|
Snake بر روی زمین افتاده بود...نانوماشینهای درون بدنش دوباره شروع به جهش کرده بودند...درد شدید آشنا را درون رگهای بدنش حس میکرد...به زمین خورد و بر روی زانوانش قرار گرفت...ابرناو Liquid به سمت اسنیک حرکت کرد...برای له کردن وی... ابرناو در یک لحظه متوقف شد...Raiden یکه و تنها در برابر ابرناو ایستاده بود و سعی در توقف آن داشت...سرعت ابرناو کم شد ولی متوقف نشد...همچنان به سمت اسنیک در حرکت بود...و اسنیک هیچ تکانی نمیخورد...هنوز بر روی زمین افتاده بود و سرنگ تعدیل کننده را در کنار گردنش نگه داشته بود...تکان نمیخورد... Raiden نگاهی برای آخرین بار به اسنیک انداخت...به مرشدش...به نجات دهنده اش که اکنون پیری خمیده بود و در برابر یک ابرناو در ورطه ی له شدن قرار داشت...Raiden نمیتوانست اجازه بدهد...حتی اگر به قیمت زندگیش تمام میشد... شمشیرش را بیرون کشید...لحظه ایی به اسنیک نگاه کرد و سپس...شمشیر را در پایش فرو برد...بدنش بخاطر سیستم Cyborg یی که برایش طراحی شده بود دردی را احساس نکرد ولی شمشیر پایش را سوراخ کرد و فرو رفت... "اسنیــــــک ! بیدار شو...زود باش..."
اسنیک در نهایت شروع به تکان خوردن کرد و از صحنه ی روبرویش به لرزه افتاد...یک ابرناو توسط یک Cyborg متوقف شده بود...و پای Raiden بخاطر اینکه بتواند بر روی زمین نگهش دارد , توسط شمشیرش سوراخ شده بود تا مانند میخی وی را به زمین بچسباند... "Raiden ! نــــــــه....." Raiden ایستاده بود...به استقامت یک کوه...هدف اصلیش نجات آن پیر خمیده بود...رایدن باید میرفت تا اسنیک بتواند بماند...تا بتواند همه را نجات بدهد...فشار ابرناو بیشتر و بیشتر میشد...برای آخرین بار برگشت و نگاهی به مرشدش انداخت...سیستم ردیابی تصویری بر روی صورتش قرار گرفت...LED های هماهنگ کننده ی سیستم روشن شدند و آنگاه...ابرناو از روی Raiden رد شد...به یاد اولین مکالمه اش با Rose افتاد...به یاد اولین باری که Rose را ملاقات کرده بود...به یاد بهترین روز زندگی پوچ و تهیش... Snake ایستاده بود و به بقایای جایی که Raiden برای محافظت از او در آنجا له شده بود نگاه میکرد...هیچ چیزی نبود...در جایی آن زیرها , LED های منعکس کننده ی برقراری سیستم بدن Cyborg کم کم خاموش شدند...Raiden رفته بود... Snake از درون شکست...همه ی کسانی که میشناخت در برابرش میمیردند...پدرش را کشته بود...بهترین دوستش را نابود کرده بود و او باز هم بخاطر Snake جانش را برای دیگر فدا کرده بود...Gray Fox برای اسنیک از جانش گذشته بود...Olga جانش را برای Raiden فدا کرده بود تا دخترش زنده بماند...همان Olga یی که نجاتش داده بود...Emma کشته شده بود...Naomi رفته بود...سرطان برده بودش...Meryl را از دست داده بود... و حالا هم Raiden , آخرین دوست و یاورش رفته بود...آخرین پشتیبانش در مبارزاتش...آخرین امیدش...رفته بود...برای نجات دادن جان یک پیر احمق... Snake چیزی برای از دست دادن نداشت...در خود میشکست...نگاهی برای آخرین بار به خرابه انداخت و در آنجا , شمشیر Raiden را دید که هنوز در زمین فرو رفته بود...