داستان کوتاه Unforgiven -- قسمت اول چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 1
بدخوب 
وبلاگ شخصی محمد مهدی حاجی اسمعیلی - متفرقه
نوشته شده توسط محمد مهدی حاجی اسمعیلی   
چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۳۹

محمد مهدی قدمهایش را آهسته بر میداشت...بدنش حرکت آرامی داشت...نمیخواست توجه کسی را در آن پایینها جلب کند...نفسهایش را منقطع ولی آرام بیرون میداد...پای راستش بالا رفت و در کناره ی کنگره ی ساختمان به زمین خورد...

زاغهایی که در کنار کنگره نشسته بودند , بالها را گشودند و با سر و صدا به پرواز در آمدند...محمد دور شدن آنها را به آرامی نظاره میکرد و با این حقیقت کنار میامد که خودش بر خلاف این پرندگان , بال پرواز ندارد...دیگه نه”...

"تو نمیتونی...نتونستی...هیچوقت هم نخواهی تونست...بیخیالش شو محمد...چیزی برات نمونده..."

دومین پای محمد بلند شد و در کنار پای دیگرش قرار گرفت...بدنش نمیلرزید...لرزش و ترس برای بچه هایی بود که بار اولشان بود...نه برای محمدی که اینکار برایش تازگی نداشت...

 

"هیچکی برات نمونده...هیچکی رو نداری...هیچ چی نداری...به این کثافت و گهی که توش غوطه وری امیدواری ؟! به این مرداب تعفن دلت خوشه ؟! "

محمد ایستاده بود...بر بالاترین جایی که میتوانست در شهر پیدا کند...به پایین زل زده بود...خطوط موازی و متقاطع مختلفی در خیابانهای زیر پایش میدرخشیدند...همگی به سمت خانه هایشان میرفتند...همگی به سمت ماواشان میرفتند...ولی محمد چی ؟! کجا رو داشت ؟!

کف دستش را باز کرد و نگاهی به آن انداخت...رنگ دستش کبود شده بود...نوک انگشتانش سیاه شده بود...جای حداقل 3 خط بر روی شاهرگش خودنمایی میکرد...جای 3 تلاش ناکام برای پروازی به آخرت...

"چی فکر کرده بودی ؟! که کسی با تو میمونه ؟! که کسی میخواد با تو بمونه ؟! مگه تو کی بودی و کی هستی ؟! ولگرد عمله..."

محمد داشت تقلا میکرد...در تاریکیهای بی رحم ذهنش به دنبال سوسوی امیدی میگشت...ولی هر چه که بیشتر میگشت , نور از وی دورتر میشد...دندانهایش را بر هم میفشرد...نمیخواست گریه کند...برای گریه به آنجا نیامده بود...به یاد خانواده اش افتاد...به یاد روزی که پدرش فوت کرد...به یاد روزی که مادرش از او جدا شد...به یاد روزی که به بیمارستان روانبخشی منتقل شد...همه شان از جلوی چشمش گذشتند...یارای مقاومت نداشت...دیگر نه...

"نه محمد...فقط خودمم و خودت...ایندفعه کسی نیست که کمکت کنه...ایندفعه کسی نیست که با زبون و چرب و نرمت سرشو شیره بمالونی...فقط ما دو تاییم...تنهای تنها...و تو خوب میدونی که روی هر کسی غیر از من تسلط داشتی...دیگه داره وقتش میرسه محمد...برادر...نمیخوای بیای ؟! "

اولین قطره ی مروارید گون اشک از گونه ی محمد لغزید , بر روی ریشهای اصلاح نشده اش سر خورد و در انتها از صورتش به پایین افتاد...یک طبقه...دو طبقه...سه طبقه...قطره ی اشک همچنان به پرواز نهاییش در مقابل چشمان محمد ادامه میداد...آخرین پرواز امید محمد از وی دورتر و دورتر میشد...نور شهر باعث درخشش قطره در شب شده بود...

قطره همچنان میرفت...دورتر و دورتر میشد...نقطه ی درخشانی که محمد دنبال میکرد ناگهان در پایینترین طبقه ی ساختمان به زمین خورد و درخشش فروزانش نابود شد...حالا تنها شبحی از تاریکی در جلوی چشمان محمد میرقصید...

"خب محمد...چیزی برای گفتن نداری ؟! نمیخوای به یه رفیق قدیمی که فراموشش کرده بودی سلام بدی ؟!"

