اون فرد در حالتی مثل خواب میتونه شاهد اون حافظه باشه...این شرکت از صدها سال پیش تبدیل به بزرگترین شرکت تکنولوژیکی در کل دنیا میشه که برای اینکه اعمالش تحت تاثیر دولتها قرار نگیره , هیچوقت اسمش رو فاش نمیکنه...
Templar ها و یا همون شوالیه های معبد در بین سالهای 1100 تا 1300 میلادی به وجود اومدن و هدف اولیه شون حمایت از مهاجرانی بود که به اورشلیم (فلسطین فعلی) مهاجرت کرده بودند...در مورد اهداف Templar ها همیشه حدس و گمانهای زیادی هم بوده...بعنوان مثال Dan Brown نویسنده ی کتاب Davinci Code و یا همون راز داوینچی, هدف اصلی Templar ها رو حمایت از آخرین بازمانده ی نسل عیسی مسیح میدونه و با یک سری دلایل منطقی سعی در اثبات این داره که "مری مگدانلد" یعنی همون زنی که به جرم فاحشگی (و یا اونطور که بهش نسبت داده بودن) در حین سنگسار به دست حضرت مسیح نجات داده شد و یکی از حواریون آن حضرت بود , همسر حضرت مسیح بوده (و به کمک تابلوی شام آخر خود داوینچی اینو اثبات میکنه) و حضرت مسیح واقعا بازمانده ایی داشته که کلیسا بعد از فهمیدن این موضوع دستور قتل شوالیه های معبد رو صادر میکنه و تا به امروز به دنبال آخرین بازمانده ی مسیح هستش...
طبق وقایع رسمی در سال 1312بعد از میلاد پاپ کلمنت تحت فشار شدید شاه فیلیپ , این گروه رو غیر رسمی اعلام کرد و عملا این گروه از هم پاشیده شد...در داستان بازی به این اشاره میشه که این گروه (یعنی Templar ها) و همچنین گروه مسلمانهای حشاشیون (یعنی Assassin ها) هنوز هم دارای فعالیتهای سری هستن...شرکت Abstergo نماد شوالیه های معبد هستش ولی نماد خاصی برای Assassin ها معلوم نمیشه...
اطلاعات دیگه ایی که لازمه در اینجا به بینندگان بدم موضوعات سال 2012 هستش...خیلی از مردم آمریکا و همچنین کاتولیکهای مسیحی به موضوعی به نام Apocalypse اعتقاد دارن...جنگ Armageddon یکی دیگه از این اعتقادات هستش...تمامی این اتفاقات به قول برخی قراره در 21 دسامبر سال 2012 میلادی اتفاق بیفته...دلایلی که برای این امر ذکر کردن زیاد هستش...از پیشبینیها گرفته تا Match کردن و جفت دادن یک سری وقایع تاریخی گذشته که همگی به سال 2012 منتهی میشه...اعتقاد بر اینه که مسیح (منجی و یا همون The Messiah که مسلمانان حضرت مهدی (عج) میدوننش) در سال 2012 پس از جنگی عظیم ظهور میکنه که سرآغاز همه ی سختی ها و در عین حال همه ی راحتی ها و رستگاریهاست...
Abstergo از یک فرد مخصوص استفاده میکنه...مردی به نام Desmond Miles که قبلا خودش یک Assassin بوده (البته در دنیای نوین که اونوقت بهشون میگن HitMan !) و حالا داره یک زندگی عادی رو انجام میده...با توجه به تحقیقات شرکت این فرد به "الطیر بن لاحد" در قرون وسطا مرتبط هستش و الطیر در واقع جد بزرگ وی محسوب میشه...
