راشل کوری چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 64
بدخوب 
وبلاگ شخصی محمد مهدی حاجی اسمعیلی - دردها و رنجها
نوشته شده توسط محمد مهدی حاجی اسمعیلی   
پنجشنبه ۰۷ ارديبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۴:۵۵

راشل کوری

"شما را چه شده است كه در راه خدا به مقاتله برنمي‌خيزيد؟ در حاليكه مردان و زنان و كودكان بيچاره و مستضعف صدا مي‌زنند: پرودگارا! ما را از اين قريه‌اي كه اهلش ظالم است نجات بده! و برايمان از طرف خودت وليّي قرار بده و برايمان از طرف خودت ياريگري قرار بده...”

سوره نساء – آیه هفتاد و پنج

راشل کوری

دختر آستین بارانی نارنجی اش را بالا کشید تا بتواند نگاهی به ساعت رنگ و رو رفته و خاک گرفته اش بیندازد : به زحمت میشد از روی شیشه ی خاک گرفته ی ساعت عدد 16 و سپس سه کلمه ی MAR را در کنار عدد 2003 تشخیص داد... آستین را پایین داد، خم شد و بلندگوی خاکستری رنگش را به دست گرفت...

وقتی که سرش را بالا گرفت، حتی در میان گرد و خاکی که آسمان آنروز را در بر گرفته بود میتوانستی صورت کک مکی سفید، موهای تقریبا بلند، ابروهای کم پشت و سفیدی دندانهای مرتبش را که از میان دهان نیمه بازش معلوم بود، تشخیص دهی...

صورت دختر نگران بود و دستی که بلندگو را گرفته بود، میلرزید... نگاهش را از روبرویش برگرفت و سپس به پشت سرش نگاه کرد، همانجایی که دوستانش ایستاده بودند... بقیه در کنار خانه ای کوچک ایستاده بودند... یکی دستانش را بالا گرفته بود و کنار خانه سریع حرکت میکرد تا حتی از دور هم قابل تشخیص باشد. بقیه نیز کم و بیش همینطور عمل میکردند : کنار خانه میدویدند، بعضی وقتها بالا میپریدند و یا حتی فریاد میزدند... تمام تلاششان این بود که مهاجمی را که در آن نزدیکی ها کمین کرده بود و متر به متر جلو می آمد را از حضور خود آگاه کنند...

با تمام این اوصاف به نظر میرسید که دوست ندارند زیاد نزدیک مهاجم شوند... فاصله ی خود را از خانه حفظ میکردند ولی در عین حال مراقب بودند که خیلی هم نزدیک مهاجم نشوند...

ولی دختر... دختر جلو ایستاده بود... مثل همیشه...

او فرق داشت... با همه ی آنهایی که میشناختندش فرق داشت... شاید جاه طلب بود، یا شاید خطر پذیر و یا حتی بی ملاحظه ! با تمام این اوصاف هر کسی که او را شناخته بود حداقل یک چیز را فهمیده بود : روح دختر، فراتر از درک و فهم آنها بود... بزرگتر از هر آنچه که در دیگران دیده بودند...

صورتش را برگرداند و تک تک قیافه ها را از نظر گذراند : صورت مضطرب و نگران دوستانش که نگاهشان بین او و مهاجم هولناک که در آن نزدیکیها میپلکید، در نوسان بود... صورتهای همگی نشان از بی قراری داشت... جو، تام، ریچارد و بقیه همگی مثل همیشه به امید او بودند تا شاید بتواند باری دیگر موفق شده و مهاجم را فراری دهد...

دختر و دوستانش تنها کسانی در آن منطقه بودند که میتوانستند مهاجم را متوقف کنند، به عقب پس بزنند و یا حتی فراریش دهند... آنها با مردم آنجا فرق داشتند چرا که از جایی دیگر آمده بودند... آنها به آنجا تعلق نداشتند، در آنجا به دنیا نیامده بودند، سختیهای آنجا را نمیدانستند و مهمتر از همه، سایه ی مرگ را بر پشت خود حس نکرده بودند...

ولی... با تمام این اوصاف... آنها آمده بودند... تا با مهاجم پنجه در پنجه بیندازند... آنها با بقیه فرق داشتند و دختر نیز با همه ی آنها تفاوت داشت...

لرزش ناگهانی زمین، دختر را به خود آورد. در همان مدت کوتاهی که به صورت دوستانش خیره شده بود، مهاجم خود را به او رسانده بود... دختر برگشت و چنگالهای آهنین مهاجم را دید که در خاک فرو رفتند و تار و پود زمین را از هم گسستند... چنگالهایش را بیرون کشید و تلی از خاک را بوجود آورد، سپس یواش یواش عقب رفت تا خود را برای حمله ی نهایی آماده کند.

دختر صورتش را به سمت مهاجم گرفت، بلندگویش را بالا آورد و درون آن شروع به فریاد کشیدن کرد... تمام تلاشش را میکرد، فریاد میکشید و به مهاجم میغرید. به او میگفت که جلوتر نیاید و هر آنچه که پشت سر دختر است را به حال خود تنها بگذارد.

مهاجم مکث کوتاهی کرد... از دست دختر و مبارزه اش خسته شده بود. آنروز به خاطر همین دختر و دوستانش همه ی شکارهایش را از دست داده بود. همیشه اینطور بود... دختر و دوستانش همیشه آنجا بودند تا مبارزه کنند، انگار هیچوقت خستگی بر آنها غالب نمیشد. همیشه آنها بودند که از میان خاک و خل بیرون می آمدند تا با او مبارزه کنند حتی اگر هیچکس دیگری برای یاری آنها نمی آمد...

آنها در راهشان استقامت میورزیدند و همین... مهاجم را کلافه میکرد...

ولی ایندفعه نه ! دیگر به خشم آمده بود... از ضعف خود در برابر چندین بچه ! از احساس حقارت درونش ! از شکستهای متوالیش...

با تمام وجود غرید...

دختر که روبروی او ایستاده بود، متوجه شد. فهمید که مهاجم اینبار قصد حمله دارد و امان نخواهد داد. فکر اینجایش را نکرده بود چرا که مهاجم همیشه عقب میکشید، دمش را لای پاهایش قرار میداد و آنطرفتر به دنبال شکاری دیگر میگشت... ولی ایندفعه با قبل فرق داشت...

