دردها و رنجها
راشل کوری چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 64
بدخوب 
وبلاگ شخصی محمد مهدی حاجی اسمعیلی - دردها و رنجها
نوشته شده توسط محمد مهدی حاجی اسمعیلی   
پنجشنبه ۰۷ ارديبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۴:۵۵

راشل کوری

"شما را چه شده است كه در راه خدا به مقاتله برنمي‌خيزيد؟ در حاليكه مردان و زنان و كودكان بيچاره و مستضعف صدا مي‌زنند: پرودگارا! ما را از اين قريه‌اي كه اهلش ظالم است نجات بده! و برايمان از طرف خودت وليّي قرار بده و برايمان از طرف خودت ياريگري قرار بده...”

سوره نساء – آیه هفتاد و پنج

راشل کوری

دختر آستین بارانی نارنجی اش را بالا کشید تا بتواند نگاهی به ساعت رنگ و رو رفته و خاک گرفته اش بیندازد : به زحمت میشد از روی شیشه ی خاک گرفته ی ساعت عدد 16 و سپس سه کلمه ی MAR را در کنار عدد 2003 تشخیص داد... آستین را پایین داد، خم شد و بلندگوی خاکستری رنگش را به دست گرفت...

وقتی که سرش را بالا گرفت، حتی در میان گرد و خاکی که آسمان آنروز را در بر گرفته بود میتوانستی صورت کک مکی سفید، موهای تقریبا بلند، ابروهای کم پشت و سفیدی دندانهای مرتبش را که از میان دهان نیمه بازش معلوم بود، تشخیص دهی...

صورت دختر نگران بود و دستی که بلندگو را گرفته بود، میلرزید... نگاهش را از روبرویش برگرفت و سپس به پشت سرش نگاه کرد، همانجایی که دوستانش ایستاده بودند... بقیه در کنار خانه ای کوچک ایستاده بودند... یکی دستانش را بالا گرفته بود و کنار خانه سریع حرکت میکرد تا حتی از دور هم قابل تشخیص باشد. بقیه نیز کم و بیش همینطور عمل میکردند : کنار خانه میدویدند، بعضی وقتها بالا میپریدند و یا حتی فریاد میزدند... تمام تلاششان این بود که مهاجمی را که در آن نزدیکی ها کمین کرده بود و متر به متر جلو می آمد را از حضور خود آگاه کنند...

با تمام این اوصاف به نظر میرسید که دوست ندارند زیاد نزدیک مهاجم شوند... فاصله ی خود را از خانه حفظ میکردند ولی در عین حال مراقب بودند که خیلی هم نزدیک مهاجم نشوند...

ولی دختر... دختر جلو ایستاده بود... مثل همیشه...

او فرق داشت... با همه ی آنهایی که میشناختندش فرق داشت... شاید جاه طلب بود، یا شاید خطر پذیر و یا حتی بی ملاحظه ! با تمام این اوصاف هر کسی که او را شناخته بود حداقل یک چیز را فهمیده بود : روح دختر، فراتر از درک و فهم آنها بود... بزرگتر از هر آنچه که در دیگران دیده بودند...

صورتش را برگرداند و تک تک قیافه ها را از نظر گذراند : صورت مضطرب و نگران دوستانش که نگاهشان بین او و مهاجم هولناک که در آن نزدیکیها میپلکید، در نوسان بود... صورتهای همگی نشان از بی قراری داشت... جو، تام، ریچارد و بقیه همگی مثل همیشه به امید او بودند تا شاید بتواند باری دیگر موفق شده و مهاجم را فراری دهد...

دختر و دوستانش تنها کسانی در آن منطقه بودند که میتوانستند مهاجم را متوقف کنند، به عقب پس بزنند و یا حتی فراریش دهند... آنها با مردم آنجا فرق داشتند چرا که از جایی دیگر آمده بودند... آنها به آنجا تعلق نداشتند، در آنجا به دنیا نیامده بودند، سختیهای آنجا را نمیدانستند و مهمتر از همه، سایه ی مرگ را بر پشت خود حس نکرده بودند...

