تنهاترين رهبر... چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 4
بدخوب 
وبلاگ شخصی محمد مهدی حاجی اسمعیلی - دردها و رنجها
نوشته شده توسط محمد مهدی حاجی اسمعیلی   
چهارشنبه ۲۴ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۱۴:۳۱

مرد بر بالای تپه ایستاده بود، باد شنلش را از پشت بلند میکرد و به اهتزاز در می آورد، نور خورشید بر روی صورت آفتاب سوخته اش افتاده بود و میشد غم را بر روی چهره اش تشخیص داد. افسار اسب را در دستش به سفتی فشرده بود و با دست دیگرش اشکهای روی گونه اش را پاک میکرد...

در پایین تپه و روبروی مرد، خبری دیگر بود. لشکری با عضمت در میانه ی صحرا همچون مواج خروشان دریا بالا و پایین میرفت... از هر طرف که میدیدی تمام نمیشدند... نوک نیزه های لشکریان در زیر تشعشع خورشید میدرخشید، حرکت لشکر به هر سمتی زانوان را سست میکرد و اراده اش در هم کوباننده بود...

لشکر شروع به حرکت کرد... نه به سمت لشکری دیگر... نه به سمت تهدیدی پلیدتر... و نه به سمت آزادگی...

بلکه به سمت یک نفر... یک انسان و در عین حال یک لشکر... بسیار عظیمتر از لشکر دشمن... یک تهدید، بسیار پاکتر از تهدید دشمن.... و یک... آزاد مرد...

آخرین جنگجو... آخرین آزاده... و آخرین قیام کننده ی آنروز دشت کربلا...

مرد خدا را دوست داشت... و خدا او را کشت... و خدا خود، خونبهای او شد...

********************************

مرد هنوز هم بالای تپه ایستاده بود... با همان شنل، با همان صورت آفتاب سوخته، با همان افسار در دست فشرده ولی... با چیزی متفاوت... شاید چشمانش بود، که دیگر غمگین نبود... آری ! چشمان مرد آکنده از تاسف بود...

گذر زمان را میدید، سوءاستفاده از حق را میدید، حماقت و جهل را میدید، غرور و خودخواهی را میدید... مردم را در گذر زمان میدید...

تفاوت چندانی با هزار سال قبل نکرده بودند... ماشین سوار میشدند، از اینترنت استفاده میکردند، تکنولوژی را به خدمت گرفته بودند، به ماه سفر کرده بودند... ولی این مردم، فرقی نکرده بودند...

به هنگام دعوت به حق هنوز هم ساکت میماندند و به هنگام پس زدن زشتیها، هنوز هم فقط زیر لب غرولند میکردند...

به جای مبارزه در میدان حق، هنوز هم از آن میدان کنار میکشیدند و به جای ایستادگی در راه شعائرشان، هنوز هم خود را به دنیایشان میفروختند ! و چه داد و ستد پر ضرری...

لشکریان دشمن هنوز هم مثل قبل پر جوش و خروش بودند، در راه دنیایشان خوب دستور میگرفتند، در راه دنیایشان خوب تلاش میکردند و در راه دنیایشان راحت خدا را میفروختند...

مرد هنوز هم با چشمان متاسفش مینگریست... به خیل جمعیت مردم که سرازیر به سمت دو ضریح بودند...

این مردم باز هم تفاوتی با قبل نکرده بودند، نمازشان را میخواندند، زکاتشان را میدادند، عزاداریشان را میکردند، حجشان را میرفتند، رمی جمراتشان را هم میکردند... ولی باز هم مثل قبل در میدان مبارزه با دشمن حاضر نبودند... باز هم مثل قبل در مقابل ظلم مردم به مردم و یا حتی خودشان ساکت میماندند، باز هم مثل قبل وقتی که باید امر به خوبیها میکردند ساکت میشدند، و باز هم مثل قبل وقتی که باید از زشتیها باز میداشتند سرشان را پایین می انداختند و یا به تذکری بسنده میکردند...