محمد چیزی نمیگفت...لبهایش میلرزیدند , دستانش را مشت کرده بود...قلبش تپش شدیدی داشت...ناخنهایش از شدت فشار در دستانش فرو میرفتند...حالا دیگر تنها بود...دروغهایش...تهمتهایش...همگی در جلوی چشمانش بودند...

"میدونی محمد...هیچوقت وقت نکردم که این سوالو ازت بکنم...به نظرت چی شد که الان توی این گه داری غرق میشی ؟!"

محمد نمیخواست جواب بدهد..."اون" در کنارش ایستاده بود...از اول تصمیمش در کنارش بود...از 16 سال پیش در کنارش بود...ولی چند ماه رفته بود...بعد از اینکه "اون" رو پس زده بود و با کسی که دوست داشت رابطه برقرار کرده بود...ولی همه چی دوباره بهم ریخت...وقتی که رفت , دنیای محمد روی سرش خراب شد...و "اون" دوباره برگشت...

هنوز هم دست از تیکه انداختن به محمد بر نمیداشت...نه در توان خود میدید که مثل همیشه با وی مقابله به مثل بکند و نه اصلا اهمیتی میداد که بخواهد جواب این فرد را بدهد...فقط بود...آنجا در کنار محمد ایستاده بود و با انقباضی در گوشه ی لبش به محمد پوزخند میزد...دهانش دوباره باز شد :

"به نظرت به خاطر این نبود که همیشه فقط خودت بودی و نه هیچکس دیگه ؟! هان ؟! الان مثل اون الاغای سر گردون شلاق خورده شدی که مثه یه خر خوب فقط گوش میدن و عمل میکنن..."

ابرها به هم میپیوستند...رطوبت در کنار بودن این ابرها بر هر کسی خوش میامد...آنجا پایین , بر بالای یک برج , کسی ایستاده بود...دو پایش را بر لبه ی برج گذاشته بود...دستانش را مشت کرده بود...چشمانش را به سختی بر هم میفشرد...زیر لبانش چیزی را زمزمه میکرد...مرد تنهای تنها بود...لبان مرد شروع به تکان خوردن کردند :

"چرا اعتراف نمیکنی محمد ؟! کی رو داری گول میزنی ؟! منو ؟! فکر کنم دو تا مون به این نتیجه رسیدیم که تو نمیتونی منو گول بزنی مرد ! هنوزم قبول این واقعیت برات سخته ؟!"

لبان مرد دوباره بسته شدند...اینبار هیچ چیزی نمیگفت...عرق از پیشانیش شروع به تراوش کرده بود...اشکی دیگر از گونه هایش به پایین لغزید...از روی مسیر درخشانی بر روی صورتش رد شد...به نظر میامد که قبلا هم اشکی از این مسیر گذشته است...اشک سر خورد و به پایین افتاد...قیافه ی مرد از حالت خسته و ناراحت دوباره به حالتی مغرور برگشت...لبخندی در کنار لبانش جمع شد...ولی چشمانش همچنان بسته بود :

"اوه...فهمیدم...حالا که به اینجا رسیدی برات سخت شده ! آره محمد ؟! من فکر میکردم که قویتر از این چیزا باشی مرد...بهم بگو...اشتباه فکر میکردم ؟! آره عوضی دروغگو ؟! آره مرتیکه ی کثافت ؟! "

دست محمد به سمت جیب شلوار بگی که به تن داشت رفت...بسته ایی را از آن بیرون کشید...درون بسته برگی کوچک قرار داشت...چشمان محمد هنوز هم بسته بود...دست دیگرش به سمت جیب پالتوی چرمش رفت...از درون آن یک تکه کاغذ بیرون کشید...برگ را در دستانش خرد کرد , سپس برگ را درون کاغذ ریخت...کاغذ را از دو طرف به هم چسباند و سپس زبانش را بر روی محل اتصال دو سر کاغذ کشید...

دست لرزانش بالا آمد و به چیزی که درست کرده بود نگاهی انداخت...یک سیگار دیگر با مخلفات !

"همینه مرد...همین...یادت رفته بود که خودت رو بسازی...به کارت برس...من وقت تموم عالم رو دارم..."

آن دورها , در بالای یک برج , مردی ایستاده بود...صورتش تاریک بود...هر چند لحظه یکبار نور سرخی صورتش را روشن میکرد...مرد داشت چیزی را میکشید...با هر پک , نور , صورتش را روشنتر از قبل میکرد...رد اشک همچنان بر صورتش مانده بود...صورتش اصلاح نشده بود...چشمانش سرخ سرخ بود...مویرگهای چشمش در برابر مواد درون خونش نمیتوانستند مقاومت کنند...بیشتر از حد توان آنها بود...با اینحال برای مرد تفاوتی نداشت...

