The Green Mile چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 1
بدخوب 
وبلاگ شخصی محمد مهدی حاجی اسمعیلی - متفرقه
نوشته شده توسط محمد مهدی حاجی اسمعیلی   
پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۴:۵۹

مثل اینه که حتی لحظه ایی نشده که ازش فاصله گرفتم...فاصله ها برام بی معنی شدن و جدایی ها پوچ...

 

***************


در توالت رو که باز کردیم، مصیبت کبری رو دیدیم ! یکی سرش رو به دیوار میکوبید ! یکی دیگه چهار زانو نشست و خاک رو سرش ریخت و اون یکی مثل مادر مرده ها شروع به گریه کرد...من دویدم تا کتاب دعا و زیارت رو بردارم تا همگی در کنار توالت یه ذکر مصیبت برای بلای عظیمی که سرمون اومده بود بخونیم !
توالت فرنگی مثل دشمنی تشنه به خون ما دانشجویای فرنگ ندیده اونجا قد علم کرده بود و برای اینکه بتونه کاری بکنه تا ما سهوا خودمون رو نجس کنیم نفس کش میطلبید !
شکر خدا بنده که عادت دارم هر دفعه میرم فرنگی یه کتاب 120 صفحه ایی رو تموم کنم ولی برای هم اتاقی هایی که عادت به استفاده از این موهبت (و بلای عظیم !) نداشتن، یک مصیبت به تمام معنا بود...
یکبار نشد یکی بره تون اون خراب شده و صداش نیاد بیرون که "ممد ! برام حوله بیار ! باید برم حموم !" و اینطوری میشد که دستشوییهای چند ثانیه ایی به حموم رفتنها و ولو شدنها در وان حموم به مدت بعضا چند ساعت منجر میشد !
اینطوری بود که اقامت ما تو هتل جوهره العاصمه به عنوان دانشجویان حاجی ارسالی از استان سمنان شروع شد !

 

***************


میگن پیراهن پیامبر پس از فوتش به اویس قرنی رسید و وصیت پیامبر بود که پیراهنش رو به وی بدهند...و اویس قرنی چه کسی بود ؟! فردی بود که تا به هنگام فوت پیامبر حتی یکبار هم وی را زیارت نکرده بود و در محضر آنحضرت حاضر نشده بود...نه در جنگی با وی بود و نه در نماز صبحی به امامت آنحضرت...
وقتی صحابه از وی میپرسند که "تو با این وضع خرابت چطور پیرهن پیامبر رو به ارث بردی ؟!"، اویس به هنگام جواب دهانش را باز میکند و دندانهایش را به نمایش میگذارد که یک دندان ندارد...وقتی پیامبر در جنگ احد مجروح میشود، یکی از دندانهایش در همانجا میشکند...و اویس، این دوست دیرین و این عاشق راه خدا و رسولش، با شنیدن این مصیبت، خود اقدام به شکستن یکی از دندانهایش میکند تا بتواند غم دوست و درد وی را دریابد...

اویس نماد و معنی راه است...اویس معنی دوست است، دوست مقیم قلب...اویس قرنی که به خاطر مادر پیرش و نگهداری از وی نتوانسته بود در محضر پیامبر حاضر بشود، در قلب با وی و از صمیمیترین یاران وی بوده است...
میگن وقتی که بایزید بسطامی یکی از عارفان بزرگ کشور ما به قصد حج از بسطام به حرکت در میاد، بعد از چند روز سریع برمیگرده...ازش میپرسن که چرا برگشتی ؟! جواب میده که در راه یک زنگی به روبرویم پرید و شمشیر کشید و گفت "خدا رو در بسطام گذاشتی و داری برای دیدن خانه ش به مکه میروی ؟!" و سپس فریاد زد "به خدا قسم اگر برنگردی با همین شمشیر کارت رو تموم میکنم !"