 

راه برگشتی برای دختر نبود... نه نه ! دختر خیلی وقت پیش راهش را مشخص کرده بود، در آن قدم گذاشته بود و تا بدینجا برای آن جنگیده بود... او کسی نبود که به همین سادگیها پا عقب بگذارد، میدان را خالی کند، به گوشه ای بخزد و خود را به نفهمی بزند... او شقاوتهای مهاجم را دیده بود، زندگیهایی را که به بند کشیده بود به چشم خود نظاره کرده بود و در کنار همین مردم جنگیده بود، پیروز شده بود و شکست خورده بود، در تاریکیها گریه کرده بود و در روزها با استقامت به جنگ خود ادامه داده بود...

او میدان جنگ را رها نمیکرد... چرا که میدانست پس از او، کسی برای مبارزه با این هیولای وحشی و خونخوار داوطلب نمیشد... چرا که میدانست او آخرین سردار این میدان نبرد در آنروز بود... اگر آخرین سردار برمیگشت و فرار میکرد، دیگر کسی یارای مبارزه با هیولا را نداشت...

فریادهای دختر درون بلندگویش تاثیری بر روی مهاجم نداشت... او نیز خود اینرا میدانست... از روز اول میدانست که بالاخره وقتی میرسد که باید از تمام وجود برای محافظت از چیزی که برایش جنگیده بود مایه بگذارد...

وقتی که مهاجم چنگالهایش را دوباره پایین آورد و شروع به کندن خاک کرد، دختر بالاخره متوجه شد... فهمید که وقتش رسیده است... وقت آن رسیده است که پنجه به پنجه با مهاجم درگیر شود... او میدانست که فقط تا زمان خاصی میتواند دشمن را با داد و فریادهایش، دویدنهایش، و باز کردن دستانش برای محافظت از دیگران فراری دهد...

میدانست که روزی خواهد رسید که باید از خود بگذرد تا راهش باقی بماند... روزی که پیکر سرد و بیجانش بسیار بیشتر تاثیرگذار خواهد بود تا بدن گرم و پرشورش... روزی که لبان کبود شده ی بسته اش، پیام او را، بسیار بهتر از فریادهای بلند و رسایش، به جهانیان خواهد رساند...

و روزی که چشمان باز بسته اش، حقیقت را بالاخره به چشمان بسته ی باز ما نشان خواهد داد...

مهاجم چنگالهایش را بیشتر در خاک فرو برد و سپس به طرف دختر شروع به حرکت کرد... دختر نیز سلاحش را محکمتر از هر زمانی در دستانش فشرد و به طرف مهاجم شروع به دویدن کرد... از همان تل خاکی که مهاجم لحظاتی پیش به وجود آورده بود بالا رفت، بلندگویش را به دهانش چسباند و سپس برای آخرین بار شروع به فریاد زدن کرد...

هیولا اعتنایی به فریادهای او نکرد و همانطور که جلوتر می آمد چنگالهایش را بیشتر درون زمین فرو میکرد تا اینکه به دختر و تل خاکی که بر روی آن قرار داشت رسید... با تکان کوچکی تعادل دختر را از بین برد و سپس او را همراه با تل خاک به زیر کشید...

دوستان دختر شروع به دویدن کردند و با فریادهای خود سعی کردند مهاجم را فراری دهند ولی اینبار هیولا آمده بود تا جان بستاند... دختر در زیر وزن مهاجم و چنگالهایش در هم شکست... وقتی که از روی دختر گذشت کمی جلوتر توقف کرد و راهش را به سمت خانه ی پشت سر دختر ادامه نداد، انگار دیگر قصد شکار نداشت و تنها هدفش تنها در این بود که دختر را به زمین بزند... دوباره به عقب برگشت و باری دیگر از روی دختر عبور کرد تا مطمئن شود که شانسی برای زنده ماندن او نخواهد بود...

دوستانش به سرعت به بالین وی رسیدند، او را به پهلو خواباندند تا هنگامیکه خون بالا می آورد خفه نشود... سعی کردند با صدا کردن وی و صحبت کردن با او، بیدارش نگه دارند... دختر به سختی دهانش را باز کرد و آخرین جمله اش را بر زبان آورد :

_ "کمرم.......... شکست........."

وقتی که همه چیز در چشمان دختر داشت به تاریکی میگرایید، تنها چیزی که میتوانست بشنود صدای فریادهای بلند دوستانش بود که رفته رفته در گوشهایش سنگینتر و سنگینتر میشد :

_" راشل ؟! راشــــــل ؟! صدامو میشنوی ؟! راشــــــــــــــــــــــل.............."

 

 

"فکر مي‌کنم چقدر خوب است که همه ما، همه کارهاي ديگر را رها کنيم و زندگي خود را وقف اين کار کنيم. اصلا فکر نمي‌کنم که اين کار اغراق است. من هنوز هم دوست دارم برقصم، دوست پسر داشته باشم و با دوستان و همکارانم شادي کنم و بخندم؛ ولي در عين حال مي خواهم که اينها متوقف بشود، بيرحمي و شقاوت!

اين چيزي است که حس مي‌کنم! من احساس نااميدي مي‌کنم! من متأسفم که اين پستي و دنائت جزو واقعيتهاي جهان ماست! و اينکه ما، در عمل در آن شریکيم!

اين، آني نيست که من برايش به دنيا آمدم! اين، آني نيست که مردم اينجا برايش به دنيا آمده باشند! اين، دنيايي نيست که تو و بابا آرزويش مي‌کرديد؛ آنگاه که تصميم گرفتيد مرا داشته باشيد. "

راشل کوری (Rachel Corrie) نام دختری از شهر المپیای واشنگتن در آمریکا بود. راشل حتی قبل از این که زیر بولدوزرهای صهیونیستی به شهادت برسه و با آسمانی شدنش یک بار دیگه تمایز راههای حق و باطل رو نشون بده، کارهای بسیار بزرگی کرده بود...

دوستان راشل اونرو به عنوان یک حامی میشناختند که نمیتونست درد و رنج و مهمتر از همه، تنهایی مردمان دنیا رو تحمل کنه... کارهای راشل همگی طبیعتی محافظتی و مادرانه داشتند : از ملحق شدن به گروه WSCC که به حفاظت منابع جنگلی میپردازه، ویزیتهای هفتگی از بیماران دچار عارضه ذهنی به مدت سه سال، بوجود آوردن یک سیستم PenPal (دوستهای راه دور که با نامه از هم خبردار میشن) بین بچه های دو شهر رفح (در نوار غزه) و المپیا (در آمریکا، واشنگتن) و مهمتر از همه، عضو یتش در جنبش International Solidarity Movement بود که دستاویزی شد برای آسمونی شدنش...

