داستان کوتاه Unforgiven -- قسمت سوم چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
وبلاگ شخصی محمد مهدی حاجی اسمعیلی - متفرقه
نوشته شده توسط محمد مهدی حاجی اسمعیلی   
چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۴۶
قطره های باران به شدت به برگ بی پناه درخت چناری که در گوشه ی خیابانی کثیف قرار داشت میخوردند...توان برگ برای ماندن به شاخه همانقدر بود که توان درخت برای ماندن به زمین برای یک گردباد...باد با شدت بیشتری قطره های کثیف و روغنی باران را در هوا آلوده ی شهر به برگ کوبید و در نهایت...برگ کنده شد...

باد به زیر برگ میخورد و آنرا بالا و بالاتر میبرد...نمایی سیاه و غمزده از شهر پدیدار شد...بزرگراهی طولانی که در آخر به منطقه ایی مسکونی میرسید...منطقه ایی مسکونی که برجی بلند در مرکز آن خودنمایی میکرد...

باد دوباره برگ را بالاتر برد...آن پایین در کناره ی درهای ورودی برج , نورهای رنگارنگ آبی و قرمز چشمک زنان به چشم میخوردند...نورها میدرخشیدند و میدرخشیدند...برگ باز هم بالاتر رفت و به کنگره ی شمالی برج رسید...

در بالای برج مردی سیاه پوش ایستاده بود...پالتوی عجیب سیاهی بر تن داشت که بر خلاف پالتوهای معمولی , یک Hood از بالای آن بیرون زده بود...در زیر پالتوی مرد , تی شرتی سیاه خودنمایی میکرد و در پاهای وی نیز شلوار لی مشکی خیس خیسی به پاهایش چسبیده بودند...

دهان مرد باز و بسته میشد...مثل اینکه بخواهد با هوا صحبت کند...رویش به سمت در ساختمان بود که نور قرمز و زردی از پشت آن به بیرون میتابید...مرد یکبار تلو تلوی خطرناکی در لبه ی پشت بام خورد ولی توانست خود را کنترل کند...لحظه ایی ساکت شد و سپس سرش را به زیر انداخت...مثل کسی که دارد به چیزی فکر میکند...

باد به برگ مهلت بیشتری نداد و آنرا با خود کشان کشان از بالای برج دور کرد...

"نمیخوام...دیگه...نه...من به هیچکسی احتیاج ندارم...نه به "اون"...نه به تو فرشته...دیگه نه..."

_"تو هیچوقت به هیچکدوم ما احتیاجی نداشتی...تو ما رو بوجود آوردی...برای خودت...و وقتی که به ما احتیاجی نداشته باشی ما باهات نخواهیم بود...اگر میبینی که من الان اینجام , برای اینه که قرار بوده اینجا باشم...محمد ! تو به ما احتیاجی نداری..."

اسپاسم محمد از بین رفته بود...اینبار دیگر بغض نکرده بود...اینبار دیگر اشکی بر چهره اش ننشسته بود...اینبار خودش بود...بعد از چندین ماه , بالاخره خودش بود...از لبه ی کنگره پایین نیامد...دیگر به هیچ چیزی اطمینان نداشت...

"چرا اینجایی ؟! برای چی برگشتی ؟! من تصمیمم  رو گرفتم...وقتشه که به این مذلت خاتمه بدم...نه تو که هیچی نیستی و نه هیچ انسانی نمیتونه جلوی تصمیممو بگیره..."

موهای خیس ولی صاف فرشته بر روی چشم راستش افتاده بود...چشم چپش با ته رنگی آبی که تنها نور تاریکی محمد محسوب میشد در تاریکی میدرخشید...لبهای فرشته میلرزیدند...محمد تازه متوجه شد که هیچوقت به لباس فرشته توجهی نکرده بود...فرشته سفید پوش بود...شالی آبی رنگ بر روی موهای زیباش بود و ردایی سفید بدنش را پوشانده بود...یکدست سپید بود و در تاریکی تناقضی با محیط محسوب میشد...