دانشمندان Abstergo دزموند رو راضی میکنن که به کمک Animus حافظه ی الطیر رو شبیه سازی کنه تا اون دانشمندا بتونن به کمک این حافظه به نقشه ی خاصی دسترسی پیدا کنن که مکانهای خاصی رو روی کره زمین نشون میده...حافظه ی الطیر شبیه سازی میشه و دزموند در خاطرات الطیر , اون 9 نفر رو تک تک به قتل میرسونه...در آخر متوجه میشه که نفر دهمی هم هست که پشت تمام این اتفاقات بوده (Conspiracy Theory) و اونم کسی نبوده جز خود سینان و یا همون المعلم...المعلم با استفاده از تمامی اون 9 نفر به گنجینه ایی میرسه به نام "تکه ی بهشت" که روی یک اصل استوار بود : حرص و آز

این گنجینه به قول المعلم منشاء تمام قدرتها محسوب میشه و به کمک اون میشه تصاویر غیر واقعی رو در ذهن افراد درست کرد (درست مثل اثری که مواد مخدر روان گردان بر افراد میگذارن)...بهرحال الطیر المعلم رو هم شکست میده و با اینکه تنها کسی بوده که این گنجینه ی نقره ایی نمیتونسته روش تاثیری بگذاره (برای اینکه در زندگیش هیچ حرص و آزی نداشته) ولی به هنگام نابودیش دچار شک و تردید میشه و درست قبل از اینکه حافظه ی الطیر به پایان برسه , این شیئی نقره ایی باز میشه و در قرون وسطی مثل سیستمهای نمایش تصویر لیزری (که در المپیک آتن سال 2004 دیده شد) تصویری رو از کره ی زمین بهمراه یک سری نقطه های خاص در برخی کشورهاش نشون میده...بعنوان مثال نقطه ایی که در کشور ایران نشون داده میشه در نزدیکی استان فارس و شهر شیراز قرار داشت...جالب اینجاست که دو تا نقطه هم در این نقشه هستن که بر روی کره ی زمین عملا وجود خارجی نداشتن ! به این معنی که بازی فرض کرده که در خلال جنگهای صلیبی , این دو مکان بودن ولی بعدش و در قرن 21 به دلایلی دیگه نیستن...و در اینجا بود که قسمت اول یک سه گانه و یا همون قسمت اول تریلوژی Assassin’s Creed به پایان میرسه... داستان بازی با اینکه روی عناصر Sci-Fi خیلی تمرکز داشت ولی یک چیز دیگه ش توجه منو به خودش خیلی جلب کرد و اونم اون 10 نفری بودن که باید به دست الطیر کشته میشدن...
این 10 نفر همگی اهداف درستی رو دنبال میکردن...اهدافی که حتی وقتی توسط الطیر کشته میشدن و آخرین کلماتشون رو بر زبانشون میراندن , باز هم حاضر نبودن ازشون روگردان بشن...الطیر طبق سخنان المعلم به پیش میره...برای اینکه به قول المعلم "کشتن این افراد باعث برگشتن صلح به سرزمین مقدس میشه" و الطیر هم درست مثل یک نظامی و درست مثل یک آدمکش حرفه ایی که نباید سوالی در مورد کاری که بهشون گماشته شدن بکنن , شروع به کشتن این افراد میکنه...
ولی بعد از مواجهه با این افراد و کشتنشون میبینه که حتی در مرگ هم این افراد از هدفشون دست برنمیدارن...بعنوان مثال دکتری مسیحی (گارنیر ناپلوس = Garnier de Naplus) یکی از افرادی بود که الطیر باید به قتل میرسوند و در قرون وسطی این فرد واقعا وجود داشته...بهنگام مواجهه با این فرد در بیمارستانش میبینین که یکی از بیماران داره مثل چی از دست این دکتر فرار میکنه...در دهانش همش "به حرفاش گوش نکنین...اونا زهره..." میچرخه و در صورتش ترس موج میزنه...گارنیر به کمک گاردها اون رو میگیره و ازش میخواد که به مکان اصلیش برگرده ولی بیمار به این حرف گوش نمیکنه و به گارنیر میگه که "تو نمیتونی منو اینجا نگه داری...من دوباره از اینجا در میرم..." گارنیر نگاهی بهش میندازه و با گفتن اینکه "نمیتونم این اجازه رو بهت بدم" به گاردها دستور میده تا پاهای این بیمار رو از زانو بشکنن تا نتونه دیگه فرار کنه...در جلوی چشمان همه پاهای این بیمار رو میشکونن و کشون کشون میبرش به محلش...حالا در اینجا ماموریت شما برای کشتن گارنیر آغاز میشه...
حسابی از دستش عصبانی هستین بخصوص با تصمیمش مبنی بر شکوندن پای بیماری که عملا نمیخواست توسط گارنیر درمان بشه...وقتی که بهش میرسین و خنجر معروف حشاشیون از دستتون بیرون میپره و خنجر رو در گردنش فرو میکنین , میتونین برای آخرین بار باهاش مکالمه ایی رو انجام بدین...و این مکالمه ها خیلی جالب هستن...