"میدونی محمد...من همیشه دوست داشتم بدونم که چرا اینکارو شروع کردی ؟! چی شد که فکر کردی باید بکشی ؟! نه اینکه من مشکلی باهاش دارم...فقط دوست داشتم بدونم..."

همچنان ایستاده بود...قطره ایی آب بر صورتش خورد...صدای آشنای "جیز" که ندای خاموش شدن سیگارش را میداد در گوشش طنین افکند...قطرات باران به پایین صورتش میخوردند ولی همچنان چشمانش و پیشانیش در زیر Hood لباسش از باران در امان بودند...

"نمیخوای به من  بگی محمد ؟! من همیشه دوست داشتم که خودت باهام روراست باشی...اگه نمیخوای مهم نیست...انگار من ازت خبر ندارم..."

محمد سیگار را به پایین پرتاب کرد...با عجز و لابه به بالا نگاه میکرد...باران همچنان میبارید...سرش را بالا گرفت و Hood را کنار زد...تمام صورتش خیس شد...ولی گناهانش شسته نمیشدند...خاطراتش پاک نمیشدند...همه از جلوی چشمانش میگذشتند...صحنه ایی که دست سرد پدرش را در دست گرفته بود و آنرا میفشرد...صحنه ایی که مادرش در را بر رویش بست و رفت...صحنه ایی که بر بالای مزار پدرش ایستاده بود...این صحنه دوباره و دوباره تکرار شد...

همان صحنه ایی بود که قلبش را می آزرد...بر بالای مزار ایستاده بود...بادی خشک از غرب به صورتش میوزید و اشکهای روی صورتش را میبرد...سنگ قبر به طور عمودی در خاک فرو رفته بود...محمد دستانش را مشت کرده بود...ناخنهایش از شدت فشار در گوشت دستش فرو میرفتند...دیگر نمیتوانست , هق هق گریه را سر داد و زانوانش شل شدند و محکم بر روی زمین خوردند...کسی را نداشت...نه کسی را برای دوست داشتن داشت و نه کسی را برای اینکه دوستش بدارد...تنهای تنها بود و به سنگ قبر بهترین دوست زندگیش زل زده بود...در جلویش قرار داشت و نور مهتاب بر روی سطح درخشانش منعکس میشد...

خاطراتش با شنیدن صدای آشنای آژیر از جلوی چشمانش پرکشیدند...صدا بلندتر و بلندتر میشد...

"پسر اینجا رو ! انگار اومدن دنبالت ! انگار به غیر از خودت و من , کسای دیگه ایی هم هستن که بهت اهمیت میدن...نه عوضی ؟! بهشون میگن مامورای تیمارستان ! "

محمد به پایین نگاه کرد...نور چرخان ماشینهایی را میدید که در زیر ساختمان ایستاده بودند...مطمئنا الان در پله ها داشتند به سمت بالا میامدند...محمد قبلا آسانسور را از کار انداخته بود...در پشت بام را از پشت قفل کرده بود...مردم را میدید که در پایین با چهره های نگران ایستاده بودند...برایش عجیب بود...هیچکس تا به آنروز به وی اهمیت نمیداد ولی وقتی که زمانش فرا رسیده بود , همه آنجا بودند...

ماموران آتش نشانی آن پایین با ناامیدی به بالا خیره شده بودند و تشک نجات را نگه داشته بودند...همه ی آنها میدانستند که مردی که در آن بالا ایستاده بود اگر بپرد کارش تمام است...با اینکه حتی به سرعت حد بدنش هم نمیرسید ولی اینقدر سرعت میگرفت که برخوردش با تشک , آخرین برخوردش با هر چیزی باشد...حداقل این فرض اولیه ی تک تک آنها بود.

"اون احمقا هم میدونن که کارت تمومه مرد...منتظر چی هستی دیگه ؟! خمار که شدی...نشعه که شدی...دیگه چی میخوای تا اینو یه پرش به یاد موندنی کنی ؟!"

مرد 38 ساله ی شکسته ایی در بالای برج دستهایش را از هم باز کرد...یکساعت بود که آنجا ایستاده بود...دیگر وقتش بود :

"حاضری پسر ؟! عالیه...منم هواتو دارم ! میخوایم با هم خوش بگذرونیم !"