محمد نگاهی به بدن خودش انداخت...شاید تنها چیزی که در سراسر بدنش به رنگ سیاه نبود , ساعت نقره ایی رنگش بود...ساعتی که از 16 سال پیش به همراه داشت...قبل از اینکه "اون" را برای اولین بار حس کند...و وقتی که "اون" آمده بود , محمد یکدست سیاه پوش شده بود...سرش را به آرامی بلند کرد...فرشته هنوز آنجا بود...

"چی ازم میخوای ؟! قراره چیکار کنم که با انجامش برای همیشه کارت با من تموم میشه ؟! چه چیزی برام نوشته شده که برای انجامش هنوز اینجایی ؟!"

_"تو مجبور نیستی...محمد...هیچوقت مجبور نبودی...هیچوقت باهاش مبارزه نکردی...همیشه کنار کشیدی...16 سال زندگیت رو برای عقبگردهات و ترسهات نابود کردی...برای چیزهایی که فقط "ممکن" بود اتفاق بیفتن...وقتشه که جلوشون وایسی...دیگه...وقتشه..."

فرشته زیر باران به رنگی سفید میدرخشید...به دلایلی نامشخص مغز محمد شروع به سوختن کرده بود...در ناحیه ایی در سمت چپ و جلوی مغزش , چیزی به شدت میسوخت...سرش را بلند کرد و نگاهی به فرشته , ناجی زندگیش انداخت...

فرشته با لبخندی در کنار در ایستاده بود که حالا رنگ قرمز شدیدی از پشت آن بیرون میزد...

"خداحافظ...محمد...وقتشه که به جایی که بهش تعلق داری برگردی...من همیشه باهات خواهم بود..."

رعد و برق شدیدی در نزدیکی برج بر روی زمین خورد...همان لحظه ایی که چشمهای محمد بسته شد و گوشهایش شروع به سوت کشیدن کردند , کافی بود که فرشته باری دیگر از زندگیش پر بکشد...

همانجا ایستاده بود...تک و تنها...دیگر نه "اون" یی بود که برایش نقشه های فرار و رهایی و آزادی بکشد و نه "فرشته" ایی بود که زندگیش را بهبود بخشد...دوباره در زندگی واقعی رها شده بود...تولدی دیگر...

در از قسمت بالایی برش خورده بود و فقط قسمت پایینی مانده بود تا همه به نجاتش بیایند...پایش را از لبه ی برج برداشت تا آنرا پایین بگذارد...

در همان لحظه رعد و برق شدید دیگری به سیستم ضد برق بالای برج برخورد کرد و از سیم ارت به زمین منتقل شد ولی همان صدای رعد کافی بود که محمد کنترلش را از دست بدهد...بدن سفت شده اش در لحظه ایی که به نظر خودش به اندازه ی ابدیت طولانی بود از روی لبه ی پشت بام قوسی برداشت و سپس...محمد به پایین افتاد...با چشمانش لبه ی پشت بام را میدید که هر لحظه از آن دورتر میشد...

بالاخره همه چیز تمام شده بود...ولی حداقل این ارزش را داشت که تصمیمش را به برگشت گرفته بود...محمد به مغاک سقوط کرد...

***********************************

پیرمرد چشمانش را باز کرد...همه در کنارش بودند...دخترش...همسرش...و پسرش...همه در خواب بودند...ساعت دو ی صبح بود و صدای ممتد بوق دستگاهی در کنار تختش نیز آنها را بیدار نمیکرد...صدای تک تک ضربانهای زندگیش بود...با هر "بیپ" پیرمرد موج زندگی را در رگهایش حس میکرد...ولی میدانست که دیری نمینجامد که زمان تولد دوباره اش فرا میرسید...باید آخرین کارش را انجام میداد...

پسرش به دیوار روبروی پیرمرد تیکه داده بود...موهای لختش بر روی صورتش ریخته بود و با نگاهی نگران به پدر پیرش نگاه میکرد...خواب نبود...فقط به دیوار تکیه داده بود و به پدرش و بهترین دوست زندگیش نگاه میکرد...دید که پدرش از خواب بلند شده...به آرامی به سمت پدر رفت و سپس بالش زیر سرش را تبدیل به پشتی ایی کرد تا پدر بتواند به آن تکیه دهد...