نمادی از آخرین مقاومت آخرین یارش برای زنده نگه داشتن وی... درد دوباره برگشت و اسنیک قبل از اینکه بتواند سرنگ را حتی به گردنش نزدیک کند , بیهوش شد...صفحه به سیاهی گرایید... ******************** صفحه ی تلویزیون به سیاهی گرایید...یک مرحله ی دیگر به پایان رسیده بود...محمد دسته ی Dual-Shock کنترلر PS3 را به طرفی انداخت و اشکهایی که در چشمانش جمع شده بود را پاک کرد...به سمت راستش نگاهی انداخت...فرشته آنجا نشسته بود و بازیش را مثل همیشه نگاه میکرد...لبخندی بر روی لبانش بود...مثل همیشه دوست داشتنی بود...همه ی چیزی بود که محمد میخواست...بعضی وقتها فکر میکرد که خدا فرشته را فقط برای او فرستاده...فقط برای اینکه خلاء محمد را پر کند...حتی بعضی وقتها فکر میکرد که فرشته هیچ هدف دیگری در زندگی نداشت ! از اتاق اختصاصی و وسایل اختصاصیش در این بیمارستان روانی لذت میبرد...برایش دیگر مهم نبود که به قول "اون" , "در یک خرابه ی تیمارستانی" قرار دارد...بعد از رفتن "اون" همه چیز بهتر شده بود...پنج سال "اون" با محمد بود...در خواب...در بیداری...در تمام زندگی محمد...برای 5 سال محمد از حضورش درد میکشید..ولی وقتی که فرشته اومد همه چی درست شد...به خودش برگشته بود...کنترلش در دست خودش بود...سخنانش بر حسب دلخواهش از دهانش بیرون می آمدند...همه چیز عالی شده بود... صدای در زدن در اتاق پیچید...محمد با ادب گفت "بفرمایین"... در باز شد و مثل همیشه دکتر پا به درون اتاق گذاشت...برای Check-Up آمده بود ولی اینبار دوربینی نیز در دست داشت...محمد این دوربینها را دیده بود...قبلا پدربزرگش یکی از آنها را داشت...از همانهایی بودند که تا عکس میگرفتی , عکس از کنار آن چاپ میشد و بیرون می آمد... "امروز چطوری محمد ؟! میبینم که Metal Gear رو حسابی ترکوندیا !...مزاحمت که نشدم ؟! امروزم فرشته خانم اینجان ؟! " محمد با سرخوشی تمام جواب داد : "مزاحم چیه دکتر ؟! مراحمین ! فقط من و فرشته اینجاییم...اونم که همیشه مراحم منه ! مگه نه فرشته ؟!" فرشته بر روی صندلی کناری محمد با لبخندی سرش را تکان داد...همیشه آماده ی همراهی محمد بود... "آه...آهان...خیلی عالیه محمد...من امروز یه دوربین آوردم برای عکسبرداری از مهمونامون توی اینجا ! عکسا رو هم همینجا بهشون میدیم...میخواستم ببینم اگه اشکالی نداره , یه عکس از تو و فرشته با هم بندازم ! بعنوان یه یادگاری !" لبخندی صورت محمد را پوشاند...هیچ مشکلی نبود...به دکتر اجازه ی عکسبرداری را داد و فرشته را بغل کرد...دستانشان بر روی شانه های همدیگر قرار داشت...میخندیدند... دکتر عکس را گرفت و آنرا از کنار دوربین بیرون کشید...عکس هنوز کامل چاپ نشده بود و به مرور زمان در چند لحظه ی آینده معلوم میشد... "همین بود محمد ! خب...من دیگه باید برم...مراقب خودت باش..." _"حتما دکتر...بازم به ما سر بزن...بای بای !" دکتر با احتیاط نگاهی به گوشه و کنار اتاق انداخت...قدمی به سوی میز زد و خودکار و همچنین مداد را برداشت...به آنطرف اتاق رفت و از روی میز محمد چنگال را برداشت...به برداشتن قاشق احتیاجی نبود...چیز دیگری در اتاق نبود که لازم به خارج شدن از اتاق در آن لحظه داشته باشند...