ولی... با تمام این اوصاف... آنها آمده بودند... تا با مهاجم پنجه در پنجه بیندازند... آنها با بقیه فرق داشتند و دختر نیز با همه ی آنها تفاوت داشت...

لرزش ناگهانی زمین، دختر را به خود آورد. در همان مدت کوتاهی که به صورت دوستانش خیره شده بود، مهاجم خود را به او رسانده بود... دختر برگشت و چنگالهای آهنین مهاجم را دید که در خاک فرو رفتند و تار و پود زمین را از هم گسستند... چنگالهایش را بیرون کشید و تلی از خاک را بوجود آورد، سپس یواش یواش عقب رفت تا خود را برای حمله ی نهایی آماده کند.

دختر صورتش را به سمت مهاجم گرفت، بلندگویش را بالا آورد و درون آن شروع به فریاد کشیدن کرد... تمام تلاشش را میکرد، فریاد میکشید و به مهاجم میغرید. به او میگفت که جلوتر نیاید و هر آنچه که پشت سر دختر است را به حال خود تنها بگذارد.

مهاجم مکث کوتاهی کرد... از دست دختر و مبارزه اش خسته شده بود. آنروز به خاطر همین دختر و دوستانش همه ی شکارهایش را از دست داده بود. همیشه اینطور بود... دختر و دوستانش همیشه آنجا بودند تا مبارزه کنند، انگار هیچوقت خستگی بر آنها غالب نمیشد. همیشه آنها بودند که از میان خاک و خل بیرون می آمدند تا با او مبارزه کنند حتی اگر هیچکس دیگری برای یاری آنها نمی آمد...

آنها در راهشان استقامت میورزیدند و همین... مهاجم را کلافه میکرد...

ولی ایندفعه نه ! دیگر به خشم آمده بود... از ضعف خود در برابر چندین بچه ! از احساس حقارت درونش ! از شکستهای متوالیش...

با تمام وجود غرید...

 
خداحافظی ها چاپ نامه الکترونیک
وبلاگ شخصی محمد مهدی حاجی اسمعیلی - دردها و رنجها
نوشته شده توسط محمد مهدی حاجی اسمعیلی   
سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۰ ساعت ۱۰:۰۰

غروبی دیگر

It’s near now, can’t escape it anymore, can’t deny it anymore, and can’t postpone it anymore…
The journey we started together 4 years ago, is coming to its end…
And all the memories, all the pains, and all the happiness we experienced during those years will be embedded in us as a sign of friendship.
The only thing that I can say is that I’m proud to have had the opportunity to be with you… to breath with you, to laugh with you, to cry with you and to Live with you as friends and comrades…
All the hardships we went through in these years were the catalyzer that made our Bonds stronger…
And now, and Today… it’s strange!
I always told myself that I could withstand the parting of our ways, but now that we’re at the crossroads, it seems the hardest thing one could do… the hardest path one could take and the most difficult task after what we’ve been through together…
So I wanted to apologize to you before it’s too late and before any of us miss the chance of seeing each other ever again…
Dear Friends… I, Mohammad M. Haji-Esmaeili, Apologize for any misunderstandings or any pain that I may have brought upon you… some were intended and some weren’t… I apologize for all of them and I Hope that in the end, you could forgive me for whatever it was that may have had a bad impact on any of you… I’m Sorry…
I really don’t want to drag this on any more… but the idea of parting, the idea of severance itself is tearing me apart… and deep inside I feel as if I were to drag this text a bit longer, I could avoid the unavoidable…
Huh! Silly me!
Guess there’s nothing to say anymore but to blabber about stupid things ! so here and now I wish you all Happiness, Health & Prosperity…
May it be that One Day All of Us Could Gather Again and Reminisce About All The Things We Went Through… May That Day All Of Us Be Under God’s Care & Bless…
Until Then…So Long My Friends

بروبکس فناوری اطلاعات ورودی 86 دانشگاه صنعتی شاهرود

 
مردگان زنده... چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 2
بدخوب 
وبلاگ شخصی محمد مهدی حاجی اسمعیلی - دردها و رنجها
نوشته شده توسط محمد مهدی حاجی اسمعیلی   
سه شنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۰ ساعت ۱۱:۵۷

The Living Dead

امام علی (ع)

این مطلب فقط مخصوص اون کسانی هست که به اینجا سر میزنن، حواسشون به فیدهای RSS سایت هست و خواننده های همیشگی مطالب منن... شاید تویی که تازه به اینجا رسیدی، یه کمی اولش قاطی بکنی، ولی اگه یه کم بخونیش، شاید برات جا بیفته... اگه جا نیفتاد هم به حساب خنگی من بذارش !