پیرمرد با چشمان قهوه ایی گیرایش پسرش را از نظر گذراند و سپس متوجه خیسی چشمهای پسر شد...پسر 20 ساله اش در کنار پیرمرد 60 ساله ایستاده بود و بی هیچ اختیاری گریه میکرد...با هر نفس پدر , زندگی پسر در رنج و مشقت فرو میرفت...دیدن اینکه پدر پیرش به زور و به کمک دستگاه نفس میکشید برای پسر عذابی بزرگ بود...

"چی شده ؟! چیزی هست که میخوای بهم بگی ؟!"

پسر بغضش را فروخورد...دست چروکیده ی پدر را در دستش گرفت و خواست شروع به صحبت کند که صدایش در نیامد...بغض تمام گلویش را به درد آورده بود...دهانش را برای باری دیگر باز کرد که اشکی از چشمانش بر روی دست پدر افتاد...

نور عظیمی اتاق را روشن کرد...پیرمرد لحظه ایی شوکه شد و دستش لرزید ولی پسر سریع متوجه این حرکت سریع پدر شد و دست وی را محکمتر در دست خود گرفت...به نظر نمیرسید که پسر متوجه هیچ تغییری در اتاق شده باشد...همچنان بغض گلویش را گرفته بود و به دستان پدر زل زده بود...

پیرمرد نگاهش را از پسر به پنجره ی اتاق انداخت که منبع نور از آن به درون اتاق میتابید...پیکری سفید پوش در کناره پنجره نشسته بود...شالی آبی رنگ بر روی موهای طلایی اش قرار داشت...موهای طلایی ایی که یکی از چشمان آبی زیبایش را پوشانده بودند...فرشته در کنار پنجره نشسته بود و به پیرمرد لبخند میزد...

"وقتشه...محمد..."

فرشته همانطور مثل 22 سال پیش در بالای پشت بام برج بود...همانطور مثل 33 سال پیش در اتاقش در بیمارستان بود...همانطور مثل 37 سال پیش بود...همانطور مثل 38 سال پیش در بالای سر پدر بیمارش بود...

"بیست و دو سال پیش بالای اون برج ازت خداحافظی کردم...وقت پرواز بالاخره رسید...اون شب وقت پروازت نبود...ولی امشب منو فرستادن برای دادن بال پرواز..."

فرشته با لبخندی به محمد دوباره لبانش را از هم باز کرد : "بهتره که یواش یواش آماده بشی..."

پیرمرد به پسرش نگاه کرد...هنوز یک کار را انجام نداده بود...دستان پسر را محکم گرفت و چشمانش را به چشمان پسر دوخت :

"علی ! میدونی...وقتی که من به سن تو بودم , پدرم رو از دست دادم...دستام رو همینطوری گرفته بود و میفشرد که روحش از بدنش پر کشید...و من به هنگام آخرین حرفش بالای سرش بودم...چیزی به من گفت که 16 سال فراموشش کردم...چیزی که اگه بهش جامه ی عمل میپوشوندم , خیلی وقت پیش توی گردابی غرق نمیشدم که 16 سال زندگیم رو تباه کنه..."

سرفه ی شدیدی محمد را از ادامه ی صحبتش بازداشت...دستانش لرزیدند و اسپاسم شدیدی در ساعدش شکل گرفت...متوجه شد که وقت زیادی برایش نمانده...فرشته را دید که هنوز آنجا نشسته بود و سرش را کمی خم کرد...فرشته لبخند عمیقی به پیرمرد زد...

****************************

"بهت که گفتم محمد ! من از مهمونیهای پر زرق و برق خوشم نمیاد...از آدمای توی این مهمونیا خوشم نمیاد...خواهش میکنم دیگه از من نخوای که به این مهمونیا بیام..."