******
متن شروع این وضعیت و همچنین مکالمه ی بین الطیر و گارنیر رو براتون به فارسی برگردوندم و در زیر قرار دادم : *مردی در حال فرار از در جلویی بیمارستان است* مرد : نه...کمکم کنین...کمـــــک...خواهش میکنم...باید کمکم کنین... *مرد توسط چند گارد مخصوص بیمارستان در حال فرار گرفته میشه...در بیمارستان باز میشه و گارنیر جلو میاد و خطابش با گاردها هستش* گارنیر : بس کنین...من بهتون دستور دادم که بیمار رو برگردونین نه اینکه بکشینش...پسرم ! همه چی درست میشه...دست منو بگیر... مرد : نــــــــه...به من دست نزن...دیگه نه... گارنیر : این ترس رو از خودت دور کن وگرنه من نمیتونم کمکت کنم... مرد : بهم کمک کنی ؟! مثل همون کمکی که به بقیه کردی ؟! تو روحشونو ازشون کشیدی بیرون ! من دیدم ! من دیدم ! ولی مال منو نه ! بهت اجازه نمیدم... *گارنیر یک پشت دستی شدید میخوابونه توی صورت این مرد* گارنیر : به خودت مسلط باش ! فکر کردی من دوست دارم این کارو بکنم ؟! فکر کردی خوشم میاد که بقیه زجر بکشن ؟! ولی تو برام راه دیگه ایی نذاشتی... مرد (رو به جمعیت) : هر حرف پر محبتی که میزنه یه دروغه ! دیدین که منو چطور زد...(حالا داره دوباره تقلا میکنه)...اون راضی نمیشه مگه اینکه همتون جلوش خم بشین و سر به فرمانش بگذارین... گارنیر : نباید اون حرفو میزدی...(رو به گاردها) برش گردونین به محل استراحتش...من بهش میرسم وقتی که اوضاع اینجا رو سروسامون دادم... مرد : نمیتونی منو اینجا نگه داری ! دوباره فرار میکنم... گارنیر : نه...نمیکنی...(رو به گاردها) هر دو پاش رو بشکنین... *گاردها پای مرد رو با لگد از ساق میشکونن و مرد از درد بیهوش میشه...* گارنیر : متاسفم فرزندم...(رو به جمعیت فریاد میزنه) شماها کار دیگه ایی ندارین ؟! *الطیر میره سراغ گارنیر و بعد از یه کم بررسی بالاخره از پشت غافلگیرش میکنه و میکشدش...حالا آخرین صحبتهای گارنیر و الطیر رو میبینیم* الطیر : دیگه میتونی راحت باشی... گارنیر : آه...حالا دیگه من استراحت میکنم...رویای ناپایان منو به خودش فرامیخونه...قبل از اینکه چشمانم رو ببندم باید یه چیزی رو بدونم : بعد از من چه بلایی سر فرزندانم میاد ؟! الطیر : منظورت آدمای بدبختیه که آزمایشات پزشکی زجر آورت رو روشون اجرا میکردی ؟! اونا حالا آزادن که به خونه هاشون برگردن... گارنیر : خونه هاشون ؟! کدوم خونه ها ؟! منظورت مردابها و فاضلبهایی هستش که از اونجا جمعشون کردیم ؟! میخوان دوباره به زندانهاشون برگردن ؟! الطیر : تو اونا رو بر خلاف خواست و اراده شون از اونجا کشیدی به بیمارستانت...حالا اونا آزادن... گارنیر : بله...و چه اراده ی کمی داشتن که بتونن ازش استفاده کنن...مگه هر بچه ایی هر چیزی رو که بخواد باید بهش داد ؟! وقتی یه بچه به پدرش میگه :پدر ! من میخوام با آتیش بازی کنم" و پدرش هم بهش اجازه ی هر کاری رو میده , باید در آخر انتظار نابودی اون بچه رو هم داشته باشی... الطیر : اینا بچه نیستن...اینا مردان و زنانی هستن که به سن بلوغشون رسیدن...اونا بچه های تو نیستن... گارنیر : از نظر بدنی درست میگی...اونا از نظر بدنی دیگه بچه نیستن ولی از نظر ذهنی...نه...و این همون چیزی بود که من سعی در درست کردنش داشتم...بدون Piece of Eden (تکه ی بهشت که بهش اشاره کردم) که تو از ما دزدیدش , کار من خیلی کند شد ولی برای کارم شاهد هستش...اون گاردهایی رو که دیدی همون فاضلاب نشینایی بودن که خودم با دستای خودم از اون خرابه های کثیف پیداشون کرده بودم و در اینجا بهشون رسیده بودم...من اونا رو سالم کردم و از دیوونگی رهاییشون دادم...ولی بدون من...اونا دوباره همون دیوانگان قدیمی میشن... الطیر : تو مثل اینکه واقعا به اینکه داری به اونا کمک میکنی ایمان داری ؟! گارنیر : نه...من فقط بهش ایمان ندارم...من *میدونم* که کارم درسته...