به نام او که شرمنده ی رحمتشم...

 
تنهاترين رهبر... چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 5
بدخوب 
وبلاگ شخصی محمد مهدی حاجی اسمعیلی - دردها و رنجها
نوشته شده توسط محمد مهدی حاجی اسمعیلی   
چهارشنبه ۲۴ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۱۴:۳۱

مرد بر بالای تپه ایستاده بود، باد شنلش را از پشت بلند میکرد و به اهتزاز در می آورد، نور خورشید بر روی صورت آفتاب سوخته اش افتاده بود و میشد غم را بر روی چهره اش تشخیص داد. افسار اسب را در دستش به سفتی فشرده بود و با دست دیگرش اشکهای روی گونه اش را پاک میکرد...

در پایین تپه و روبروی مرد، خبری دیگر بود. لشکری با عضمت در میانه ی صحرا همچون مواج خروشان دریا بالا و پایین میرفت... از هر طرف که میدیدی تمام نمیشدند... نوک نیزه های لشکریان در زیر تشعشع خورشید میدرخشید، حرکت لشکر به هر سمتی زانوان را سست میکرد و اراده اش در هم کوباننده بود...

لشکر شروع به حرکت کرد... نه به سمت لشکری دیگر... نه به سمت تهدیدی پلیدتر... و نه به سمت آزادگی...

بلکه به سمت یک نفر... یک انسان و در عین حال یک لشکر... بسیار عظیمتر از لشکر دشمن... یک تهدید، بسیار پاکتر از تهدید دشمن.... و یک... آزاد مرد...

آخرین جنگجو... آخرین آزاده... و آخرین قیام کننده ی آنروز دشت کربلا...

مرد خدا را دوست داشت... و خدا او را کشت... و خدا خود، خونبهای او شد...

********************************

مرد هنوز هم بالای تپه ایستاده بود... با همان شنل، با همان صورت آفتاب سوخته، با همان افسار در دست فشرده ولی... با چیزی متفاوت... شاید چشمانش بود، که دیگر غمگین نبود... آری ! چشمان مرد آکنده از تاسف بود...

گذر زمان را میدید، سوءاستفاده از حق را میدید، حماقت و جهل را میدید، غرور و خودخواهی را میدید... مردم را در گذر زمان میدید...

تفاوت چندانی با هزار سال قبل نکرده بودند... ماشین سوار میشدند، از اینترنت استفاده میکردند، تکنولوژی را به خدمت گرفته بودند، به ماه سفر کرده بودند... ولی این مردم، فرقی نکرده بودند...

به هنگام دعوت به حق هنوز هم ساکت میماندند و به هنگام پس زدن زشتیها، هنوز هم فقط زیر لب غرولند میکردند...

به جای مبارزه در میدان حق، هنوز هم از آن میدان کنار میکشیدند و به جای ایستادگی در راه شعائرشان، هنوز هم خود را به دنیایشان میفروختند ! و چه داد و ستد پر ضرری...

لشکریان دشمن هنوز هم مثل قبل پر جوش و خروش بودند، در راه دنیایشان خوب دستور میگرفتند، در راه دنیایشان خوب تلاش میکردند و در راه دنیایشان راحت خدا را میفروختند...

مرد هنوز هم با چشمان متاسفش مینگریست... به خیل جمعیت مردم که سرازیر به سمت دو ضریح بودند...

این مردم باز هم تفاوتی با قبل نکرده بودند، نمازشان را میخواندند، زکاتشان را میدادند، عزاداریشان را میکردند، حجشان را میرفتند، رمی جمراتشان را هم میکردند... ولی باز هم مثل قبل در میدان مبارزه با دشمن حاضر نبودند... باز هم مثل قبل در مقابل ظلم مردم به مردم و یا حتی خودشان ساکت میماندند، باز هم مثل قبل وقتی که باید امر به خوبیها میکردند ساکت میشدند، و باز هم مثل قبل وقتی که باید از زشتیها باز میداشتند سرشان را پایین می انداختند و یا به تذکری بسنده میکردند...