مرد خوب این مردم را میشناخت... آنها سالی چند بار امتحان پس میدادند و اغلبشان مردود میشدند، آنها نیز عادت داشتند درست مثل مردم کوفه نامه بنویسند چه بسا که نامه شان قشنگتر هم شده بود ! آنها میرفتند و انگشت اشاره شان را در داخل یک استمپ میکردند و سپس اثر انگشتشان را به نشانه ی بیعت به پارچه ایی میزدند و به کربلا میفرستن لوآسسسسسد... اثر انگشتی خونین رنگ... ولی فقط رنگش خونین است چرا که جوهری رنگی بیشتر بر روی آن پارچه نخورده است... ادعاهای خالی همیشگی...

این مردم هم مثل مردم هزار سال قبل عزاداری میکنند چه بسا که آنموقع عزاداران محکوم بودند ولی الان آزاد و راحت هستند... این مردم هم برای امامشان میگریند، برای او عزاداری میکنند، برای او با قمه به سرشان میزنند، برای او غذا میدهند، برای او ساعتها پای نوحه ها بر سر و سینه ی خود میکوبند... برای او خیلی کارها میکنند...

ولی مرد بالای تپه میدانست که چه چیزی در این مردم، مثل همیشه، مثل مردم هزار سال قبل، خالی است...

این مردم نیز درست مثل قبلیها، کارهای زیادی برای امامشان میکنند ولی مهمترین کار را نمیکنند... ولی یادشان رفته که امامشان چرا شهید شد، جای پای امام نهادن و پیروی از مشی او کردن را از یادها برده اند... یادشان رفته که امام شان به قصد امر به معروف و نهی از منکر و اصلاح دین جدش قیام کرد...

این مردم از کنار هم رد میشوند بدون اینکه درد و رنج و سختیهای هم را حس کنند، این مردم از کنار فقیران شهرشان بدون توجه میگذرند تا سریعتر بتوانند به مراسم عزاداریشان برسند، برای این مردم کمتر از 5 دقیقه کافی است تا در پایان مراسم عزاداری کاملا یادشان برود که به چه هدفی به آنجا آمده بودند...

برای ما مردم نیز عزاداری امام حسین تبدیل به یک تفریح 10 روزه در سال شده... تفریحی که در طول آن با دوستانمان دور هم جمع میشویم، سینه میزنیم، زنجیر میزنیم، اشک میریزیم و زیارت میخوانیم... ولی در آخر دهه، ولی در آخر روز، دوباره به خانه های خود بازمیگردیم بدون اینکه دردی از جدایی از حق در سینه مان بماند و اشک و آهی از راه حسین در قلبمان...

و برای ما نقل زندگی ابوذر، عمار، سلمان، میثم و یا مالک آسان است... برای ما دیدن فیلمهای زندگی این بزرگ مردان آسان شده است... چرا که هیچوقت در شرایط آنها نبوده ایم و هیچوقت سختیهای آنها را نچشیده ایم...

و مرد هنوز هم بر روی اسبش نشسته بود و به خیل مردم گذرا در زمان مینگرد...

********************************

و در پایان روز وقتیکه همه به خانه های خود میروند، وقتیکه همه با دغدغه های کسب فردایشان به خواب میروند، مرد هنوز هم بالای تپه ایستاده ...

مرد ما را هیچوقت تنها نگذاشت بلکه ما وی را از خود راندیم... وی را از خود راندیم هنگامیکه نماز اول وقتمان را رها کردیم، وقتیکه به امر به معروف و نهی از منکر پشت کردیم، هنگامیکه به خود نیز رحم نکردیم...

ما مرد را از خود راندیم هنگامیکه او ما را به حق فرا خواند و ما او را با پرخاشگری رنجاندیم... هنگامیکه هوی و هوس نفسمان بر پشتمان سوار شد و افسارمان را به دستش گرفت...