محمد همانطور که فرمان ماشین را در دست داشت لبخندی زد :

"رو چشم عزیزم ! اینم فقط به خاطر تلافی دفعه ی قبل بود که توی مهمونی مرتضی اینا شرکت نکردیم...ممکن بود که ناراحت بشه از دستم...و منم دوست ندارم که دوستام ازم ناراحت باشن شیکر ! "

محمد دستش را به طرف چانه ی دختر دراز کرد...آنرا بالاتر گرفت و روی دختر را به سمت خودش برگرداند...لبخند ملیح روی صورت فرشته خوشحالش کرد...نگاهی به لباسهای ساده ولی زیبای دختر انداخت...

"لباسات واقعا قشنگن عزیزم...شالت رو هم حسابی سفت و کامل بستی ! میدونی که برای اینکارت خیلی ارزش قائلم...مرسی شیکر ! "

لبخند ملیح دختر جای خودش را به لحظه ایی تفکر و صورت گرفته ی وی کرد...سپس با احتیاط شروع به صحبت کرد :

"محمد...فردا سال پدرته...نمیخوای کسی رو دعوت کنی ؟!"

دستان محمد بر روی فرمان ماشین سفت شدند...ناخنهایش از آنطرف در گوشت دستانش فرو رفتند...بدنش میلرزید و عرق سردی تمام تنش را پوشاند...فرشته سریع متوجه این تغییر حالت محمد شد :

"محمد...چی شد ؟! حالت خوب نیست ؟! به خاطر سوالم ناراحت شدی ؟!"

محمد با صدایی لرزان پاسخ داد :

"ن...نه...نمیخوام که کسی رو دعوت کنم...نمیتونم اینکارو بکنم...تنها کسی که اون مرد داشت من بودم...هر شب...توی کابوسهام...صدام میکنه...صدام میکنه تا به کمکش برم...ولی درست وقتی که بهش میرسم , اون اونجا نیست..."

_"ولی..."

محمد سرش را کامل به سمت دختر برگرداند و با قاطعیت گفت :

"نه ! فقط خودمون میریم...باید تنها باشم...خواهش میکنم که درکم کنی..."

دختر در حالیکه به آرامی سرش را به سمت جلو برمیگرداند گفت :

"مشکلی نیست عزیزم..."

و سپس صدای جیغ دختر بلند شد :

"محمد...جلوت...مواظـــــــــــب بــــــــــاش...."

محمد فقط توانست سرش را به جلو بچرخاند و گارد ریل کنار پل را ببیند...

پاژیروی محمد با ضربه ی شدیدی به گارد ریل کنار پل نیایش در بزرگراه نیایش خورد...گارد ریل سبز از گوشه خرد شد و فشاری عظیم را به ماشین وارد آورد...کمربند محمد پاره شد و با قوسی عجیب از پنجره ی کنارش به بیرون پرتاب شد...محمد بر روی زمین قل خورد و به شدت به ریل گارد بعدی پل خورد...همه چیز از چشمان محمد به تاریکی گرایید...

*********

محمد با صدای عجیب کشیده شدن آهن به آهن به هوش آمد...از پشت پلکهایش گرما و رنگ قرمز شدیدی را حس میکرد...چشمهایش را به سختی گشود و ماشین له و لورده شده اش را دید که در کنار پل بر روی ریل گارد در حال سر خوردن به پایین است...در پایین پل دره ی "ده ونک" بود و حتی فکر سقوط به درون آن هم ذهن محمد را مشوش میکرد...

به زور بر روی پاهایش بلند شد و تلو تلو خوران مثل آدمهای مست و پاتیل خودش را به کنار ماشین رساند که به حالت خطرناکی در حال سر خوردن بر روی تکه ی باقیمانده ی ریل گارد بود که تنها چیزی بود که ماشین را به جاده نگه داشته بود...

در درون ماشین دخترک بیهوش شده بود و کمربند ایمنی به نظر میرسید که قفسه ی سینه اش را در تصادف شکانده است...محمد با احتیاط به درون ماشین خم شد و دخترک را تکان داد...دختر تکان نخورد و فقط صدای ناله ایی از درون سینه اش در آمد...