******

تک تک افرادی که الطیر به قتل میرسونه همینطوری بودن...یعنی هدفی که داشتن درست بوده ولی راهی رو که برای رسیدن به هدف انتخاب میکردن غلط بود...گارنیر میخواست که مردم رو از بدبختی و بیچارگی نجات بده ولی راهی که انتخاب کرده بود این بود که اونها رو بر خلاف خواسته و اراده شون به بیمارستانش بکشه و با هر راهی که میتونست پیدا کنه (چه انسانی و چه غیر انسانی) اونها رو به قول خودش نجات بده... یکی دیگه از این افراد تلال هستش که مسلمون هم هستش (هر چند که این موضوع در بازی زیاد هم مهم نیست) و کاری که میکرده این بوده که بدبخت بیچاره ها رو از توی خیابون جمع کنه و توی زندانهایی به عنوان برده نگهداریشون کنه...وقتی که میکشینش میفهمین که هدف اصلیش از زندانی کردن این مردم بیچاره "در امان نگه داشتنشون تا زمان سفر" بوده ! و همینطور که جلو میرین متوجه میشین که اهداف اغلب این افراد کاری مثبت بوده ولی راهی رو که برای رسیدن به این هدف انتخاب کردن راهی غلط بوده...
وقتی که بین دو زمان گذشته و آینده در گردش هستین متوجه یک شباهت خیلی جالب میشین که بازیسازها خودشون در بازی قرارش دادن و اونم اینه که بعد از حدود 1 هزار سال از این وقایع , شرکت Abstergo که آخرین بازمانده های شوالیه های معبد هم هستن , هنوز هم دارن از همون فرمول "هدف خوب , راهش بد" استفاده میکنن !
ولی چیزی که برای من جالب توجه بود موضوع بالا نبود...موضوع قابل توجه این بود که تک تک اون افراد خودشون رو در جایی میدونستن که بتونن برای مردمشون تصمیم بگیرن , چه اون مردم بخوان و چه نخوان...و صرفا اینکه نسبت به اون مردم از جایگاه اجتماعی بالاتری و یا علم بیشتری برخوردار بودن , به نظرشون دلیل کافی بر این بود که بتونن برای آینده ی این مردم تصمیم بگیرن... تک تک اون افراد هدف "زیر یک پرچم جمع کردن همه ی مردم" رو دنبال میکردن...هدف خوبی به نظر میرسه ! ولی راهی که برای انتخاب کرده بودن از بیراهه میرفت !
و چیزی که در مورد این موضوع هم شایع و هم بارز هستش , همین روند برای دنیا و جامعه ی امروز ما هستش...این مقاله ی من نه برای بیدار سازی هستش و نه برای شکایت کردن از روند جامعه...آینده ی یک جامعه رو مردمش تعیین میکنند و تا وقتی که قدمی براش برندارن , خدا هم قدمی براشون بر نمیداره...ولی چی شد که اون موضوع به این موضوع گره خورد ؟! جوامع امروز ما همون 10 نفری هستن که هدف رو در نظر دارن ولی راه رو گم کردن...رهبران دینی و غیر دینی روی این موضوع اتفاق نظر دارن که باید همه زیر یک پرچم جمع بشن ولی راه رسیدن به این هدف رو گم کردن... سوال قبل از هر چیزی اینه : آیا انسانها به طور غریضی و یا غیر غریضی , اصلا میتوانند زیر یک پرچم جمع شوند ؟!
اگر جواب این سوال مثبت بود در طول این 5000 سال حداقل یکبار شاهد چنین اتفاقی بودیم که در آن تمامی مردم در زیر یک پرچم واحد متحد شوند...ولی متاسفانه جواب این سوال منفی بوده و راه رسیدن بهش رو اکثر افراد در "منجی" یا "مسیح" میدونن...کسی که میاد و این غیر ممکن رو ممکن میکنه...
