|
امروز داشتم به یه مطلب روی یه وبلاگ نگاه میکردم... و اون مطلب تکونم داد...
یکی از نویسنده های اون وبلاگ عادت داره مطالبی بنویسه که عمیقن... در نگاه اول شاید حتی مسخره هم به نظر برسن ولی وقتی که یه کم ریزتر میشی متوجه عمق مطلب میشی، متوجه خیلی چیزای دیگه هم میشی...
بعضی وقتها فکر میکنی که شاید اون مطلب اصلا برای خوندن تو نوشته نشده... که شاید نویسنده داره فقط ذهن خودش رو بر روی کیبرد پیاده میکنه، ولی بعدش متوجه میشی... میفهمی که زیر اون کاراکترهای UTF چه چیزهایی جا خوش کردن...
و میدونی چیه ؟! یه طورایی به خودت افتخار میکنی که گذرت به نوشته های چنین انسانهایی میفته... یه طورایی افتخار میکنی که چنین انسانهایی رو میشناسی به خصوص که انسانهای عصر ما و علی الخصوص خودم، غالبا به چیزهایی فکر میکنیم که مفت هم نمی ارزن... ولی وقتی که میبینی کسانی خیلی خیلی بهتر، پخته تر و کاملتر از تو وجود دارند، یواش یواش خودت هم به فکر تغییر میفتی...
بذار ببینم... آخرین مطلبی که توی این وبلاگ خراب شده گذاشتم، قسمت دوم داستان خالی بندی تخیلی Forsaken بودش... بیشتر از چهارماه از آخرین مطلب میگذره، ولی... توی این چهارماه بیشتر از 20 تا مطلب نوشتم که دوست داشتم بذارمشون اینجا... تا شاید کسی ببینتش، تا شاید چیزی در اون مطالب بتونه به کس دیگه ایی غیر از خودم کمک کنه و شاید... و شاید منو خالی کنه !
خالی مثل وقتی که کلیه هات پر هستن نه ! خالی مثل وقتی که دلت پره...
ولی بعدش... نمیدونم چی شد... این احساس بهم دست داد که من زیاد مطلب درباره ی دل پر انسانها هم دیدم و هم خوندم.... بعدش سعی کردم خودمو جای خواننده ی مزخرفاتم بذارم... خواستم ببینم انسانهای دیگر با دلهای پر چه احساسی خواهند داشت وقتی که درباره ی احساسات کسی دیگر با دلی پر خواهند خواند ؟
و یه طورایی حس کردم که انسانهای دیگر احساس خیلی خوبی نخواهند داشت !
بعدش به خودم گفتم که "ممد ! دیگه نباید از دل پرت بنویسی !" و بعدش دو دقیقه نگذشته بود که یه دفعه از خودم پرسیدم "پس من از چی بنویسم ؟!"
توجه کردم و دیدم که بیشتر از 90 درصد مقالاتم درباره ی خودمه... تجربیاتم، دردهام، غمهام، خوشحالیام... و وقتی که بیشتر توجه کردم، دیدم که بیشتر از 100 درصد همون مقالات به درد کسی غیر از خودم نمیخوره !
خواستم بیخیالش بشم ! خواستم بندازمش دور ! خواستم Shift+Deleteش کنم ! ولی یه دفعه انگار همه ی اونا دست به دست هم دادن و منو یاد خودم انداختن...
به یاد ایده هام وقتی که اون مطالب رو مینوشتم افتادم، به یاد خودم وقتی که اونا رو مینوشتم افتادم و مهمتر از همه... به یاد دلیل نوشتن اونها افتادم...
این وبلاگ مثل یه تاریخچه ی زندگی برای من میمونه... هر وقت یه چیزی خیلی روی ذهنم سنگینی میکرده، یکی از جاهای خالی کردنش به غیر از صحبت با بابا، رفتن به کوه، یا مثل اسب غذا لمبوندن (!) این وبلاگ بوده...
و میدونین چی خیلی جالبتره... منبع یکی از سختیهای بزرگ زندگی من در چند سال اخیر هم همین وبلاگ بوده... یا روشنتر بگم... مثل همیشه، خودم بودم...
Let me put it this way… sometimes you make a mistake with which you are going to live forever… now it’s up to you… to decide to bury that mistake before you and keep going on the path ahead of you. Can you forget what you’ve done ?! don’t think so…
But there’s another alternative… there’s another way… Live in the Moment, Use the Past for a better Future to Come…
و این وبلاگ شده محلی برای اینکه به یاد من بندازه... که چی بودم، چی هستم و چی میتونم باشم...
حالا که فکرشو میکنم، من هزار سال سیاه هم این مطالب رو Shift-Delete نخواهم کرد...
به قول Guy Pearce توی شاهکاری به نام Memento، "تو باید قبول کنی که وقتی چشمهات رو میبندی، دنیا هنوز جریان خودش رو داره... تو باید قبول کنی که اعمال تو در این دنیا تاثیر گذارن... چه یادت باشه، و چه یادت نباشه..."
و نیم نگاهی به این وبلاگ، منو یاد خودم میندازه... که چه دورانی رو طی کردم، چه ایده هایی داشتم و حالا به کجا رسیدم...
یه طورایی میشه گفت که این وبلاگ تبیین کننده ی من هستش... یه طورایی...
|