مرد خوب این مردم را میشناخت... آنها سالی چند بار امتحان پس میدادند و اغلبشان مردود میشدند، آنها نیز عادت داشتند درست مثل مردم کوفه نامه بنویسند چه بسا که نامه شان قشنگتر هم شده بود ! آنها میرفتند و انگشت اشاره شان را در داخل یک استمپ میکردند و سپس اثر انگشتشان را به نشانه ی بیعت به پارچه ایی میزدند و به کربلا میفرستن لوآسسسسسد... اثر انگشتی خونین رنگ... ولی فقط رنگش خونین است چرا که جوهری رنگی بیشتر بر روی آن پارچه نخورده است... ادعاهای خالی همیشگی...

این مردم هم مثل مردم هزار سال قبل عزاداری میکنند چه بسا که آنموقع عزاداران محکوم بودند ولی الان آزاد و راحت هستند... این مردم هم برای امامشان میگریند، برای او عزاداری میکنند، برای او با قمه به سرشان میزنند، برای او غذا میدهند، برای او ساعتها پای نوحه ها بر سر و سینه ی خود میکوبند... برای او خیلی کارها میکنند...

ولی مرد بالای تپه میدانست که چه چیزی در این مردم، مثل همیشه، مثل مردم هزار سال قبل، خالی است...

این مردم نیز درست مثل قبلیها، کارهای زیادی برای امامشان میکنند ولی مهمترین کار را نمیکنند... ولی یادشان رفته که امامشان چرا شهید شد، جای پای امام نهادن و پیروی از مشی او کردن را از یادها برده اند... یادشان رفته که امام شان به قصد امر به معروف و نهی از منکر و اصلاح دین جدش قیام کرد...

این مردم از کنار هم رد میشوند بدون اینکه درد و رنج و سختیهای هم را حس کنند، این مردم از کنار فقیران شهرشان بدون توجه میگذرند تا سریعتر بتوانند به مراسم عزاداریشان برسند، برای این مردم کمتر از 5 دقیقه کافی است تا در پایان مراسم عزاداری کاملا یادشان برود که به چه هدفی به آنجا آمده بودند...

برای ما مردم نیز عزاداری امام حسین تبدیل به یک تفریح 10 روزه در سال شده... تفریحی که در طول آن با دوستانمان دور هم جمع میشویم، سینه میزنیم، زنجیر میزنیم، اشک میریزیم و زیارت میخوانیم... ولی در آخر دهه، ولی در آخر روز، دوباره به خانه های خود بازمیگردیم بدون اینکه دردی از جدایی از حق در سینه مان بماند و اشک و آهی از راه حسین در قلبمان...

و برای ما نقل زندگی ابوذر، عمار، سلمان، میثم و یا مالک آسان است... برای ما دیدن فیلمهای زندگی این بزرگ مردان آسان شده است... چرا که هیچوقت در شرایط آنها نبوده ایم و هیچوقت سختیهای آنها را نچشیده ایم...

و مرد هنوز هم بر روی اسبش نشسته بود و به خیل مردم گذرا در زمان مینگرد...

********************************

و در پایان روز وقتیکه همه به خانه های خود میروند، وقتیکه همه با دغدغه های کسب فردایشان به خواب میروند، مرد هنوز هم بالای تپه ایستاده ...

مرد ما را هیچوقت تنها نگذاشت بلکه ما وی را از خود راندیم... وی را از خود راندیم هنگامیکه نماز اول وقتمان را رها کردیم، وقتیکه به امر به معروف و نهی از منکر پشت کردیم، هنگامیکه به خود نیز رحم نکردیم...

ما مرد را از خود راندیم هنگامیکه او ما را به حق فرا خواند و ما او را با پرخاشگری رنجاندیم... هنگامیکه هوی و هوس نفسمان بر پشتمان سوار شد و افسارمان را به دستش گرفت...

هنگامیکه خودمان را به دنیایمان فروختیم...