محمد با احتیاط به سمت کمربند ایمنی خم شد...دستش لحظه به لحظه به کمربند نزدیکتر میشد...دیگر چیزی نمانده بود...

ناگهان صدای لغزش شدید آهن بر روی آهن باری دیگر در کل جاده ی خالی پیچید...محمد احساس خطر کرد...لغزش نهایی ماشین را بر روی ریل گارد حس میکرد ولی مهم نبود...باید دخترک را نجات میداد...دستش باری دیگر به سمت کمربند رفت که ناگهان در میانه ی راه متوقف شد...

سرش را به سرعت بالا آورد و دخترک را دید که با جریان روانی از خون در کنار لبانش دستش را نگه داشته بود...دهانش را برای صحبت باز کرد :

"محمد...باید بری..."

سرفه ایی شدید کرد و خون بالا آورد...ریه اش پاره شده بود...محمد سعی کرد دست دختر را کنار بزند ولی دختر به وی مهلت نداد...با آخرین توانش دو دستش را بالا آورد و با سر و دو دستش به بدن محمد کوباند...

محمد که انتظار این کار غیر منتظره را نداشت از ماشین به بیرون افتاد...و همین کافی بود که سرعت لیز خوردن ماشین بیش از پیش بشود...

"نه...نــــــــــــه....نــــــــــــــــــــــــــه...."

محمد دوباره بلند شد و به سمت ماشین دوید ولی دیگر دیر شده بود...ماشین به درون دره سقوط کرد...

آخرین چیزی که محمد از دخترک دید , صورت خندان , شال آبی رنگ و لباس سفیدی بود که بر تن داشت...چشمان آبی رنگش برای آخرین بار با مهر به محمد خیره شدند...

"نه...نــــــــه...فرشته...چرا ؟! آخه چـــــــــــــــرا ؟!"

پاژیرو در پایین پل به زمین خورد و در کمتر از یک ثانیه منفجر شد...آتش و حرارت انفجار تا به بالای پل رسید و محمد را به عقب پرتاب کرد...

محمد مشتش را به زمین میکوباند و فریاد میکشید...عربده میکشید...در بزگراه خالی به تنهایی فریاد میکشید...هر از گاهی ماشینی از کنارش رد میشد ولی با دیدن یک "دیوانه" که فریاد میکشید هیچکدام حاضر به ترمز کردن برای این غریبه نشدند...

مشت محمد خونی شده بود...تکه تکه ی دستش زخم شده بود ولی مهم نبود...به سختی دوباره بر روی زانوانش قرار گرفت...سرش را به سمت آسمان برگرداند...مهتاب آنشب تمام آن منطقه ی تاریک را پوشانده بود و تازه آنوقت محمد متوجه علامت "بزرگراه در دست تعمیر است" شد و به راز خلوتی بزرگراه پی برد...

"لعنتـــــــــــــی...آخه چی ازم میخوای ؟! چیکار کردم که باید براش اینهمه زجر بکشم ؟! باهام چیکار داری ؟! چرا اینقده آزارم میدی ؟! چرا ولم نمیکنی ؟! دیگه کیو میخوای ازم بگیری ؟! د بگو لعنتی...دیگه چی دارم که میخوای ازم بگیریش ؟!"

محمد بی هدف فریاد میزد...به زمین و زمان فحش میداد...سرش را به سمت آسمان برگرداند :

"دیگه بســــه...دیگه نمیذارم اینطوری نابودم کنی لعنتی...دیگه نمیذارم..."

بلند شد و دوان دوان به سمت کناره ی پل دوید...میخواست به فرشته ملحق شود...دیگر چیزی برایش ارزش نداشت...پایش به تکه ایی کنده شده از ریل گارد گرفت و سپس درست در جلوی پرتگاه به زمین خورد و پس از سکندری شدیدی , دستش بر روی جسم نرمی افتاد...شال آبی رنگ فرشته بود که بر روی پل مانده بود...به یاد فرشته افتاد که آخرین تلاشش زنده نگه داشتن وی بود...چشمانش از شال به درون دره ی ده ونک افتاد و سپس متوجه آتش ماشینش شد که هنوز به شدت گر میگرفت و همه چیز را در اطرافش میسوزاند...