راشل یک آمریکایی بود که تمام امکانات، آزادیها، راحتیها و تفریحات کشورش رو رها کرد و به یکی از جنگ زده ترین مناطق دنیا روی آورد تا شاید بتونه فشاری رو از شونه ها و دردی رو از دل مردمی بزدایه که بزرگترین دغدغه شون زندگی کردن در لحظه است چرا که احتمال داره ساعتی دیگر کشته شده باشن... مردمی که تنها حفاظ کودکانشون، گوشت و استخوان بدنهاشون هست... کسانی که وقتی کودکانشان گریه میکنند نمیتوانند به آنها بگویند "نترس عزیزم ! همه چیز درست میشه..." چرا که هیچ ضمانتی نه برای زنده موندن اونها و نه برای زنده موندن فرزندانشون نیست...

"دوستت دارم! دلم واقعا برايت تنگ شده! شبها کابوس‌هاي وحشتناکي مي‌بينم، تانک‌ها و بولدوزرها را مي‌بينم که دور خانه را گرفته‌اند و من و تو هم داخل خانه هستيم. گاه، آدرنالين نقش بي‌حس کننده بازي مي‌کند.

در چند هفته اخير، غروبها يا در طول شب، اوضاع را در ذهنم مرور مي‌کنم. من حقیقتا براي اين مردم نگرانم! ديروز، پدري دست دو بچه‌اش را گرفته بود و در تيررس تانکها، تفنگچيان، بولدوزرها و جيپ‌هاي ارتشي به این طرف و آن طرف می‌رفت و مي‌خواست آنها را از آنجا دور کند؛ چون فکر مي‌کرد خانه‌اش را با ديناميت منفجر مي‌کنند. من و "جني" همراه چند زن و دو بچه کوچک داخل خانه مانديم ...

مادرم! من از ديدن آن مرد که فکر مي‌کرد اگر با دو بچه‌اش از خانه خارج شود و آنطور در تيررس تانکها بچرخد بيشتر در امان است، وحشت کرده بودم. من واقعا مي‌ترسيدم که آنها کشته شوند، و براي همين سعي کردم خودم را بين آنها و تانک حايل کنم! اين مسايل هر روز پيش مي‌آيد. اما ديدن آن پدر که با دوتا بچه کوچولويش در بيرون سرگردان بود و بي‌نهايت غمگين به نظر مي‌رسيد، برايم لحظه عجیب و تجربه نشده‌ای را به وجود آورد ."

هر چقدر بیشتر سعی میکنم شرایط این مردم رو درک کنم، کمتر موفق میشم... برای ماهایی که دردی از اونها رو نچشیدیم و بزرگترین دغدغه مون اینه که سریع برسیم خونه تا به سریالهای ماهواره و تلویزیون برسیم، عجیبه که بخوای از یه آواره جنگی حرف بزنی...

برای ماهایی که عادت کردیم سر گرونیا ساعتها غر بزنیم، جلوی تلویزیون و ماهواره غرق بشیم، هر شبمون رو توی یک رستوران سر کنیم و یا خدا تومن پول بابت لباسها و لوازم آرایشیمون بدیم، این چیزا و فکر کردن بهشون احمقانه به نظر میرسه...

برای همه مون که درکمون از آزادی شده لاس زدن پسر و دختر و تیپ زدن هر جور که دلمون بخواد، بی معنی هستش که بخوایم از آزادی والدین کودکان فلسطینی از زندانها صحبت کنیم...

ولی انگار برای راشل اینطوری نبود... اون چشمهاش رو روی حقایق نبست، خودش رو با این دروغ سرگرم نکرد که خبری توی خاورمیانه نیست، این توهم رو باور نکرد که فلسطینی ها و مسلمانان تروریست هستند... راشل احساس وظیفه کرد و بهش عمل کرد...

راشل مسلمون نبود که حکم جهاد برای مبارزه با ظالمین داشته باشه... تنها چیزی که راشل لازم داشت یک فطرت پاک بود و ایمان به اینکه میتونه دنیا رو به یه جای بهتری تبدیل کنه... راشل کوری، نه دانشمندی بزرگ بود، نه اندیشمندی بی مانند، او هرگز این شانس را نیافت که به تحصیلات عالی و شناختی عمیق از انسان دست بیابد، اما او انسانی بود که بی هیچ دلیل علمی، اما با هزاران دلیل انسانی، زندگی راحت و بی دغدغه خود را در کشوری ثروتمند و توسعه یافته ترک کرد و آن را در پر تنش ترین نقطه جهان به پایان رساند.

راشل از هر چیزی که داشت برای رسیدن به هدفش استفاده کرد... تنها چیزی که راشل برای مبارزه با صهیونیستها داشت این بود که در آمریکا به دنیا اومده و صهیونیستها به راحتی نمیتونن یک آمریکایی رو مثل آب خوردن بکشن...

همین حقیقت باعث شده بود که بتونه دهها خانه را از تخریب توسط بولدوزرها نجات بده... تنها چیزی که راشل در برابر صهیونیستهای مسلح داشت جانش بود و میبینیم که همان را نیز در طبق اخلاص گذاشت و تا لحظه ی آخر برای آنچه که به آن ایمان داشت جنگید...

"چه چيز براي اين مردم مانده؟ اگر پاسخي داري به من بگو! من ندارم. اگر هر کدام از ما زندگي آنها را مي‌ديديم؛ مي‌فهمیديم که چطور آسايش و رفاه از آنها سلب شده، مي‌ديديم که چطور با فرزندان‌شان در جاهايي شبيه انبار و پستو زندگي مي‌کنند؛ اگر اين چيزها براي خودمان پيش مي‌آمد و مي‌دانستيم که سربازها، تانکها و بولدوزرها مي‌توانند هر لحظه برسند و تمام گلخانه‌هايي را که مدتها ساخته‌ايم خراب کنند، خودمان را بزنند و همراه 149 نفر ديگر، ساعتها و ساعتها بازداشت کنند، فکر کن، آيا براي دفاع از خودمان و از چيزهاي اندکي که برايمان مانده، از هر وسيله‌اي، حتي خشونت‌آميز، استفاده نمي‌کرديم؟

به نظر من چرا !