********************************

مرد سرش را پایین انداخت، آخرین نگاهها را به پایین تپه انداخت و در نهایت تصمیمش را گرفت... افسار اسب را تکان داد و شروع به برگشتن کرد... او ما را نظاره میکند، ولی تغییری نمیبیند، رستگاری نمیبیند و آزادگی ندیده است...

و مرد تصمیم گرفت که جایی دیگر را به دنبال آخرین یاران خودش بگردد، انگار که هیچوقت از مردم پایین تپه کسی برای یاری به سمت او نخواهد آمد، انگار که ما ثابت کرده ایم که همان مردم پیشین هستیم که هیچ تفاوتی نکرده ایم...

انگار که ما همان کوفیان هستیم ولی با ظاهری مترقی و جدید... با ادعاهایی کوبنده و طبلهایی توخالی...

 
روح زمان -- Zeitgeist چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 6
بدخوب 
وبلاگ شخصی محمد مهدی حاجی اسمعیلی - دردها و رنجها
نوشته شده توسط محمد مهدی حاجی اسمعیلی   
شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۹ ساعت ۰۱:۲۹

روح زمان -- Zeitgeist

 

نیا نیا گل نرگس جهان که جای تو نیست

دو صد ترانه به لبها یکی برای تو نیست

تنها نشسته بود... مردم از کنارش میگذشتند، در کنارش بودند، بعضی اوقات سر صحبت را با وی باز میکردند و بعضی اوقات با او گرم میگرفتند... ولی مرد... تنها بود... مثل همه ی کسان دیگر در آنجا...

سرش را برگرداند و به خانواده های متعددی که در نزدیکیش بر روی حصیرهای کهنه یا فرشهای مسافرتی نشسته بودند، نگاهی انداخت... کودکان خانواده ها به خواب رفته بودند و مادران چادرهای سیاهشان را بر روی آنها کشیده بودند تا از سرمای شب بیدار نشوند... برخی در حال کتاب دعا خواندن بودند، برخی دیگر به صدای نوحه ایی که از بلندگوهای مسجد پخش میشد گوش میکردند و بعضی نیز... بعضی سر در گریبان فرو برده بودند و زیر لب چیزهایی زمزمه میکردند... میشد چکیدن قطره های اشک مرواریدیشان بر روی حصیرها را تشخیص داد... میشد زمین خیس از اشک زیرشان را دید...

ناگهان منقلب شد... در حال برگرداندن سرش بود که چشمش به کسی در نزدیکیش افتاد... مرد دیگری بود که بر روی زمین نشسته بود و به روبرویش خیره شده بود... احساسی به او گفت که مرد تشنه است، شاید بخاطر گرمای هوا بود و یا شاید حسی دیگر... حسی ناآشنا...

بطری آبش را برداشت، بلند شد و پس از چند قدم به مرد رسید...

مرد در حال نوشیدن آب بطری بود که احساسی غریب به او دست داد، انگار که نوری را در وی دیده بود و یا نسیم آشنایی به سویش وزیده بود... ناگهان بی اختیار از مرد تشنه خواهشی کرد : آقا ! شما برای ظهور آقا امام زمان (عج) دعا کنین...

نمیدانست که چرا چنین حرفی زده ولی میدانست که باید این را میگفت... سرش را پایین انداخت ولی از گوشه ی چشم حرکت لبهای مرد را تشخیص داد... انتظار سری تکان دادن و یا تعارف از مرد داشت، انتظار داشت که او هم مثل هزاران نفر دیگر، جواب مثبتی به او بدهد و امیدش را تقویت کند...

امید ! چه چیز عجیبی ! بعضی وقتها بهترین دوست انسان... و بعضی وقتها... بدترین دشمن او...

" اگر شیعیان ما به اندازه ی همین جرئه آب به ما میل میداشتند، آنگاه حاضر بودیم..."

لحظه ایی در جایش خشک شد ولی حتی وقتی که میخواست برگردد و به مرد نگاه بکند، حتی وقتی که اشک به سرعت چشمانش را در نوردید، میدانست که چه اتفاقی خواهد افتاد... سرش را برگرداند ولی... مرد رفته بود...

