شبی در کوچه پس کوچه های سمنان ! چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 1
بدخوب 
وبلاگ شخصی محمد مهدی حاجی اسمعیلی - دردها و رنجها
نوشته شده توسط محمد مهدی حاجی اسمعیلی   
شنبه ۰۳ مرداد ۱۳۸۸ ساعت ۰۱:۰۵

 در کوچه پس کوچه های سمنان (تو شب !)

 

تا حالا این فیلما رو دیدین که توش یه پسر یا دختر فراری که از خونه در رفته ن، شب رو میرن که توی یه پارک بکپن و بعدش یه آقائه که 100 درصد باید معتاد باشه میاد جلو و یه تعارف سیگار میزنه که یا پسره رو معتادش کنه یا دختره رو صادرش کنه خارج ؟!
راستش من که چند شب پیش ساعت 2 صبح رسیدم سمنان تا بتونم توی جلسه ی ساعت 8 صبحش حضور داشته باشم اصلا این سناریوی بالا به ذهنم نرسید چونکه فکر میکردم بالاخره یه جایی واسه تمرگیدن پیدا میشه ! از اتوبوس که پیاده شدم با اراده ی آهنین راه افتادم که برم توی خوابگاه سمنان بکپم تا فردا صبح برسه (ساعت 2 صبح !)


وقتی رسیدم اونجا دیدم که به به ! همچین در ورودی رو چارقفله کردن که انگار این دانشگاه چند ساله تعطیل شده و زمینشو وقف کردن رفته پی کارش ! گفتم شاید باید برم دانشگاه آزاد ! رفتم اونطرف دیدم که یه مشت سگ ولگرد دم درش واستادن تا پاچه بگیرن ! نگهبان هم که خودش چپیده بود ته کیوسکش تا سگا نخورنش ! خیلی ترسناک بود ! اونم بیخیال شدم...دوباره دربست گرفتم و رفتم تنها جایی که فکر میکردم رام میدن : فنی حرفه ایی...

ماشاالله هزار ماشاالله اونجا هم درش رو گل گرفته بودن و هیچ خبری نبود ! (یک ربع به سه صبح !)


اولش تو دلم گفتم "به درک ! میرم هتل !" و واقعا هم رفتم هتل...البته تا دم درش ! چونکه هتل پر بود و حتی جا برای ولو شدن روی پله ها هم نداشتن ! بعدش رفتم هتل جهانگردی...مرتیکه منو با یه زوج دو نفره اشتباه گرفته بود و میخواست یه اتاق دو تخته خوابه به مبلغ 42 هزار ناقابل به ما بندازه ! ما هم که جون مفتی مفتی به عزرائیلش نمیدیم، بیایم به این مردک 42 تومن پول واسه ی 5 ساعت خواب بدیم ؟!

  عکس پارک مذکور...

خلاصه ! گفتم دندم نرم میرم پارک ! مگه من بچه سوسولم که از پارک بدم بیاد ؟!
اینجاست که ماجرا شروع میشه...


همون اول یه صندلی آهنی پیدا کردم که فکر کنم نمونه ی آزمایش صندلیهای شکنجه ی دوران جنگ متفقین و متحدین بودش ! نه توش جاش میشدی نه روش میتونستی دراز بکشی ! اگه میخواستی گردنت درد نگیره پاهات باید از آهنش آویزون میموند و اگه میخواستی پاهات درد نگیره گردنت باید سرویس میشد ! انگار این شائولینی ها رو روی همین صندلیها آموزش میدادن !

 

عکس صندلی مذکور !


آخرش بعد از نیمساعت تقلا خودمو یه طوری توش جا کردم (پاها خم و گردن کج!) و کیفم رو هم انداختم روم و چشام رو بستم (ساعت سه و نیم صبح !) ...در لحظه ایی که چشمها روی هم تلپی افتاد یه دفعه نمیدونم چی شد که مسافرایی که چادر زده بودن هوس کردن به جای کپیدن توی چادرشون بلند شن بیان بیرون و قدم بزنن ! یکی سیگار روشن میکرد، اون یکی هوس کیک و رانی کرده بود و یه بنده خدایی هم دنبال مستراح میگشت !