معتقدم در شرايط مشابه، اکثريت اسانها، هر طور که بتوانند، از خود دفاع مي‌کنند. فکر مي‌کنم عمو گريچ همين کار را مي‌کند؛ فکر مي‌کنم مادر بزرگ هم همین کار را مي‌کند؛ فکر مي‌کنم خودم هم همین کار را خواهم کرد."

حقیقت اینه که ما مسلمونا خودخواه شدیم... ولی راشل اینطوری نبود...

ماها دیگه حتی حاضر نیستیم برای اصولمون یه کم به خودمون سخت بگیریم... ولی راشل ناز و نعمت رو رها کرد تا در سختیهای دیگران سهیم بشه...

منتظریم یه کم صادرات از کشورمون به کشورهای محروم بشه تا جمله ی شیطانی "چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است" از لب و لوچه مون بریزه بیرون... ولی راشل نوک تیز انتقاداتش رو به دولتش بخاطر سکوت و استفاده از مالیات برای کمک به اسرائیل نشانه میگرفت...

آستانه تحملمون تا به حدی پایین اومده که بخاطر تحریمها حاضر میشیم هر چی که این 30 سال براش جنگیدیم و در راهش سختی تحمل کردیم رو در یک آن دور بریزیم تا تحریمها کمتر بشه و مثلا گوشی موبایلی که میخریم ارزونتر بشه و دلار گرون نشه...

آره ! ما تبدیل به قشری شدیم که پرچم فلسطین رو آتیش میزنیم ولی حتی خودمون هم نمیدونیم چرا !

"مادرم! از من مي‌خواهي که از مقاومت بدون خشونت حرف بزنم؟ ديروز، وقتي آن تله، منفجر شد، شيشه هاي تمام خانه‌هاي مسکوني اطراف فرو ريخت. ما داشتيم چاي مي‌نوشيديم و من مي‌خواستم با آن دوتا کوچولو بازي کنم! تا الان، اوقات سختي را گذرانده‌ام! تحمل اين همه محبت و مهرباني برايم بسيار دشوار است، آن هم از جانب مردمي که مستقيما با مرگ رو در رو هستند."

اوضاع حتی اینطرف خط و پیش فلسطینی ها هم برای راشل همیشه آسون نبوده... همه ی فلسطینی ها به جوانانی که از کشورهای غربی به کمکشون اومده بودند اعتماد نداشتند... خیلیها فکر میکردند که اونها جاسوسهای اسرائیل هستند که دارند اینطرف خط اطلاعات جمع میکنند... اوضاع به جایی میرسه که شبی دو فلسطینی به خونه ای که کوری در اون بودش هجوم میارن به این امید که بتونن چند تا آمریکایی رو گروگان بگیرن تا بتونن یک معاوضه با اسرائیلیها برای یکی از فرمانده هاشون بکنن...

ولی وقتی که پزشکی که صاحب خونه بود (همون خونه ای که راشل برای محافظت ازش شهید شد) اون دو رو از موقعیت راشل و کاری که داره برای فلسطینیها انجام میده باخبر کرده بود، خودشون برگشته بودن و رفته بودن پی کارشون...

با اینحال راشل کسی نبود که بدرفتاری های برخی افراد بتونه اونو از مسیری که انتخاب کرده بود، برگردونه... هفت هفته اقامت او در رفح تأثير شگرفي بر مردم اين ديار برجاي گذاشت. عده زيادي براي نمايش عمق اندوه خود در تشييع جنازه‌‌اش شركت كردند. كودكان رفح از او خاطرات خوشي به ياد دارند. تنقلات به آنان مي‌‌داد و گاهي نيز همبازي‌‌شان مي‌شد. بچه‌هاي فلسطيني راشل را از خود مي دانستند.

در آن تظاهرات راشل گفت: "به خاطر اين در فعاليت‌هاي كودكان شركت مي‌كنم كه آنان در شرايط بسيار سختي زير باران گلوله‌ها و بمب‌ها زندگي مي‌كنند. منازل اطرافشان ويران مي‌شود و آب آلوده مي‌نوشند. و من هر كاري كه از دستم برآيد براي اين كودكان مظلوم انجام خواهم داد."

فلسطينيان مي‌‌گفتند: "تو خارجي بودي، اما حالا از مايي ". راشل حدود يك ماه پيش از شهادتش در تظاهرات عمومي كودكان فلسطيني در استان رفح ضد ادامه تجاوزات وحشيانه صهيونيست‌ها بر ضد ملت بي دفاع فلسطين شركت كرد و در اين تظاهرات پرچم امريكا و رژيم صهيونيستي را به آتش كشيد.

"مي‌دانم که در آمريکا، همه مسائل اينجا، اغراق آميز به نظر مي‌رسد. صادقانه بگويم، گاه، عطوفت مطلق اين مردم که حتي در همان زمان که خانه و زندگي شان درهم کوبيده مي‌شود، مشهود است، براي من سوررئاليستي است. برايم غيرقابل تصور است که آنچه در اينجا مي‌گذرد، مي‌تواند در دنيا پيش بيايد، بدون اينکه اغتشاش و آشوب و جنجال عمومي در پي داشته باشد. اينها قلبم را به درد مي‌آورد، همانطور که در گذشته هم برايم دردناک بود! چه چيزهاي شنيعي که اجازه مي‌دهيم در جهان بگذرد!"

وقتی بحث فلسطین پیش میاد، بالطبعش بحث اسرائیل و صهیونیزم هم به میان میاد... وقتی که داشتم به دنبال مطالب مختلف درباره ی راشل کوری در وب میگشتم، به یک وبسایت اسرائیلی برخوردم و برام جالب بود که از دیدگاه یک اسرائیلی در مورد راشل چه میشه گفت.

تیتر مطلب با "راشل کوری... یه دختر احمق دیگه که به جایی نرسید..." شروع شده بود و درش راشل رو کوبیده بود... به خاطر اینکه پرچم مملکتش رو سوزونده، به یه مشت تروریست کمک کرده و عقل از سرش پریده... عکسی از صورت خونین و آسمانی راشل پس از شهادتش را، در مطلب قرار داده بودن و زیرش با کلماتی خنده دار این نتیجه گیری رو کرده بودن که "وقتی خر باشی و عقلت کار نکنه، خودت رو به کشتن میدی و به این حال و روز در میای..."