"مرسی...فرشته..."

سرش را به سمت آسمان گرفت...ماه هنوز هم با مهتاب زیباش ورای محمد را روشن میکرد...

"مرسی...فرشته..."

پیرمرد دهانش را باری دیگر به زور باز کرد :

"علی...همه ی ماها توی یک گرداب غرق میشیم....همه ی ماها توی یک مشکل واحد غرق میشیم...همه ش از خود ماست...پدرم 22 سال پیش به من گفت که خودمو بشناسم و سعی کنم که با اون شناخت , خدا م رو بشناسم و بعد از شناختن خدا م , راههای خدایی م رو پیدا کنم..."

چشمان پیرمرد قرمز شد...مویرگهایش بعد از 60 سال دیگر طاقت گریه های شدید را نداشتند ولی باری دیگر اشک را بر روی خودشان حس کردند...اشک پیرمرد شاید برای آخرین بار جاری شده بود :

"ولی من...اونکارو نکردم...برام مهم نبود که به آخرین حرف پدرم عمل کنم...برام مهم بود که در سوگش گریه بکنم , غصه بخورم و از درون نابود بشم...برام مهم بود که در اون زمان , کسی ازم محافظت کنه...کسی هوام رو داشته باشه...ولی...هیچکسی اونجا نبود که ازم محافظت کنه...هیچکسی نبود که خلائی رو که درم بوجود اومده بود پر کنه...هیچکسی نبود..."

سرفه ی شدید دیگری بهمراه کمی خون در کنار لب پیرمرد , پسرش را به وحشت انداخت...پسر خواست بلند شود که پیرمرد سفت دستهای وی را با دو دستش چسبید :

"علی...من دیگه وقت زیادی ندارم...باید بذاری که برم...و وقتی که میرم , خالی میشی...تو درست مثل منی...ولی سعی کن به اون چیزی که من بهش تبدیل شدم , تبدیل نشی...علی...وقتی که رفتم , تو سختی میکشی...نه از مسئولیت ها بلکه از فشاری که عدم فرار از مسئولیتها بهت میارن...توی خودت خرد میشی...کسی اونجا نیست که ازت مراقبت کنه...به مرحله ایی رسیدی که من باید رهات کنم و تو باید بگذاری که من برم..."

فرشته درخشانتر شده بود...محمد نور سفید وی را به سان تونلی میدید که در انتهایش رهایی بود :

"علی...یادت باشه...تا خودتو نشناسی , این دنیا رو نمیشناسی و تا وقتی که این دنیا رو نشناسی , نمیتونی درش یک خانواده رو رهبری کنی..."

خون غلیظی از کناره ی لبان پیرمرد شروع به شره کرد...ولی دیگر برایش مهم نبود...دهانش را باز کرد :

"به من قول بده...به من قول بده که حرفام رو از یاد نمیبری...قول...بده..."

پسر با چشمانی پف کرده , قرمز و اشک آلود دستان پدرش را محکم گرفت...آنها را به سینه اش نزدیک کرد و سپس دهانش را باز کرد :

"ق...قول...می..دم...پدر....به خدا....به خدا قول میدم...هیچوقت یادم نمیرن...به...خدا..."

محمد با آخرین توانش دستان پسر را محکم در دستش گرفت و سپس دهانش را برای آخرین گفتارش باز کرد :

"حالا...باید بذاری برم...وقت رفتنم رسیده علی...میخوام که خودت بگذاری...برم...مادر و خواهرت رو تا زمانی که لازم نیست بیدار نکن...میخوام این آخرین خداحافظی من و تو باشه...پسرم...خدا...حافظ..."