بعدش بود که شخصیتم شروع به خرد شدن کرد ! یکی اومد جلو یه پنجاه تومنی انداخت روم رفت...یکی دیگه از بغلم رد شد و درباره ی خانواده های بی بضاعت و اولیای معتاد محترم صحبت کرد ! اون یکی اومد قشنگ پنج دقیقه به من خیره شد و آخرش با ذکر اینکه "آخه...بیچاره از خونه فرار کرده !" رد شد و رفت...یه پیرزنه که گیر داده بود هی میومد و یه چیزی بارمون میکرد و میرفت ! ولی امان از یه معتاد که پیدا بشه و بخواد ما رو دودی کنه ! انگار این مزخرفات فقط توی فیلمای صدا سیما پخش میشه 


یه دفعه گلاب تو صورتتون احساس مزاجت مزاج (!) دست داد و رفتم توی سرویس بهداشتی فوق پیشرفته ش که من فقط تو تهران توی پارک لاله دیده بودم ! اینا که میری توشون بهت ده دقیقه وقت میدن روده هات رو حسابی خالی کنی بعدش نه تنها در از قفل بودن در میاد بلکه یه دفعه شیر آبش قطع میشه و از دستت فرار میکنه و تو رو توی مصیبتی که بالا آوردی تنها میگذاره ! بعدش باید با یه دست و یه لنگ درو بچسبی تا بازش نکنن و با یه دست و یه لنگ دیگه خودتو آب بکشی و مصیبته رو !

 

سیستم داخلی دستشویی نامبرده که نشون میداد من تقریبا 8 دقیقه وقت اضافه دارم !


حالا اونشب من نمیدونم چرا یه کاره مردم باید همه شون از خواب بلند بشن و بیان دستشویی در حالیکه اذان صبح یه ساعت پیش بوده !
بعد از دستشویی خواستم برگردم روی صندلی کوفتی مذکور که دیدم جواب نمیده ! بلند شدم رفتم ته پارک که سگ هم توش نمیپلکید گرفتم روی یه صندلیه مزخرف تر خوابیدم ! این یکی میله هاش ریزتر بودش و کمر رو حسابی حال میداد بخصوص که انگار سازنده ش اینو مخصوص منهدم کردن ستون فقرات ساخته بوده !

 

صندلی متهم شماره ی 2 که دردش بیشتر بودش !


خلاصه ! رو اینم یه طوری خودمون رو جا دادیم و تا خواستیم بتمرگیم یه دفعه انواع و اقسام حشرات موزی از سوسک گرفته تا مورچه و پشه شروع به چک کردن بدن این تازه وارد کردند...یکیشون از پاچه ی شلوار میرفت تو و حالا ما باید بلند میشدیم و با چندش اینقده میدویدیم و خودمون رو به دیوار میکوبوندیم تا از شلوارمون بیفته بیرون ! بعدش باید میرفتی آب میریختی تو لباست تا مورچه ها از تنت بالا نرن...برای پشه ها هم مجبور شدم هر جای احتمالی رو تف مال کنم تا نیش نزننش ! کل تنم شده بود بزاق دهان !


بعد از این مکافات و عادت کردن به مهمونای ناخونده و آماده شدن برای کپیدن، یه دفعه یاد نماز صبح افتادم ! دیگه ما هم که آخر عبادت و نماز شب و این حرفا مجبور شدیم بدون زیر انداز و این چیزا که برای بچه سوسولها هستش (و من اصلا سوسول نیستم !) روی زمین خدا و خاک و سنگ و کوفت و زهرمار، نماز صبح رو به جای بیاریم (ادامه ش رو نمیگم تا ریا نشه !)

چونکه میخوام ریا نشه این سنگه مهر نیستش !


بعد از نماز دیگه همه چیز برای ولو شدن آماده بود...کیفم رو به یه گوشه ی صندلی پیوند زدم، کفشام رو درآوردم و قشنگ ریلکس کردم تا سوسکها و پشه ها و مورچه ها از تنم بالا برن...دیگه برام مهم نبود...خداییش چشام داشت میفتاد !