Tom Gross توی یکی از نوشته هاش به این نتیجه رسیده بود که "بخاطر تلاشهای راشل کوری و رفقاش، واردات قاچاق مهمات از مصر به غزه ادامه پیدا کرد و همین مهمات بودن که چند تا بچه ی اسرائیلی رو در جنوب اسرائیل به کشتن دادن..."

عکس طنزی از راشل کشیده شد و در Diamondback منتشر شد... در عکس، وی در حالی کشیده شده بود که جلوی یک بولدوز روی زمین نشسته و جمله ی "جلوی یک بولدوزر نشسته تا از یه مشت تروریست دفاع کنه !" بهمراه دو کلمه ی هم معنی با "احمق" در کنارش خودنمایی میکرد...

با اینکه به قول خود دفتر روزنامه هزاران ایمیل و نامه و تماس تلفنی با دفتر روزنامه شده بود و مردم درخواست کرده بودند که روزنامه یک عذرخواهی رسمی از خانواده ی کوری کرده و سپس مقاله ای برای گرامیداشت فداکاری راشل چاپ کنند، ولی در نهایت سردبیر با یک جمله جواب نهایی مردم رو داد : " تصمیم چاپ این عکس مرتبط با "آزادی بیان" هستش و بخاطر آزادی بیان ما خیلی راحت اینکار رو انجام دادیم..."

فروم Freerepublic در آدرس http://www.freerepublic.com/focus/f-news/1587113/posts متنی رو در مورد تئاتر Rachel Corrie گذاشته... نظراتی که آمریکایی ها، اسرائیلی ها و دیگر مردم جهان پس از این متن گذاشتن رو براتون ترجمه میکنم... خود متون انگلیسی هم در آدرسی که بالا دادم هستند :

· من نمیدونستم Alan Rickman (کارگردان) دیوونست !

· وقتی که فلسطینیا با بولدوزر کشته میشن، بهش میگن جنایت و براش یه تئاتر درست میکنن... ولی وقتی دو تا جت میکوبونن به ساختمونی که آمریکاییا توشن، به خاطر اینه که ماها حقمونه و نیازی به اینکه بهش اشاره ای بشه نیست ! (احتمالا این حاجی نمیدونه که به خاطر یازده سپتامبر چند تا جنگ، چند تا فیلم سینمایی، چند تا تبلیغ تلویزیونی، چند تا Memorial و Tribute، چند تا تئاتر، چند تا سایت و چند تا راهپیمایی به راه انداخته شد و چند نفر در افغانستان و عراق کشته شدند !)

· بهم بگین احمق، ولی من وقتی یه بولدوزر 20 تنی میاد سمتم، اینقده حالیم میشه که از جلوی راهش برم کنار !

· "داستان راشل کوری"، دختر احمقی که برای حقوق فلسطینیا خودشو به کشتن داد.

· من از Alan Rickman خوشم میومد ولی الان اونم تبدیل به یک ضدیهودی، ضد آمریکایی چپ گرای عوضی شده و باید از لیست بازیگرایی که دوستشون داشتم خطش بزنم.

· دختره ی هرزه ی خیانتکار !

· خیلی بده که کشته شد ولی فقط تقصیر خودش بود و احتمالا اون ننه باباش که سعی کردن بعدنا مثل یه قهرمان نشونش بدن ولی از همون اول نتونسته بودن مثه آدم تربیتش کنن.

· با توجه به شناختی که از ننه باباش داریم، معلومه که هر چقدر بد تربیت شده به خاطر اوناست.

· من متاسفم که پدر و مادرش یه همچین احمقی رو بزرگ کردن ! هر زندگی ارزشمنده، البته تا وقتی که بزرگ بشی و بری سمت دشمنامون و بخوای به اونا کمک کنی ! حتی مردن هم از سرت زیادیه !

از این سایتا و از این فرومها خیلی زیادن... خداییش خیلی زیادن و فقط کافیه یه سرچ کوچیک توی نت بزنین تا دستتون بیاد اوضاع چطوریه...

وقتی که با دشمنی بی شرم طرف باشی باید پیه پاتکهای کثیفشون رو به تنت مالیده باشی... باید آماده ی انواع تهمتها، فحشها و دروغها در مورد خودت باشی... این موضوع رو همه درک میکنند چه مصطفی چمران باشه و چه راشل کوری... هر دو میدونن که آماج حمله ی دشمنان و هم میهنان خود فروخته ای خواهند شد که پس از مدتی تمامی کارهای اونا رو زیر سوال خواهند برد، اونا رو خواهند کوبوند و برای این هدف از هیچ وسیله ای دریغ نخواهند کرد...

پس یادمون باشه برای مردم و خاکی مبارزه نکنیم که ما را از یادها و حتی زیر سوال خواهند برد... برای ارزشی بجنگیم که از یاد بردنی و از بین بردنی نخواهد بود...

"خواهش مي‌کنم وقتي به نظر خل مي‌آيم، علت آنرا شرافتمندانه به اين تعبير کن که من در ميان يک نسل کشي هستم که خودم هم بطور غيرمستقيم از آن حمايت مي‌کنم و دولت من در آن مسئوليت زيادي دارد.

دوستت دارم، همانطور که بابا را! متأسفم از اين که نامه بدي نوشته‌ام!"

کسی که فرهنگ شهادت رو درک کرده باشه، راهش آسمونی میشه... فرهنگ شهادت، فرهنگی انسانی هستش بطوریکه وقتی کسی به معنای واقعی شهید میشه، تاثیرش از هر مبارزه ی دیگری والاتر خواهد بود... فرهنگ شهادت وقتی خودش رو نشون میده که سلاح دیگر کار به جایی نمیبرد و بهمین دلیل خون و پیام هستش که وارد ماجرا میشه...

خون از آن تو هستش تا بکمکش یک پیام رو زنده کنی و شاهدی بر راه حق باشی : یک شهید...

و پیام از آن باقی مانده ها خواهد بود تا آنرا پخش کنند و جلوی هدر رفتن خون تو را بگیرند... همین موضوع باعث میشه که عاشورا در فرهنگ اسلامی ما دو رکن اصلی داشته باشه : خون (حسین) و پیام (زینب)

در مورد راشل نیز قضیه همینطوری هستش... خون از راشل بود و حالا پیام با ما هستش...