و داستان کسی که بتونه خودش رو به اندازه ی تکامل بایزید برسونه داستان زندگی اونه...از هزاران کیلومتر اونطرفتر به سمت کعبه حرکت میکنیم...به سمت مکانی که سالیان سال قبله مان بوده و سپس هنگامی که به قبله میرسیم، خدا به ما فرمان میده که "به موقع طواف قبله ات حق نداری که رویت را به سمتش بکنی بلکه بدنت و قبله ی تو در روبرویت قرار گرفته است !" و میدونی به هنگام طواف، این قبله ی جدید تو به کدوم سمت هستش ؟! به سمت جمعیت...به سمت مردم...

میای پیش کعبه...یک خانه...تنها شکلی که سه زوج جهت متضاد X ,Y , Z رو با هم داره...تنها شکلی که جهات اصلیش همدیگر را خنثی میکنند و در عین حال ساده ترین شکل هندسی با این سه جهت هستش...
و آیا به نظرت خانه ی خدای تو باید یک تکه مکعب تراشیده شده با سنگهای سیاه و گچکاری شده با ناشیانه ترین گچ کاریها باشه ؟!
چرا که نه ! وقتی که به کعبه میرسی، ممکنه ناگهان همه چیز جلوی روت رنگ ببازه...ذهن جهت دار ما که همیشه با یک قبله (جنوب غربی) به دنبال خدا بوده، حالا به مرکز همه چیز رسیده... و حالا شاهد این هستش که خانه ی خدای آرمانیش یک تکه مکعب بیش نیست که در بین برجهای سر به فلک کشیده ی مکه گاهی اوقات کوچک و یا شاید حقیر هم به نظر میرسد !

ولی آیا مگر باید غیر از این باشد ؟! میگن نگاه به کعبه عبادت است و من به این حرف اعتقاد پیدا کردم...ولی ایده ی من این هستش که نگاه خالی و بدون تفکر به این خانه نمیتونه عبادت باشه...بلکه تفکر و سعی در کشف رمز و رازش هستش که به این عمل ما رنگ و بوی عبادت میده...

کعبه یک شکل بی جهت هستش که هم به همه چیز در عالم میتونه اشاره کنه (سه جهت در پرسپکتیو سه بعدی یعنی XYZ) و هم به هیچ چیز و بی جهتی (تضاد زوج جهتین) و اینجاست که مشکل جدید به وجود میاد ! ذهن ما به قول دکتر شریعتی بی جهتی را برنمیتابد...
ذهن ما عادت کرده که به هر چیزی و به هر کسی شکلی رو حالتی رو اختصاص بده و حال در کنار کعبه... یک خانه ی ساده، برای خدایی به بزرگی بینهایت...و آیا این درست است ؟!

تنها ساده ترین شکلهاست که در ذهنها میماند و عرصه ی رو به پیشرفت "رقابت در زیبایی و طراحی" نمیتونه بهش صدمه ایی بزنه...اگر خانه ی کعبه شکلی به غیر از مکعب (ساده ترین شکلها در طراحی یک ساختمان) داشت و یا حتی اگر شکل مکعبش کمی پیچیده تر میشد، رقابت بی منتها برای تزئین کردن و بهتر کردن آن به صورتهای مختلف دنیایی شکل میگرفت...یک تلاش بی نتیجه...
ولی همین ساده ترین شکلها هستش که ذهن رو سریع به سمت خدا هدایت میکنه...مشغولت نمیکنه برای درک پیچیدگی هندسی بلکه به فکر وامیداردت برای درک اعمالی که باید در کنارش انجام دهی...

و طواف میکنی، نه به سوی کعبه بلکه به سمت روبرویت و به سمت مردمی که با آنها هم حرکتی...خدا دارد قبله ات را نشانت میدهد ! قبله ی تو خانه ی سنگی مکعب شکلی نیست که هر روز به سمتش نماز میخوانی...نه نه ! که قبله ات بسی بزرگتر و بسی پیچیده تر و در عین حال ساده تر از همین خانه است...قبله ی تو در همه جا در حضورت است...در برگ درختان، در آب و هوا، در کعبه، در رگ گردنت و در خدمت به خلق... و این قبله با مردم و با حضور آنهاست که رنگ از بین نرفتنی به خودش میگیرد...
"و دست خدا با مردم است..."