علی دستان پدر را برای آخرین بار محکم در دستانش فشرد...آنها را به لبانش نزدیک کرد و بوسه ایی بر آن دستها زد...سپس دستها را به آرامی به سینه ی مرد برگرداند...و لبخندی تلخ بر صورت پف کرده اش نشست...

"خدا...حافظ...پدر...بهترین دوست من...قهرمان من..."

محمد فرشته را دید که بلند شد و به سوی او آمد...با لبخند زیبایش دستش را به سمت محمد دراز کرد و منتظر ماند...

برای آخرین بار همسرش , دخترش و در انتها پسرش را از نظر گذراند...همه چیز مرتب بود...لبخندی عظیم صورت خونیش را در برگرفت و سپس دستش را به سمت فرشته دراز کرد...

"منتظرتن محمد...همه منتظرت بودیم...من...منتظرت بودم..."

************************

علی به صورت خندان پدرش لبخند میزد...برایش مهم نبود که پدرش رفته بود...حتی وقتی که مادر و خواهرش از خواب پریدند و سوگ را سر دادند علی به پدرش خیره بود و لبخند میزد...آخرین نور در چشمان پدرش به او امید ادامه داده بود...به او فهمانده بود که تنها نخواهد ماند حتی اگر همه او را ترک کنند...

به آرامی بلند شد...مادرش و خواهرش از جلوی وی کنار رفتند و با تعجب به او نگریستند...دستان پدر را در آغوش فشرد , آنها را به آرامی بر روی سینه ی پدر برگرداند و سپس بوسه ایی بر پیشانی قهرمان زندگیش زد...وقت پدر رسیده بود که تولدی دوباره را آغاز کند و این پدر بود که در حقیقت زنده میشد و از میان مردگان پر و بال میگرفت...

محمد در انتها به آرامش رسیده بود...

*********************************

 

 

 

ارسال نظر


کد امنیتی
بروزرسانی

مقالات سر راهی !

DFS چیست ؟ راههای مختلف دسترسی به فایلهای Share شده در شبکه

ادمین های شبکه قبلنا میگفتن که "هیچ چیزی آدم رو مثل گشتن دنبال یه فایل خاص توی یه عالمه فایل Share شده اسکل نمیکنه!"

موضوع این هفته چیه ؟ موضوع این هفته درباره ی مشکلی هستش که اگه جدی بشه دمار از روزگار کاربرهای شبکه در میاره !

تا حالا از اون شبکه ها داشتین که توش به هر ننه قمری اجازه ی Share کردن فایلها داده شده ؟! از همونایی که جناب ننه قمر میاد فیلمای YouTubeیی که دیروز دانلود کرده رو Share میکنه تا بقیه ی ننه قمرهای درون شرکت بتونن ببیننشون و به جای انجام کار، بسی لذت ببرن و تفریح کنن ؟!

به نظرتون کی این Share بازیا مشکل ساز میشه ؟! از نظر اخلاقی که از همون اول احتمال مشکل ساز شدنش میره ! ولی از نظر تکنیکی چی ؟! وقتی که هر کاربر مثل اسب داره فایل آپلود میکنه و یادش میره منظمشون کنه چی ؟!

میدونم که هنوزم موضوع روشن نشده... این زیریه رو بخونین :

مشکل : توی محیط شبکه ی من هر ننه قمری اومده و یه فایل Share کرده و حالا که من میخوام دنبال فایل مورد نظرم بگردم باید نیم ساعت مثل گدا گودوله های آشغال گرد برم و کل شبکه رو بالا پایین کنم تا بتونم فایلم رو پیدا کنم ! (من خودم نوکر همه ی انسانهای زباله گردی که جامعه شون وظیفه ش رو در قبالشون انجام نداده هستم...فقط مثال زدم وگرنه ما سگ کی باشیم که بخوایم بنده های خدا رو مسخره کنیم.)

راه حل : یه عالمه چیزه ! چند تاشم این پایین مینویسم ! DFS هم جزوشون هست !

 

DFS چیست ؟ راههای مختلف دسترسی به فایلهای Share شده در شبکه

تبلیغات تصویری

آگهی
آگهی