آمریکایی ها و غربی ها این پیام رو به خوبی منتشر کرده اند : در همان سال 2003 بیش از 30 آهنگ برای راشل کوری ساخته و منتشر شد، یک مراسم شعر تک نفره که باعث تهدید به قتل نویسنده و اجرا کنندگانش شد ولی در نهایت در شهری دیگر (لندن) اجرا شد و کارهایی حتی بزرگتر...

Alan Rickman که با بازی بعنوان پروفسور اسنیپ در سری فیلمهای هری پاتر بین ما آشنا هستش، در سال 2005 یک تئاتر به نام My Name Is Rachel Corrie ترتیب داد که داستانش از دستنوشته ها و ایمیلهای راشل از نوار غزه اقتباس شده بود. این تئاتر در لندن اجرا شد ولی وقتی که به سرزمین "آزادی بیان" رفت و خواست در نیویورک اجرا بشه، به دلیل اینکه ممکنه محتوای ضدصهیونیستی داشته باشه به زور کنسل شد... انگار آزادی بیان فقط وقتی به درد استکبار بخوره به کار میاد نه وقتی که ممکنه ضد اونا باشه !

در نهایت این تئاتر نه تنها در آمریکا اجرا شد بلکه در ده کشور دیگر هم اجرا شد... از طرف دیگر حداقل در دو کانال مستند جنگ از جمله کانال British Channel 8، اشاره هایی به راشل و نقش تاثیرگذار وی در کمکهای داوطلبانه مردم به مناطق جنگی شده است...

همونطور که دیدین، پیام راشل توسط غربیها به خوبی منتقل شده و راشل تبدیل به نمادی از مقاومت شده است تا جایی که نام وی رو بر روی یکی از کشتیهایی که برای مردم نوار غزه غذا میبرد هم گذاشته شد...

و حالا نوبت ماست که این پیام رو بگیریم و به دیگران منتقلش کنیم... امیدی به صدا و سیما نداشته باشین که کاری عبث و بیهوده هستش... وقتشه که خودمون پرچم رو بلند کنیم. راشل کوری فقط یک شهید از صدها هزار شهید راه حق بود که بین ما ناشناخته موندن...

و ما... امروز...

"اين چيزي است که من در اينجا شاهدش هستم؛ قتل و کشتار، حمله‌هاي موشکي، مرگ بچه‌ها با گلوله، اينها قساوت است. و وقتي همه اينها را يکجا در ذهنم جمع مي‌کنم، از احتمال فراموش شدن آن وحشت مي‌کنم."

"اکثريت غالب اين مردم، حتي اگر از نظر اقتصادي امکان گريز از اينجا را داشته باشند، حتي اگر واقعا بخواهند دست از مقاومت بردارند و خاک خود را رها کنند و بروند، نمی‌توانند. براي اين که حتي نمي‌توانند براي تقاضاي روادید به اسرائيل بروند، و براي اينکه کشورهاي ديگر اجازه ورود به آنها نمي‌دهند. براي همين است که من فکر مي‌کنم وقني تمام امکان زنده بودن فقط در يک وجب جا (غزه) خلاصه مي‌شود و از آن نمي‌توان خارج شد، مي‌توانيم از "نسل‌کشي" حرف بزنيم. شايد شما بهتر بتواني معناي "نسل‌کشي" را، بر طبق قوانين بين المللي تعريف کني. من الان آن را در ذهن ندارم. اما من، اينک بهتر مي‌توانم آن را تصوير کنم، البته اميدوارم!"

حقیقت در اینجاست که ما با دشمنی روبرو هستیم که هیچوقت اعتراف به اشتباهاتش نخواهد کرد و هیچوقت نمیشه با قوانین بین المللی اون رو محکوم کرد چرا که این قوانین برای حمایت از اون بنا شده اند... ما با دشمنی طرف هستیم که تمامی رسانه های جهان رو تحت کنترل داره، جریان اطلاعات رو مدیریت میکنه، به MEME ها شکل میده، دیگر کشورها رو محکوم میکنه، قتل و غارت میکنه، انسانهای بیگناه رو میکشه و برای اثبات وجود خود از هر وسیله ای استفاده میکنه...

طبیعی هستش که عده ی کثیری از ما جوونا فراموش کردیم که راه حق و حقیقت چی هستش، که چه چیزایی ارزش زندگی کردن و مردن رو دارن... آیا لوازم آرایش و یا ماشینهای گران قیمت، اون چیزی بودن که ما براش به این دنیا اومدیم ؟ آیا انتخابهایی که تا به امروز کردیم برای تبدیل دنیا به یک جای بهتر بوده و یا اینکه خر خودمون رو از پل عبور بدیم ؟ چندین بار با زانو به زمین خوردیم تا بالاخره به اون چیزی که ارزشش رو داشته رسیدیم ؟ اصلا تلاش برای تغییر رو شروع کردیم یا اینکه چون از اتفاقاتی که ممکنه پیش بیاد ترسیدیم، اصلا قدمی در این راه برنداشتیم...

راشل اینکار رو نکرد... راشل نه ادعای مردونگیش آسمون رو جر داده بود و نه ادعای مسلمونیش... چی شده که اون میتونه کارهایی به این بزرگی بکنه و ما که اسم مردونگی و مسلمونی رو یدک میکشیم، نمیتونیم ؟

چی شده که راشل یه دنباله روی عالی برای علی ابن ابیطالب میتونه باشه ولی ما نشدیم ؟ چی شده که راشل قدم در جای پای مرد عدالت عالم گذاشت و به جنگ ظلم و نابرابریها در یکی از خطرناکترین مناطق دنیا رفت ولی ما حتی در کشور خودمون، در استان خودمون، در شهر خودمون، در منطقه خودمون و حتی در بین همسایگانمون نمیتونیم اینکار رو بکنیم ؟

چی باعث شده که راشل به مانند پدر یتیمان ما، علی ، یتیمان فلسطینی رو در آغوش میکشه و باهاشون بازی میکنه ولی ما حتی به بچه های گدای توی خیابون لبخندی رو هم هدیه نمیکنیم ؟ آیا میترسیم لبخند ما اونها رو پر رو کنه و یا اینکه از جیبمون کم میشه ؟

وقتی که نامه های راشل به مادرش رو میخونی، بزرگی روح این شهیده رو درک میکنی... روحی رو میبینی که در برابر سختی های زندگی صیغل خورده و درخشنده شده... و زیبایی قوانین خدا در اینجاست که ما دیگر لیاقت چنین روحی را نخواهیم داشت و این روح آسمانی خواهد شد و ما تنها خواهیم ماند تا در این مردگی، زندگی کنیم...