 

***************


برای نگاه اول خودم رو آماده کرده بودم، برای اون نگاهی که اگه باهاش آرزو کنی، برآورده میشه...آرزوها همیشه زیادن... ثروت، شهرت، قدرت، محبت، عشق... یکی بهم توصیه کرده بود که آرزوی یه همسر خوب بکنم ! اینا همشون تو ذهنم بود و آماده بودم که تا کعبه رو دیدم زرتی همه شون رو از توی لیستی که نوشته بودم برای خدا قرائت کنم تا ایشون هم همه شون رو بهم بده !

ولی... وقتی که چشمام به اون مکعب سیاه رنگ با مردمی که به دورش میچرخیدند افتاد... وقتی که عظمت اون خونه ی بزرگ و در عین حال کوچک رو دیدم...همه چیز از یادم رفت...به روی زانوهام افتادم و هنگامیکه به سجده میرفتم، اشک از چشمانم سرازیر شد...
همه چیز رفته بود...آرزوی گرفتن کلثوم دختر عصمت خانوم ! آرزوی سلامتی ! آرزوی عشق مادی ! آرزوی زر و زور و تزویر ! همه شون پریده بودن !
گریه های بچه ها و خودم بود که شنیده میشد...همه به سجده افتادیم...همه حقارت رو حس کردیم...هر کی زیر لب آرزوش رو گفت و رفت...بعضی ها بودن که فقط ساکت سجده کرده بودن و برخی دیگر هم فقط میگریستند...

نمیدونم، ولی همه ی آرزوهام از یادم رفت تا وقتیکه داشتم دور آخر طواف رو میزدم و یه دفعه دیدم در دعاش نوشته که "حالا آرزوها و درخواستهاتون رو از خدا بخواین" و تازه یادم افتاد که فرصت آرزو کردن رو به هنگام دیدن کعبه از دست دادم !
ولی حالا که فکرش رو میکنم، میبینم که نه تنها چیزی رو از دست ندادم بلکه به همه ی اون چیزی که میخواستم هم رسیدم...

خدایا شکرت !

 

***************



مسجدالنبی همیشه پر بود، از آدمای شسته رفته تا بدبخت بیچاره هایی که جای خوابیدن نداشتن و مجبور بودن شبها رو در کنار نبی اکرم به روز برسونن...مسجد رسول همیشه پر از مسلمانانی بود که قرآن میخوندن، نماز شب به جا میاوردن و به عبادت مشغول بودن...مسلمانانی که تفاوت نژادهاشون اونها رو از هم جدا کرده بود و تفاوت در عقیده هاشون، باعث کینه ورزی و غرض بینشون شده بود...

مسجدالنبی، مسجد محمد(ص) نبود...مکانی بود برای گیر دادن های خوارج گونه به اینکه چرا انگشتان پایت چند سانتی متر عقب تر و یا جلوتر از انگشتان پای بغل دستیت به هنگام نماز است...محل جنگی بود بین وهابیون و اهل شیعه بر سر اشتباهات و عقیده های مخالف طرفین...چشمها پر بود از نفرت، چندگانگی و جدایی...هر کسی برای خودش و آخرتش تلاش میکرد، و اصولا معنای "جمع" برای این مردم به غیر از زمان نماز جماعت بی معنی بود...به نماز می ایستادند ولی حواسشان برای کنار زدن کسانی که سهوا از جلویشان رد میشدند جمعتر از حواسشان برای عبادت خدا بود...

در جایی که تیرهای فرورفته درون بدن علی (ع) را فقط زمانی میشد از تنش بیرون کشید که به نماز ایستاده بود، باید به هنگام عبور در بین صفهای جماعت هل داده میشدی و به اطراف رانده میشدی...
و خانه ی رسول خدا...تاریکتر و خاموشتر از همیشه...شیعیانی که با چشمان گریان به سمت در خانه ی حضرت فاطمه ی زهرا میشتافتند پس زده میشدند و با خوردن برچسب "شرک" بر روی پیشانیشان توسط وهابیون مجبور به عقب نشینی میشدند...
ولی هیچکدام از این موضوعات من را به اندازه ی آنچه که از خودمان دیدم ناراحت نکرد...
حقیقتی که میدانستیم همانی بود که بارها در کتابها و تلویزیون خوانده بودیم و شنیده بودیم : اینکه "مدینه مظلوم است..."و یا اینکه "در حق ائمه بقیع ظلم شده است..."