با اینکه جواب اون سوال منفی بود ولی هنوز بسیاری هستند که خودشون رو در جایگاهی میدونن که برای مردم بالغ عصر خویش تصمیم بگیرند...گارنیر یک نماد بود...از کسی که دارای علمی بس مختصر نسبت به اطرافیانش است و با تکیه بر این علم , این اجازه رو به خودش میده که برای زندگی کسی تصمیم بگیره فقط برای اینکه "اون فرد نمیتونه برای خودش تصمیم بگیره و لیاقت این کار رو نداره"...
و دنیای امروز ما هم طبق همون اصل میگرده...در گذشته این اصل "بکش یا کشته میشی" بود , در امروز تبدیل شده "برای زندگیت تصمیم بگیر و یا براش تصمیم میگیرن"...و متاسفانه این یه حقیقت تلخ هستش...کسانی مثل گارنیر وقتی که به ضعف افراد در تفکر و تعمق پی میبرن , خودشون رو در جایگاهی میبینن که بتونن از این جهل استفاده بکنن...و چرا باید به این کار گفت بد ؟!
این سوال در بین ما مطرح میشه که "آیا کسی که از نعمت خداییش یعنی قوه ی تفکر و انتخابش استفاده نمیکنه , لیاقت اینو داره که بتونه برای زندگیش تصمیمی درست بگیره ؟!" و اینکه "آیا ما که از این قدرت استفاده میکنیم , لایق این نیستیم که بر تک تک این افراد حکومت کنیم و برای زندگیشون تصمیم بگیریم تا بتونیم اونها رو به آینده ایی بهتر هدایت کنیم ؟!"
میبینین اون موضوع پیچیده چقدر ساده شد ؟! همه ش بر میگرده به انتخاب افراد...با یک انتخاب ساده میتونی بر فردی حکومت کنی و برای زندگیش و یا حتی مرگش تصمیم بگیری...و با یک انتخاب ساده میتونی از نعمت تفکرت استفاده کنی و از زیر این بردگی بیرون بیای... ولی باز هم هدف این متن محدود به این موضوع نمیشه...امروز در کشورمون ما شاهد این هستیم که رهبران دینی و غیر دینی مون خودشون رو در مکانی قرار دادن که برای فردای بهتر ما تصمیم بگیرن...یک سخن جالب و معروف هستش که میگه "انسانها برای خوشبخت شدن و خوشبخت بودن به زمین نیومدن" و تا به امروز این امر نتونسته نقض بشه...در هر بازه ی زمانی مشخصی جنگی بین انسانها رخ داده...انسانی انسان دیگری رو به قتل رسونده...انسانی نتونسته با انسانی دیگر کنار بیاد...و سخن جالب دیگه ایی هم هست که میگه "اگه خدا میخواست انسانها همه شون زیر یک پرچم متحد بشن , خودش با یک اشاره اینکار رو ممکن میساخت" و وقتی که در موردش تفکر میکنیم میبینیم که حرف درستی هستش...
پس چرا اینطوری نشده ؟! چرا همه ی ما در تقلای رسیدن به چیزی بهتر از زندگی فعلیمون هستیم ؟! چرا خدا هیچوقت با یک اشاره ی کوچک برای زندگی ما تصمیم نگرفت و اونوقت ما رو مستقیما هدایت نکرد تا همه مون زندگی بهتری داشته باشیم ؟! دارین به اون چیزی که دوست دارم بهش برسم , میرسین ؟! نه ؟!
گارنیر رو که عقلی کوچک و علمی کمی برتر از اطرافیانش داشت رو در نظر نگیرین...خدا رو در نظر بگیرین که در بالاترین سطح علمی و عقلی تمامی اون چیزهایی که میشناسیم قرار داره...اینقدر قدرت داره که بتونه انسانها رو به هر کاری که دوست داره واداره و اینقدر قدرت داره که بخواد به خودش این حق رو بده که برای زندگی هر کسی تصمیم بگیره (و برخی عقیده دارن که اینکار رو انجام میده که طبق نظریه ی حرکت جوهری ملاصدرا میشه این عقیده رو نقض کرد)...