5 دقیقه که کپیدم این احساس بهم دست داد که ایندفعه خداییش میتونم بخوابم ! انگار زمین و زمان منتظر این احساس من بودن تا در آن یه کامیون پر آجر و افغانی رو بفرستن درست جلوی جایی که من خوابیده بودم بار پیاده کنه...از صدای نکره ی تق و تق آجرها که میریختن زمین و صدای کوفتی موتور خود کامیون که از نعره ی خر هم بلندتر بودش بگذریم، حالا بیا توی این همه خاکی که بلند شده نفس بکش !


کل تنمون خاکی شد ولی عوضش سوسک و پشه ها در رفتن...البته مورچه ها هنوز هم به قوت خود باقی بودن ! بعدش که کامیونه افغانیها رو درست کنار ما پیاده کرد تا بیل زدن رو شروع کنن به این نتیجه رسیدم که اونجا جای خوابیدن نیست !
بلند شدم یه صندلیه دیگه پیدا کنم که تازه ورزشکاراران صبحگاهی و شاد سمنانی از خونه هاشون زدن بیرون تا ورزش کنن ! باز دوباره روز از نو روزی از نو :


"آخه ! بیچاره جای خواب نداشته...حتما معتاده !"


"علی ! بهش نگاه نکن ! اینا فقط پول میخوان تا برن زهرماریشون رو بخرن !"


 و غیره و غیره !


البته اشاره کنم که دیگه شخصیتی برای ما نمونده بود تا خردتر بشه ولی این امید بود که شاید بتونم مثل همیشه مزخرفات مردم رو پشت گوش بندازم و بتمرگم ! قبل از اینکه بتونم این ایده رو عملی کنم آفتاب حسابی در اومد و چشا رو تو کاسه خون کرد !
دیدم نمیشه کپید، بلند شدم و قدم زنان به سمت دانشگاه آزاد راه افتادم تا برم و منتظر جلسه ی ساعت 8 صبح بشم...

صندلی متهم شماره یک در صبح روز بعد !


اصولا چیزی به نام دانشگاه مشاهده نشد بلکه منطقه ی وسیعی بود که به لطف مایه داری دانشگاه آزاد خریداری شده بود و در ته اون منطقه و کویری بی پهنا یک ساختمون وجود داشت که باید تا اون خراب شده پیاده میرفتی ! ما هم که دلمون خوش بود نیم ساعت تا اونجا رو گز کردیم و رفتیم !


یک ربع مونده به 8 دیدم تازه حاج آقا نازل شده و داره بهم میگه که مکان جلسه تو دانشگاه آزاد نیستش بلکه توی دانشگاه سمنانه ! ما رو میگی کارد میزدی سوراخ نمیکرد چه بخواد دو قطره خون بپاشه !

 

دانشگاه فوق الذکر آزاد سمنان در فاصله ی خدا کیلومتری !


خلاصه بلند شدم و دوباره نیم ساعت دیگه گز کردم تا به اون خراب شده رسیدم و ناگفته نماند که آفتاب زغ سمنان که خود کویر لوت بودش (!) هم بی لطفی نکردش و تا میتونست دهان بنده رو سرویسجات نمود که از اون هم متشکرم !


بقیه ی داستان تلخ سفر به سمنان هم بماند برای خودم و خاطراتم...


ولی واقعا یه چیزی رو خوب احساس کردم و اونم بی خانمانی بودش...البته لازم به ذکره که بی خانمانهای پارک همگی وضعشون توپ بود و یا روی بالشتها و تشکهای دولوکس خوابیده بودن یا اینکه زیر اندازی برای خودشون داشتن که روی چمنها پهن کنن و راحت بخوابن و اصلا مثل فیلما خبری از روی صندلی خوابیدن و این حرفا نبود ! انگار تنها بی خانمان سمنان اون شب خودم بودم !

  • کمیل
    چرا به تو میگفتن معتاد؟ =D
    آخه قبلا قیافت اینطوری نبود! نکنه تو تابستون ..... :evil:
  • admin
    بابا اینا عادت داشتن به هر "ننه من غریبم" یی از این چیزا بار کنن !
  • مهنوش
    سلام.
    فبل از هر چیزی، تبریک ! (به مناسبت راه افتادن وبلاگتون)

    بعد این که :
    اونجا شما هم واقعا "ننه من غریبم" بودین !!! ببخشیدا ...