و چقدر راحت فراموش میکنیم فداکاریهای شهیدان و شهیده های راه حق رو... و بدتر از اون، چقدر راحت زیر سوال میبریم این بزرگواریها رو... دفعه ی بعد که میخواین در مورد یک شهید بگین "حاجی ! گولش زدن ! خرش کردن ! این رژیم این احمقا رو فرستاد روی مین ! این بیچاره ها تقصیر خودشون نیست، گولشون زدن و تبدیلشون کردن به گوشت جلوی تانک !"، نیم نگاهی به دستنوشته ها و اعتقادات اونها بیندازید چرا که اگر اینکار رو نکنید و حرف مفت بزنید، در حق اونها که برای آینده ای بهتر آسمانی شدند ظلم کرده اید...

"من فقط مي‌خواهم براي مادرم بنويسم و به او بگويم که من شاهد اين نسل کشي تاريخي و حيله‌گرانه هستم! من واقعا وحشت زده‌ام، و مدام اعتقاد عميق خود را به انسانيت و شفقت انسانی، مورد سئوال قرار مي‌دهم! اينها بايد متوقف شود!

اين، آني نيست که من وقتي به درياچه کاپيتال نگاه مي‌کردم، مي‌گفتم: "اينست دنياي بزرگ! و من هم در آنم". من دوست ندارم بگويم که مي‌توانم در اين دنيا در آسايش به سر ببرم و بدون هيچ نگراني و در بي خبري کامل از شرکت خودم در اين "نسل کشي"، زندگي کنم؛ باز هم انفجار بزرگي در دوردست!

وقتي از فلسطين برگردم، با کابوسهايم دست به گريبان خواهم بود و احساس گناه خواهم کرد از اينکه در اينجا نمانده‌ام. اما مي‌توانم خود را در کار زياد غرق کنم. آمدن به اينجا يکي از بهترين کارهايي است که تا به حال انجام داده‌ام. "

ما هر روز صداي تانکها و بولدوزرها را مي شنويم، اين مردم نمونه خوبي هستند براي اين که انسان، ياد بگيرد که چطور در راههاي طولاني و سخت مقاومت کند. مي‌دانم که اين شرايط، با شدت و ضعف گوناگون بر آنان مي‌گذرد. اما من، از قدرت آنان در حفظ و نشان دادن شرف انساني شان حيرت مي‌کنم. آنان در شرايط فوق‌العاده دشواري که به سر مي‌برند، سخي و بخشنده هستند، حتی مي‌خندند، زندگي خانوادگي را حفظ مي‌کنند ..."

راشل عزيز ديگر شهادت آرزويت نبود، نيازت شده بود!

اما ما به جاي آنكه پيرو علي و ياور مظلوم باشيم و به تحقق آنچه تو در ذهن پاكت از انسانيت مي‌پروراني و رفاه و راحتي خود را فداي مبارزه با ستم مي‌كني، مشغول نشخوار آیه شیطانی "با دوستان مروت با دشمنان مدارا" هستيم تا آسايش دو گيتي مان فراهم شود . اُف به اين منطق كه با آموزه‌هاي ابتدايي انسانيت و دين ستيز دارد. شرم بر ما !

و حال... برونسی رفت، باکری رفت، صیاد رفت، بابایی رفت، چمران رفت... یاران، چه غریبانه، رفتند از این خانه... شهیدان خونها را ریختند و آسمانی شدند... و سپس آوینی ها نیز رفتند... پیام رسانها نیز دلسرد شدند از ترکه های نامردی و ظلم این زمانه و مردم بی وفا...

مردم بی وفایی که چه زود فراموش کردند وصیتها و ارزشها را... مردم نامردی که چه زود به خواب رفتند و گذاشتند سختیهای زندگی این زمانه، بر درکشان از حق و حقیقت پوششی گذاشته و مفهوم آن را وارونه جلوه دهد...

راشل نیز بیش از 9 سال است که از میان ما رفته است و اکنون ما در دوراهی تاریخ ایستاده ایم... یا راشلها را به زباله دانی تاریخ میسپاریم و یا یاد آنها را زنده نگه میداریم، تا مسیر حق زنده بماند...

میگویند "تاریخ را قهرمانان نمینویسند... بلکه تاریخ را پیروزان مینویسند..." و تنها کسانی که توانسته اند این جمله را نقض کنند، ائمه ما شیعیان هستند که حتی پس از شکست فیزیکی از دشمن، حتی پس از سالها فحش دادن به آنها بر سر منبرها، حتی پس از ضایع شدن حق آنها و حتی پس از غیبت آخرین آنها، هنوز هم یاد آنها و مهمتر از آن، هدف آنها، در دلهای مردم حک شده است... چرا که وقتی راه تو بر حق باشد، هیچ حادثه تاریخی و هیچ تاریخ نویسی و هیچ دولتی نخواهد توانست راهت را از سراپرده ی تاریخ محو کند...

چرا که وقتی خون گلوی تو، بر روی زمین ریخته شود، وقتی که تیر گلوی کودکت را پاره میکند، وقتی که به تو لقب مشرک به خدا و خیانتکار به خلیفه و حکومت اسلامی میزنند و به خاطر کشتن تو در چهار نقطه شهر نماز شکر به جا می آورند (!)، باز هم نخواهند توانست تو را از تاریخ محو نمایند...

چرا که ای حسین ! تو بر راه حق بودی، و راه حق با پشت کردن تمام دنیا به تو نیز محو نخواهد شد... و حال تو در یادها مانده ای ولی خبری از معاویه ها، یزیدها، شمرها و حتی بی طرفان نیز نیست...

تو ماندی چرا که خدا پیامت را به ما رساند... و حال ما ایستاده ایم با امانتی ارزشمند که پیام شما شهیدان راه حق است که با فداکاریهای بسیار به ما رسیده است...