هنگامیکه خودمان را به دنیایمان فروختیم...

********************************

مرد سرش را پایین انداخت، آخرین نگاهها را به پایین تپه انداخت و در نهایت تصمیمش را گرفت... افسار اسب را تکان داد و شروع به برگشتن کرد... او ما را نظاره میکند، ولی تغییری نمیبیند، رستگاری نمیبیند و آزادگی ندیده است...

و مرد تصمیم گرفت که جایی دیگر را به دنبال آخرین یاران خودش بگردد، انگار که هیچوقت از مردم پایین تپه کسی برای یاری به سمت او نخواهد آمد، انگار که ما ثابت کرده ایم که همان مردم پیشین هستیم که هیچ تفاوتی نکرده ایم...

انگار که ما همان کوفیان هستیم ولی با ظاهری مترقی و جدید... با ادعاهایی کوبنده و طبلهایی توخالی...

 

نظرات  

 
+2 #1 محمد کوهستانی ۱۳۸۹-۰۹-۲۷ ۰۹:۰۸
سلام
:sad: :sad: :sad: :sad:
رحمت به قلم زیبایت
نقل قول
 

ارسال نظر


کد امنیتی
بروزرسانی

مقالات سر راهی !

PPPoE یا Point To Point Protocol over Ethernet جیست ؟! PPP چیست ؟!

_واتسون ! دقیق به این یوزر احمق نگاه کن... بهم بگو چی میبینی ؟! بهم بگو از تک تک اعمال مسخره ایی که داره زیر اون میز کامپیوتر انجام میده چی حدس میزنی ؟!

_شرلوک ! از غرغرهای مزخرفی که زیر لب میکنه و از مودم ADSL یی که تیکه پاره شده و اونور اتاق افتاده به نظر میرسه که دچار مشکلی در راه انداختن سرویس DSLش شده ! من میبینم که رفته زیر میز و داره با سیمها ور می...

_واتسون ! به نظرت این چرا اینقده اسکله ؟!

_اگر نظر پزشکی رو میخوای، باید بگم چونکه هر روز نیم کیلو پنیر لیقوان رو با چاقوی صبحانه میکشه رو بربری و به زور لقمه ی بعدی فشارش میده ته اون گلوی خراب شده ! خب معلومه آدم اسکل میش...

_نه ! نه ! واتسون ! به من بگو که چرا بعد از دو ساعت هنوز نتونسته به اینترنت وصل بشه ؟!

_آه... اون... چیزه... اینه... فکر کنم علت اسکلیش اینه که هنوز ISP ها تکنولوژی PPPoE رو توی این خراب شده به کار نگرفتن ! خب طبیعی هم هست ! قرن هیجدهمه !

و این مشکل بزرگ ISP ها بود که بتونن ساختاری رو پیاده سازی کنن که بتونه یوزرها رو در دسترسی به اینترنت سرعت بالا نه تنها دچار مشکل نکنه بلکه اونها رو ترغیب به استفاده ی بیشتر هم بکنه. راستی یادتون نره این فیلم شرلوک هلمز جدیده با بازی رابرت داونی جونیور رو ببینین... قشنگه !

از شرلوک هلمز گذشته، این تلاشها منجر به پیاده سازی ساختاری به نام PPPoE یا همون Point-To-Point Over Ethernet شد. مقاله ی ایندفعه کوچولوئه ! میدونین که چند وقته ننوشتم و دستام خشکن ! الان یه ساعته که دارم این چند تا جمله رو مینویسم و تازه شم تو هر خط یه دوجین غلط داشتم !

ولش کن ! روحتو کثیف نکن حاجی ! برمیگردیم سر موضوع !


PPPoE یا Point To Point Protocol over Ethernet جیست ؟! PPP چیست ؟!

تبلیغات تصویری

آگهی
آگهی