با اینحال شاهد این هستیم که خدای متعال این کارو با ما بندگانش نکرد...شاهد این هستیم که با فرستادن 124000 پیامبر *راه* رو به تمامی مردم اعصار مختلف نشون داد ولی اونها رو به پذیرفتن راه مجبور نکرد...و همین زیبایی هستش که فرق اساسی خدا و ما انسانها در این موضوع رو نشون میده...
حضرت محمد (ص) زمانی از جهل مردمش بیش از اندازه ناراحت میشه که آیه ی معروف "بشیرا و نذیرا" برای آنحضرت میاد...و خدا در این آیه بر پیامبرش تاکید میکنه که "تو در انتها فقط مژده دهنده و بیم دهنده هستی" و ما اینو فراموش کردیم که خدا *انتخاب* راه رو به عهده ی ما گذاشته...و برای انتخاب این راه مغزمون رو به ما عطا فرموده...
ما میایم و با قرار دادن گشتهای ارشاد در خیابونهامون , مردمی رو که از بچگی مسلمان بزرگ شدن (و نه اینکه مسلمان باشن) رو مجبور به این میکنیم که یکی از راههای خداپسندانه یعنی حفظ حجاب رو به مردمی که دوست ندارن تفکر کنن (و یا تفکر حسابی ایی در مورد این موضوع کردن) القا کنن...برای اینکه به خودمون این اجازه رو دادیم که برای زندگی مردممون تصمیم بگیریم...حق این اجازه از کجا اومده ؟! غیر از اینه که متوجه شدن که مردمشون به اندازه ی کافی در مورد کارهاشون فکر نمیکنن و در نتیجه خودشون رو در مکانی قرار دادن که برای اونها فکر کنن و برای اونها تصمیم بگیرن ؟!
و واقعا چنین اعمالی چقدر جواب میده ؟! در داستان خیالی Assassin’s Creed تک تک اون افراد به سرنوشت مرگ دچار شدن...ولی چرا در دنیای واقعی مون نگاه نکنیم ؟! وقتی که دوستان من در خیابان توسط گشت ارشاد مورد مواخذه قرار میگیرن دقیقا چه اتفاقی این وسط میفته ؟! گشت ارشاد در صورتیکه خیلی مهربون باشه (!) به فرد تذکر شدیدی میده...فرد سر و وضعش رو درست میکنه ولی نه با اشتیاق بلکه با کینه ایی که از این عمل گشت ارشاد در قلبش به وجود اومده...آیا غیر از اینه که این فرد 100 متر اونورتر دوباره وضع موهاش و یا لباسهاش رو به حالت قبلی برمیگردونه ؟!
و واقعا غیر از اینه که اعمال یکطرفه و شدید یک دولت و بالطبعش نیروهای انتظامی (که فقط ملزم به اجرای دستور هستن و نباید سوالی رو بپرسن : یک المعلم و یک الطیر دیگه !) در دستگیری کسانی که وضع ظاهریشون به اصطلاحی "مناسب یک جامعه ی اسلامی نیست" , فقط نشون دهنده ی اینه که دولت سر کار مربوطه به دنبال راهی برای اسلامی نشون دادن خیابونهاش هستش و AfterMath یی که این عمل برای مردم جامعه ش ایجاد میکنه به هیچ وجه مهم نیست ؟!
پس دولتهای به اصطلاح نوین و مدرن امروزی چه فرقی با گارنیرها , تلالها , المعلم ها و رابرتهای 1000 سال پیش داره ؟! اصلا به نظرتون فرقی داره ؟! ما با 1000 سال (یا بهتره بگم 5000 سال) پیشمون اصلا فرقی کردیم ؟! بغیر از تغییر در لباسها و استفاده از وسایل مدرن و جدید امروزی , آیا ما با مردم جاهل دیروز فرقی داریم ؟!