    سوما هم این که :
    الکی تقصیر مردم سمنانی نندازین ! باید توضیح بدین که چرا قیافه تون اینقدر شبیه معتادا بوده ... اصلا چرا یه ترم مرخصی گرفتین؟؟ جواب بدین ... نکنه ......
    آقای شهواری شما یه چیزی بهش بگین .

    چهارما هم این که :
    همه ی اون بلاهایی که سرتون اومده حقتون بود ، الکی هم خودتون رو بی گناه نشون ندیدن که ما (بچه های iLearn ) با این اتفاقات اخیر (که خودتون در جریانش هستین) می دونیم که اتفاقا چقدر هم گناه کارین !!!





  • admin  - به خدا فقط یه بار بودش !
    ای لعنت به این رفقای بد خانم لعل محمدی !

    به خدا فقط یه بار بود...میخواستم امتحان کنم ببینم چه مزه اییه ! داشتم بهش زبون میزدم که یه دفعه افتاد ته حلقم...بعدش دیگه شروع شد... T_T

    نه...دیگه نمیخوام بگم ! دیگه نه !

    شاید به خاطر این فکر کردن معتادم چونکه چند وقت هست بعد از تیرماه عادت کردم کله م رو با تیغ میزنم و خودم رو از قید و بند مو درست کردن راحت میکنم ! آره ! حتما چون قیافه م شبیه قاچاقچی ها شده اینطوری فکر کردن !

    اشکال نداره ! دوباره مو میذارم !
  • komeil
    گفت:
    شاید به خاطر این فکر کردن معتادم چونکه چند وقت هست بعد از تیرماه عادت کردم کله م رو با تیغ میزنم


    =D

    ye vaght mo nazari biay! kheili bahal mishe!

  • admin
    نمیدونم...فکر کنم تا اونموقع موهام دوباره در بیاد...ولی مهم نیست...هر وقت وقتش شد دوباره از بیخ میزنمشون !
  • ناشناس
    سفرنامه خوبی بود من که ار خنده روده بر شدم
  • admin
    قابل شما رو نداشت پدر !

    وقتی ماشین زیر پای بچه ت نباشه از این سفرنامه ها هم نوشته میشه دیگه !
نظر بدید
Your Contact Details:
نظر:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
Security
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 

مقالات سر راهی !

دانلود کتابهای لازم برای امتحان MCSE

دیدم این چند وقته دارم همه ش درباره ی سیستم عاملهای مایکروسافت ور ور میکنم ولی یه منبع درست و حسابی معرفی نمیکنم... خلاصه تصمیم گرفتم کتابهای الکترونیکی مربوطه رو آپلودشون کنم و در دسترستون قرار بدم... همونطور که در ادامه متوجه میشین کتابها به جای اینکه 7 تا باشن، 6 تا هستن و علت اینکار این بود که انتخاب رشته ی  Design مایکروسافت رو به عهده ی خودتون بذارم (Security Desgin OR Active Directory Design) و خیلی خفن به نظر بیام !

اوم...آه... راستشو بخواین... خالی بستم ! دو تا کتابای Design رو نداشتم... خودتون برین پیداش کنین... مطمئنا پیدا میشه !

خب میرسیم به دانلود... از اونجایی که همگی تازه متوجه شدین، CyberLone با کلاس شده و "مرکز دانلود" دار شده !

در رشته ی IT یه ضرب المثل بسیار معروف هستش که میگه "چون میتونی از چیزی بهره ببری بدین معنی نیست که حتما باید ازش استفاده کنی !" و مرکز دانلود هم شده همین !

آخه بگو "حاجی ! تو که Rapidshare نیستی مرکز دانلود راه میندازی ! این مسخره بازیات چیه دیگه ؟!"

از مرکز دانلود گذشته، لینکهای دانلود رو در ادامه ی مطلب قرار دادم...

 

دانلود کتابهای لازم برای امتحان MCSE

تبلیغات تصویری

آگهی
آگهی