برگشت و به آرامی از اتاق خارج شد... محمد و فرشته بر روی عکس خم شده بودند...عکس کم کم ظاهر میشد...لبخندی صورت محمد را پوشانده بود...عکس بالاخره ظاهر شد :س محمد دستانش را کاملا باز کرده بود...لبخندی بر روی لبانش خودنمایی میکرد...اتاق مثل همیشه منظم بود...نمادی از زندگی جدید محمد در کنار فرشته بود...صفحه ی تلویزیون نیز پرش داشت که ناشی از اختلاف پتانسیل باطری دوربین و جریان متناوب برق شهری بود...همه چیز آنطور بود که باید باشد...در کنارش صندلی ایی بود که فرشته بر روی آن نشسته بود ولی...صندلی...خالی بود... محمد یکه خورد...دستش را بر روی عکس کشید ولی چیز خاصی جلوی آنرا نگرفته بود...نه لاکی روی عکس کشیده بودند و نه عکس از قبل طراحی شده بود...صندلی کنار محمد خالی بود...همانجایی که قرار بود شانه های فرشته قرار داشته باشد , دست محمد هوا را گرفته بود...هیچ فرشته ایی بر روی صندلی کناری محمد نبود... عکس از نظری مضحک میامد ! محمد "هیچ چیز" را در بغل گرفته بود و به دوربین لبخند میزد ! محمد برگشت تا علت این امر را از فرشته بپرسد ولی...فرشته آنجا نبود...اتاق خالی خالی بود...فقط خودش بود و صفحه ی روشن تلویزیون که آغاز مرحله ی پنجم Metal Gear Solid 4 را با نوشته ی Act 5 : Old Sun نشان میداد... دنیای محمد فرو ریخت...از روی صندلی پرید...صندلی با پشت بر روی زمین افتاد...در اتاق میرخید و به هر جایی که میرسید سر میکشید...پشت پرده...زیر تخت خواب...داخل کمدش...حتی درز کوچکی را که در ابرهای دور اتاق چیده شده بودند را نیز پاره کرد تا شاید بتواند فرشته را درون آن پیدا کند...ولی نبود... انگشتان محمد شروع به لرزیدن کردند...اسپاسم شدیدی را در عضله ی پایش حس کرد...تلو تلو خورد و از کنار بر روی میز افتاد...میز چپ شد و پلی استیشن محمد از بالای آن با صدای گرمپی بر روی زمین خورد...محمد دستش را به صندلی ایی که فرشته بر روی آن نشسته بود گرفت و آرام بلند شد...آرام در روبروی صندلی قرار گرفت...همان صندلی ایی بود که وقتی "اون" رفت , فرشته بر رویش نشسته بود...و حالا...خالی خالی بود...انگار که هیچکسی تا بحال بر روی آن ننشسته است... محمد متوجه شد...همه چیز را فهمید...اشکی از چشمان قهوه ایی رنگش سرازیر شد...بغضی گلویش را میفشرد...در بین واقعیت و مجازیت گیر افتاده بود... در طرفی واقعیت وی را به خود فرا میخواند...محمد دورادور منظره ی ترسناک روبرویش را میدید...باید دوباره پا به دنیایی میگذاشت که در آن هیچ یار و یاوری نداشت...هیچکسی را نداشت که از وی مراقبت کند...نه پدری داشت که همراهش باشد , نه مادری داشت که به او رحم آورد و نه همسری داشت که به او عشق بورزد...هیچ چیزی نبود که بخواهد برایش ارزشی قائل شود و هیچکسی نبود که برای او ارزشی قائل باشد...فهمید که چرا همیشه با Snake همدردی میکرد...که چرا همیشه وقتی که این مرحله را تمام میکرد , اشک از چشمانش سرازیر میشد...که چرا یک شخصیت بازی را همسان خود میپنداشت...که چرا همذاب پنداری با یک شخصیت خیالی را واقعیتر از همذات پنداری با یک انسان میدانست... در طرف دیگر , مجازیت وی را به خود فرا میخواند...