آیا ما با کوفیانی که به هنگام دیدن قرآن بر سر نیزه ها , قرآن واقعی و دین واقعی رو فراموش کردن و از یادشون رفت که کسی که این قرآنها رو بر سر نیزه گذاشته در اصل همون دشمن اصلی اسلام هستش , فرقی داریم ؟! آیا با فلسطینیانی که زمینهای خود را به قیمتهای گول زننده به صهیونیستها فروختند و به فکر هجوم فردای آنها نبودند , فرقی داریم ؟! یا آیا با بیشعورانی که در قرون وسطی زنان را به جرم جادوگری آتش میزدند تفاوتی احساس میکنیم ؟! فرقی بین ما و سربازهای احمق آمریکایی که به اسم "آزاد کردن مردم از دست یک دیکتاتور" به عراق و افغانستان حمله کردند حس میشود ؟! و آیا امروز در جامعه مان که ظواهر و زیباییهای ظاهری بر روابط بین افراد و معاشقه های دو طرفه حاکم شده اند , تفاوتی را با دوران خفقان حکومت پهلوی احساس میکنیم ؟! آیا به غیر از این است که ارزشهایی که خون پاک پدران و برادران و خواهران و مادران این سرزمین برایشان ریخته شده اند , فقط به 30 سال زمان نیاز دارد تا همگیشان به فراموشی سپرده شود ؟! نه دوستان...نه عزیزان...من پسر پدری هستم که بدنش بیش از 100 ترکش درون خود دفن کرده است...پدری که برای آینده ایی جنگید که امیدوار بود پسرش در آن به درستی و به راحتی و با آزادی اسلامی در آن زندگی بکند...پدری که بدنش را فدای میهنش و فدای خانواده اش کرد برای یک ارزش : اسلام...اسلامی که به انسانها تفکر در خلقت و انتخاب راه درست را بیش از هر مذهبی سفارش میکند... و آیا ما فرقی با دیروز کرده ایم ؟! آیا غیر از این است که هنوز هم همان عروسکهای خیمه شب بازی ایی هستیم که بازیچه ی دست دولتها و افراد پرقدرت تر از خودمان شده ایم که قدرت و علم بیشترشان در زندگی به آنها این اجازه و اختیار را داده که برای تک تک ما تصمیم بگیرند تا ما را به زندگی بهتری هدایت کنند (و شاید به احتمال زیاد , یک زندگی بدتر و در عین حال کنترل شده تر )
گارنیر و یا تلال که خودشون رو فردی خداپرست میدونستن , در اولین قدمشون دچار مشکل بودن و اونم این بود که فراموش کرده بودن که قبل از هر کسی , خدای متعالشان , کاری رو که اونها قصد انجام دادنش رو داشتن با تمام قدرتی که داشت انجام نداد...در صورتی که خدا اینکار را انجام میداد پس استفاده از دو نعمت اصلیش به چه کاری میومد ؟!
ادامه ی این مطلب بیش از هر مطلب دیگری توسط من قابل پیشبینی هست...چیزی هست که هر روز در اخبارها میبینیم...در سخنرانیها میشنویم...در خیابانها با آنها زندگی میکنیم و در صورتیکه من این متن را ادامه بدهم مطمئنا کسی خواهد بود که جمله ی "بابا نمیخواد اینا رو به من بگی ! من اینا رو هر روز دارم خودم میبینم !" را بار قسمت نظرها بکند !
ولی سعی من در این مطلب یادآوری این بود که ما هنوز هم دارای همان مغز و قدرت انتخاب گذشتگانمان هستیم...پس چرا از آنها استفاده ی بهتر و برتری نکنیم تا برایمان تصمیم نگیرند و زندگیمان را برایمان مشخص نکنند ؟! پس چرا به جای "من اینها رو هر روز میبینم" هیچوقت در موردشون فکر نمیکنیم ؟! فقط برامون مهمه که اشاره به این بکنیم که یک بدبختی رو همه جا میبینیم ؟!
انتخاب اینکه بخواهید المعلم ها و گارنیر ها برایتان تصمیم بگیرند را به خودتان وامیگذارم (چونکه در انتها کار من نیز فقط در حد روشن کردن یک موضوع نیمه تاریک بود) ولی به یاد الطیر و یا انسانهای واقعی ایی باشید که با رویارویی با هر موضوع پیچیده , به جای پاک کردن مسئله و پشت کردن به آن , سعی در کشف چگونگی آن شدند...به یاد این باشیم که *هر چیزی* ارزش خیره شدن و تفکر در موردش را دارد...چه یک دیوار کلوخی کج و کوله باشد و چه یک مد لباس جدید که از فرانسه به بازار آمده و "چشم همه را میگیرد" ! موفق باشید...
محمد مهدی حاجی اسمعیلی |
نظرات
با اجازت مطلبتو توی سایتم گذاشتم
یک بار خوندم,من باب احتیاط پرینت گرفتم که 1بار دیگه بخونم!
خوراک آر اس اس برای نظرات این مطلب