چه میکنیم ؟

آیا این پیام را نیز فراموش خواهیم کرد ؟

 

نظرات  

 
0 #16 storm ۱۳۹۵-۰۸-۰۹ ۱۲:۳۸
دانلود سنترت خرابه :sad:
نقل قول
 
 
+1 #15 هادی ۱۳۹۲-۰۵-۱۲ ۲۳:۰۰
مرسی فقط میخواستم بگم چرا نوشتید که راشلها رو به زباله دانی تاریخ میسپاریم بهتر بود مینوشتید که راشل را به تاریخ سپرده و فراموشش میکنیم که هیچوقت شهدا فراموش شدنی نیستند و هر که را خدا بلند کرد زمین خوردنی نیست مرسی
نقل قول
 
 
+1 #14 پرسان ۱۳۹۱-۰۶-۱۰ ۱۸:۵۳
امروز اخبار گفت که قاتل راشل کوری تبرئه شد...
من نمیدونستم
واقعا نمیدونم چی بگم...
شاید فقط بشه گفت
اللهم عجل لولیک الفرج...
نقل قول
 
 
0 #13 محمد مهدی ۱۳۹۱-۰۶-۱۰ ۱۱:۲۷
نقل قول کردن شاغلام:
آقا محمد آقا...
نمیخوای سایتت رو آپدیت کنی....ما منتظر مقالات آموزشی IT و شبکه هستیم.
این سرمه چشامون ترکید بس که به RSS سایتت نگا کردم دیدم که آپدیت نشده!!!! :-* :-* :o
بالام جان آپدیت کن دیگه!!!! :P :-*


سلام بالام جان !

راستش این داستان شلوغ بودن سر بنده خیلی تکراری شده ! ولی چه کنم که الان در حال اسباب کشی، تاسیس شرکت، انجام دادن کار، خوندن درس، دنبال زن گشتن (!) و کلا کارهای خیلی زیاد هستم !

امیدوارم این تقصیر بنده رو ببخشید و بر من منت بگذارید...

راستی ! اگه کسی اینجا رو میخونه، میخواستم ازشون خواهش کنم که اگه میتونن با تبادل لینک و یا تبلیغ این سایت، نگذارند که Ranking سایت از اینی هم که هست پایینتر بره...

شاید شما هم با اینکار تونستین کمکی باشین برای کسانی که به دنبال مطالب اینچنینی میگردند و راه رسیدنشون رو به این مطالب آسونتر کردید...

یا علی
نقل قول
 
 
0 #12 شاغلام ۱۳۹۱-۰۶-۰۹ ۱۵:۱۳
آقا محمد آقا...
نمیخوای سایتت رو آپدیت کنی....ما منتظر مقالات آموزشی IT و شبکه هستیم.
این سرمه چشامون ترکید بس که به RSS سایتت نگا کردم دیدم که آپدیت نشده!!!! :-* :-* :o
بالام جان آپدیت کن دیگه!!!! :P :-*
نقل قول
 
 
+1 #11 aysan_gh ۱۳۹۱-۰۶-۰۲ ۱۱:۲۵
عالی بود دست گلتون درد نکنه
سوالای پریسا رو تایید می کنم از این که من نوعی چیکار میتونم بکنم ؟
از این که به دردی نمی خورم ناراحتم از خودم بدم میاد.
نقل قول
 
 
+1 #10 سید محمد علوی ۱۳۹۱-۰۳-۲۵ ۱۳:۰۸
با سلام و با تشکر از تفکر عمیق شما در باره ما وقع عالم هستی می خواستم به اطلاع آن عزیزانی که نظر گذاشتند که ما باید چه کار کنیم برسونم که جریان تقابل حق و باطل در طول تاریخ بوده وهست وخواهد بود وباید باشد و من وشما در همین میدان است که خلوصمان آزموده می شود وتاریخ نیز از همین تقابل این دو مسیر به وجود می آید تا من وشما در کدام مسیر قرار گیریم
نقل قول
 
 
+1 #9 عرفان ۱۳۹۱-۰۳-۱۹ ۲۱:۵۸
محمد جان مطلب بلندی رو با حوصله نوشتی. ممنون از زحمتت و امیدوارم که پاداش کارت هم محفوظ بمونه!
نقل قول
 
 
+3 #8 علی ۱۳۹۱-۰۲-۲۹ ۱۹:۵۹
من کاملا با حرف های بالا و مخصوصا با قسمت دومش خیلی موافق هستم .
واقعا گاهی اوقات ادم این چنین انسان هایی را میبیند که با چنین شوقی زندگی خود را رها میکنند و خودشان را از این زندان دنیا نجات میدهدند و در راه خدا شهید میشوند ، ادم از خودش خجالت میکشه !
از خودم میپرسم زمانی که چنین انسان های پاکی توی دنیا وجود دارند خداوند چه نیازی به ما بنده های گناه کار دارد که فقط اکسیژن و نعمت های خداوندی را حرام میکنند !
حقیقتا ان النسان لفی خسر .
واقعا شهدا بهترین کاری که یک انسان میتواند انجام دهد انجام دادند و توی اون دنیای ابدی نزد پروردگارشان روزی میگیرند !
خدا اخر و عاقبت ما را به خیر کند .
از متن فوق العاده و تاثیر گزارتون ممنون .
نقل قول
 
 
0 #7 حمید ۱۳۹۱-۰۲-۲۳ ۲۳:۰۱
از طرز فکرت و افکارت خیلی خوشم میاد.خون ایرانی اصیل تو رگات هست.خدا نگهدارت باشه.
نقل قول
 

ارسال نظر


کد امنیتی
بروزرسانی

مقالات سر راهی !

ارتباط دو شبکه ی مجزا از راه دور به کمک اینترنت

فکر کنین ما میخوایم دو شبکه رو به هم طوری وصل کنیم که اولا بتونن منابع همدیگه رو ببینن و ثانیا کسی نتونه وسط ماجرا اطلاعات ارسالی و دریافتی رو Sniff کنه و بعد بره هر غلطی دلش میخواد باهاشون بکنه ! مشکل اینجاست که این دو تا  شبکه در مکانهای دوری قرار دارن که استفاده از تجهیزاتی مثل آنتنهای Wireless رو بی معنی میکنه...مکانها رو تهران و لندن در نظر بگیرین...

 

ارتباط دو شبکه ی مجزا از راه دور به کمک اینترنت

تبلیغات تصویری

آگهی
آگهی