در طرف دیگر , فرشته ایی بود که اکنون رفته بود...در طرف دیگر شخصیتهای بازیها و فیلمهایش بودند که خود را در آنها غرق کرده بود...در آنطرف همیشه کسی بود که به وی اهمیتی بدهد...اکنون که فکرش را میکرد حتی "اون" هم به محمد اهمیت میداد...حتی "اون" هم بزرگترین ارزشش خوشحالی محمد بود و بزرگترین تفاوتش با فرشته , در راهی بود که برای خوشحال و راضی کردن محمد برگزیده بودند...هر دوی آنها بودند , فقط بخاطر محمد و نه بیشتر... بغض محمد شکست...هق هقی دردناک از گلویش تراوید...از همه چیز متنفر شده بود...از همه کس...حتی از خودش...ناگهان صدای فریاد " نــــــــــــــــــــــــــه" ی محمد تمام ساختمان را درنوردید... بالاخره دوباره به دنیای واقعی قدم گذاشته بود...فریاد میزد...عربده میکشید...خودش را به دیوار ابری اتاق میکوباند...میز را شکست...در کمد را خرد کرد...غذایش را که صبح برایش آورده بودند را به کناری پرتاب کرد... اتاق نامرتب شده بود...درست مثل چند ماه پیش...همه چیز به هم ریخته بود...همه چیز نابود شده بود...بغیر از سه چیز... صندلی فرشته , پلی استیشن محمد و تلویزیون وی همچنان سالم بودند...نگاهی حاکی از بی اعتمادی به هر سه شیئی که در روبرویش بودند انداخت...تصمیمش را گرفت و سپس با لگدی محکم , صندلی فرشته را به آنسوی اتاق پرتاب کرد...صندلی از پایه به دیوار اتاق خورد و در لحظه ایی به ورای ابدیت در جلوی چشمان محمد ثابت ماند... صندلی خرد شد...ابر محل نشستنش پاره شد و تکه تکه ی آن درون اتاق پخش شد... محمد نگاهی به PlayStation ش انداخت...همچنان روشن بود...Old Sun هنوز هم بر روی صفحه ی تلویزیون خودنمایی میکرد... صدای "نه...نه" های محمد تمام آنشب در کل بیمارستان میپیچید...دکتر پشت در اتاق محمد به در تکیه داده بود و اشک میریخت...خود را برای برگرداندن محمد به این دنیا مقصر میدانست...شاید محمد شادتر بود که در دنیای خودش باشد...شاید بهتر بود که محمد برنمیگشت...ولی تا کی ؟! تا کی میخواست با دختری خیالی زندگی کند ؟! تا کی میتوانست به دور از جامعه در بیمارستانی روانی سپری کند ؟! تا کی میتوانست با شخصیتهای خیالیش کنار بیاید ؟! ولی این درست نبود...این وظیفه ی دکتر بود تا او را برگرداند...وظیفه ی او بود که محمد را برای حضور دوباره در جامعه محیا کند و نشان دادن واقعیت به محمد , تنها راهی بود که به نظرش میرسید...این بهترین راه برای آشنایی محمد با شخصیت های ایجاد شده اش بود...با شخصیتهایی که در ذهنش درست کرده بود تا زندگیش را ادامه دهد...دکتر مطمئن بود که راهش جواب داده است...مطمئن بود که اینبار فرشته را از ذهن محمد پاک کرده است...با لبخند تلخی بر لب و اشکی بر چشمانش پیروزیش را در دلش جشن گرفت... حیف که راهکار دکتر برای بیرون کشیدن محمد از دنیای مجازیش , راهکاری جامع نبود و بیش از چند ساعتی به طول نینجامید...روح انسان مقاومتر از آن بود که با ایجاد خدشه ایی در آن بتوان به راحتی عناصر واحدش را از بین برد...دکتر هنوز نمیدانست که شکست خورده است... محمد ساکت شده بود... |