صدای ضربه ایی به در خورد...کسی داشت خودش را به در میکوبید...

"لعنتی درو بسته...نمیشه...قفله...دستگاه برش رو بیارین..."

محمد بر نگشت که نگاهی به در بیندازد...نمیخواست فرصت پرش را از دست بدهد...به جلو خیز برداشت...اشکی دیگر از چشمانش به پایین سر خورد...برای آخرین بار به تنها کسی که دوست داشت فکر کرد و سپس دوباره خیز برداشت...ناگهان صدای جیغی آمد :

"محمد....نــــــــــــه....."

توقف کرد...به آرامی به پشت سرش نگاه کرد...ماموران آتش نشانی و پلیس نبودند...خودش بود...آنجا ایستاده بود...اشک از چشمانش به پایین میریخت...دهان محمد بی اختیار با لبخندی باز شد :

"دیر اومدی فرشته...من و محمد داریم با هم میریم خوش بگذرونیم...حضور آشغالت اینجا به هیچ دردیش نمیخوره...برگرد..."

کنترل صحبتش با خودش نبود...اگر این خودش نبود پس کی بود که داشت با فرشته صحبت میکرد ؟! نگاهی به انگشتان کبود و باقیمانده ی برگی که کشیده بود انداخت...

"محمد...تو...مجبور نیستی...اینکار...تو هیچوقت مجبور نبودی...چرا ؟! آخه چرا ؟! "

درون محمد میسوخت...Grass داشت تاثیرش را میگذاشت...ولی الان وقتش نبود...سعی کرد...خیلی هم سعی کرد...ولی باز هم کنترل صدایش دست خودش نبود :

"عزیزم ! فرشته م ! محمد کاری نمیتونه در قبال حرفات بکنه...خودشو بدجوری به لعنت داده...تو هم وقت خوبی اینجا نرسیدی...من و محمد کارایی برای کردن داریم...حالا دیگه برگرد خونه...پیش رفیق جدیدت...عادت داری با یکی رفیق بشی بعدش زرتی به هم بزنی ؟!"

محمد زور میزد...تقلا میکرد...ولی نمیتوانست...در منجلابی که خودش همه را از افتادن به آن بر حذر میداشت , غرق شده بود...

********************************************

در پایین ساختمان آمبولانس سفیدی پارک کرده بود...مردی سفید پوش از آمبولانس بیرون آمد...دو مرد دیگر به سمت وی دویدند...مرد سفید پوش دستش را بالا آورد و آنها را از شروع صحبت بازداشت...نگاهی به بالای ساختمان انداخت...

نور پروژکتورها بر روی فردی در لبه ی بالایی برج افتاده بود...چشمان تیزبین دکتر میتوانست وی را تشخیص بدهد...در واقع براحتی میتوانست محمدی را که 16 سال مسئول برقراری تعادل روحیش بود را سریع تر از بچه هایش نیز بشناسد...

محمد هنوز هم همان لباس همیشگی سیاهش را بر تن داشت...یک پالتوی مشکی مثل همیشه بر تن داشت...برگشته بود و به پشت سرش نگاه میکرد...به نظرمیرسید که دارد با کسی صحبت میکند...

مرد سفید پوش سریع به دو مامور روبرویش نگاهی انداخت و شروع به صحبت کرد :

"کسی که اون بالا میبینین اسمش محمد مهدی تفکری هستش...مشکلش اینه که..."

مامور اول به وسط سخن دکتر پرید :

"ببین دکی ! مشکل لعنتیش به من ربطی نداره...من میخوام از اون خراب شده بکشمش پایین...فقط میخوام بدونم که اینقده قاطی هستش که به کسی به غیر از خودش صدمه بزنه ؟! ممکنه سعی کنه که آدمای منو ناکار کنه ؟!"

دکتر نگاهی به بالا انداخت...محمد هنوز ایستاده بود و صحبت میکرد...با کسی که احتمالا در پشت سرش قرار داشت...وضعش خرابتر از بود که حتی بخواهد به خودش هم از قصد صدمه بزند...دوباره شروع به صحبت کرد :

"ن...نه...وضعش خرابتر از این چیزاست که حتی بخواهد متوجه حضور شما بشه...کسی رو بالا فرستادین ؟!"

مامور دوم با پوزخندی بر لب جواب داد :

"رفتن بالا ولی پشت در اصلی دوم پشت بوم گیر کردن...دارن در رو برش میدن...دعا کن که فعلا نپره که یه در حروم میشه..."