نیا نیا گل نرگس که در زلال دلی

هزار آینه نقش و یکی ز خال تو نیست

***************************************************

چشماش رو باز کرد... ساعت یک و نیم بعد از ظهر بود، امروز هم دیر از خواب بیدار شده بود چرا که دیشب تا صبح توی اینترنت داشت ول میچرخید ولی مهم نبود چونکه 7 ساعت خوابش رو کرده بود ! از 6 صبح تا 1 بعد از ظهر میشد هفت ساعت خواب، پس زیاد نخوابیده بود !

 
<< ابتدا < قبلی 1 2 3 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 3

مقالات سر راهی !

مستند و سریال اینترنتی The Arrivals

می خواهیم شما را به به دیدن یکی از مهمترین، قویترین و تأثیرگذارترین مستندهای روی اینترنت دعوت کنیم. این سریال مختص گروه خاصی از انسانها با نژاد و یا دین خاصی نیست بلکه همه انسان های آزادی خواه بایستی این سریال را تماشا کنند.

مستند سریالی "ظهور"، مستندی است قوی راجع به ایلومیناتی، فراماسونری و حکومت جهانی شیطانی آنها که توسط مسلمانان اروپا ساخته شده است.

در این مستند تلاش شده است که به پرسشهایی نظیرسوالهای زیر پاسخ داده شود:

- چرا مسائل جهان امروز، به صورت کنونی است؟

- چرا این همه برجهای هرمی و برجهای دوقلو در اطراف ما ساخته می شود؟

- چه کسانی جهان را کنترل می کنند؟

- پشت پرده فیلمها و کارتون های سینمایی چیست؟

- پشت پرده موسیقی ها چیست؟

- چرا سلطه گران جهانی به دنبال احیای معبد سلیمان هستند؟

- چرا این همه خشونت و کشتار در اطراف جهان وجود دارد؟

- چه ارتباطی بین فرعون امروزی و "نظم نوین جهانی" وجود دارد؟

- چه وجه اشتراکی بین جورج بوش، اباما و ملکه انگلیس وجود دارد؟

- چرا شیطان پرستی امروز توسط سران کشورهای استعمارگر و صهیونیست پشتیبانی می شود؟

- مقصود واقعی اشیاء پرنده ناشناخته (UFO) چیست؟

- هدف واقعی فروپاشی اقتصادی در جهان چیست؟

- دجال (ضد امام مهدی، عجل الله تعالی فرجه، و ضد مسیح، علیه السلام) کیست و هدف او و ابزارهای رسیدن به آن هدف چیست؟

اینها سوالاتی هستند که در این سریال مستند به آنها پاسخ داده می شود.

هدف این سریال، افشای طبقه ممتاز (Elite)، خاندانهای سلطنتی در اروپا، زرسالار و جهان خواهان است که تمامی جنبه های زندگی بشریت را کنترل و برنامه ریزی می کنند.

بارها و بارها سایت تولید کننده این سریال (www.wakeupproject.com)، مورد حمله واقع شده و سایت از سرویس دهی خارج شده است.

در هر حال، ما این سریال را به صورت کامل با کیفیت خوب و با فرمت Divx در اختیار شما قرار داده ایم.

تهیه کنندگان این سریال، بارها گفته اند که هدف، شستشوی مغزی بینندگان و یا تحمیل عقاید و یا ایجاد ترس عمومی نیست و از همه کسانیکه این مستند را تماشا می کنند می خواهیم تا خودشان به تحقیق راجع به موضوع های ارائه شده در این مستند بپردازند تا به میزان واقعیت مسائل مطرح شده پی ببرند.

مهمترین سخن ما "بیداری" و "آگاهی" است. همه ما بایستی نسبت به حوادثی که در جهان اطراف ما اتفاق می افتند، بیدار و آگاه باشیم تا بتوانیم جهت آماده سازی و تربیت نسل هایی که در آینده میزبان و همراه امام مهدی (عج) خواهند بود، خدمت کوچکی کرده باشیم.

برای دانلود سریال روی ادامه مطلب کلیک کنین :

 

مستند و سریال اینترنتی The Arrivals

تبلیغات تصویری

آگهی
آگهی