دکتر به بالا نگاه کرد...پرونده ی محمد از دستش افتاد و بر روی زمین خیس باران زده پخش شد...بر روی زمین عکس خیس محمد در کنار سیل عظیمی از اطلاعات پزشکی وی رها شده بود...در کنار یک خط اسم سه نفر نوشته شده بود...قطره های باران نمیگذاشتند که عنوان خط معلوم شود...در روبروی عنوان , اسم سه نفر نوشته شده بود : محمد , "اون" , فرشته

********************************************

"محمـــــد...خواهش میکنم...تو مجبور نیستی...هیچوقت مجبور نبودی...هیچکی نمیتونه مجبورت کنه....تو رو خدا پسش بزن...نذار که دوباره شروع کنه...خواهش...میکنم...به خاطر...من..."

محمد از درون میجوشید...حواسش را از دست داده بود...حشیش تاثیرش را گذاشته بود...حتی نمیتوانست صدای "آه" یی را از خودش درآورد...اسپاسم لطیفی بر روی عضله هایش در جریان بود...هر لحظه تیک خفیفی را از سرف عضله ی پایش حس میکرد ولی این نهایت چیزی بود که محمد میتوانست حس کند...دهانش برای باری دیگر باز شد...کنترل صحبتش مثل همیشه در دست خودش نبود...

"خفه شو ! خفه شو و دهن گشادت رو ببند...برای چی اینجایی ؟! چرا برگشتی ؟! بعد از 11 سال برگشتی که چیکار کنی ؟! که چه غلطی بکنی ؟! "

فرشته نیز میلرزید...موهای بلوند صافش از روی صورتش کنار رفته بودند...چشمهای آبی رنگش پر از اشک بودند...دهان محمد بی اراده ی او باری دیگر برای فریادی بلند باز شد :

"این من بودم...خود لعنتیم بودم که محمدو تا اینجا نگه داشتم...وقتی که گورتو گم کرده بودی , این من بودم که هواشو داشتم...این من بودم که جلوی خوردن اون قرصای لعنتی اون تیمارستانو میگرفتم...این من بودم که نجاتش دادم از اون خراب شده...آره عزیزم...خود خودم بودم..."

چشمان محمد لحظه ایی در حدقه به سمت بالا رفتند و دوباره برگشتند...دوباره بالا رفتند و دوباره برگشتند...از گوشه ایی خم شد و با حالتی خطرناک بر روی لبه ی پشت بام تلو تلو خورد ولی نیفتاد...بعد از لحظه ایی...دوباره محمد صاف ایستاده بود...و دوباره همان نگاه جنون آمیز بر روی صورتش موج میزد...

فرشته هق هق میزد...امیدی دیگر برایش نمانده بود...لحظه ایی محمد حس کرد که تصویر فرشته در ذهنش میشکند...لحظه ایی حس کرد که دوباره فرشته ترکش خواهد کرد...از درون سوخت...اسپاسم عضلانیش شدید و شدیدتر میشد...فرشته دهانش را برای آخرین شانس باز کرد :

"محمد...منو به یاد بیار...من...نرفتم...تو...منو...فراموش کردی...تو منو از زندگیت پاک کردی...من همیشه بودم...در کنارت...باهات...تو من رو فرستادی...ولی من...بودم..."

محمد تکانی خورد...اسپاسم برای لحظه ایی فرو نشست...جریان خون را که در دستان مشت شده اش جمع شده بود با فشاری ناگهانی حس کرد...ردی از گرما از مشت دستش بالا رفت و در بدنش پخش شد...باری دیگر خوردن قطره های نرم باران را بر روی بدنش حس کرد...باری دیگر صورتش خیسی اشکهای گرمش را حس میکرد...

و...به یاد آورد...

 

پایان قسمت اول

 

ارسال نظر


کد امنیتی
بروزرسانی

مقالات سر راهی !

پیاده سازی DHCP Relay Agent

ما برای پیاده سازی Relay Agent طبق سناریوی سوم که در مقاله ی قبلی با نام "DHCP Relay Agent چیست؟" مطرح شد عمل میکنیم. در این سناریو ما میایم و طبق توپولوژی Star مرکز ارتباطات شبکه و یا همون مکانی که قراره Router قرار بگیره رو تبدیل به Relay Agent میکنیم.

در اینحالت ما دو انتخاب داریم...

 

پیاده سازی DHCP Relay Agent

تبلیغات تصویری

آگهی
آگهی