ولی حالا که پشت کامپیوتر نشسته م و این خاطرات رو مرور میکنم، میبینم که تنها کسانی که بهشون ظلم شده خودمون بودیم و میدونین ظالم کی بود ؟!
خودمون !
مدینه بود و غم تنهایی...نه تنهایی شیعه که تنهایی مسلمانان...تنهایی جماعتی که زمانی اگر همسایه شان در خانه گرسنه بود، خواب به چشمشان نمی آمد و حالا...عجیب نیست بگویم که اسلام رو در عربستان به اندازه ی مسیحیت و یهودیت منزوی و کنار زده شده دیدم...
دینی که برای زندگی کامل هر انسانی فرستاده شده بود، اکنون تبدیل به چند رکعت نماز و خوندن چند آیه قرآن بدون هیچ عملی شده...اکنون به همون منفعلی که مسیحیت و یهودیت هستند شده است...اکنون به همان وضع کنار زده شده است...
عربها بهتر از هر کدوم از ما قرآن میخوندند ولی این سوال در ذهنم پیش میومد که آیا اینها در معنی قرآنی که با آنها هم زبان نیز هست دقت میکنند یا نه ؟!

معنی ایی که ما شیعیان به زور هزاران تفسیر و قرآن معنی دار و خط کشی و رنگ آمیزی کردن جای جای قرآن سعی در تفهیم و درکش میکنیم، باید برای عربها آسان باشه...
ولی چقدر زجر میکشی و به خودت میپیچی وقتی که میبینی که دین خدا بر روی زمین به چنین روزی در اومده...تا اونجا که قرآن رو میخونن نه برای معنیش و اون چیزی که بهش فرامیخونه که برای ثوابش و همین...

و تفاوت این شیوه ی زندگی با زندگی دنیوی در چی هستش ؟ در هر دو حالت ما داریم تلاش میکنیم، در هر دو حالت تلاشش برای خدا نیست بلکه برای چیزهایی هستش که بهشون دست میابیم، در یکی از این حالات به اون چیزهایی که میخوایم توی این دنیا میرسیم و در حالت دیگرش تو اون دنیا...

ولی در هیچکدوم از این حالات انگار دیگه فنای فی الله شدن معنی خاصی نداره و تقرب به خدا بی معنی به نظر میرسه...کسانی که دیدم همون حرص دنیوی رو در به دست آوردن بهشت اخروی میزدند...
از اتحاد، دوستی، همبستگی و برادری دیگر خبری نبود...هر کسی برای خودش و در راه خودش...و نه راه خدا...

همدیگر رو فراموش کرده ایم...حتی ما ایرانیهایی که ادعای شیعه بودنمون گوش آسمون رو کر کرده...برای ستون توبه دعوا میشد و برای دو رکعت نماز مستحبی توی غار حرا داد و بیداد و تهمت زدن شروع میشد...درهای آسانسور رو به زور میبستیم تا حاجی دیگری نتونه سوارش بشه و جای ما رو تنگ کنه...و چه آسان حق همدیگر رو برای ثواب کنار میزدیم ! انگار وقتی که موضوع ثواب به وسط میرسه، میشه به خاطر اصلحتر (!) بودنش حقوق مردم رو پایمال کرد...

و بعد از یک روز سخت کاری در تهمت زدن، افترا بستن، فحش دادن به عربها، حق دیگران رو پایمال کردن، داد و بیداد و دروغ گویی، برمیگشتیم تا در ذکر مصیبت امام حسین (ع) شرکت کنیم و مثل زمین کشاورزی سیستم آبیاری قطره ایی رو روشنش کنیم !
مدینه تنها بود...از دوست...از یار و یاور...مدینه پر از دوستان دشمن شده بود...مدینه ایی که کمک به فقیر و سائل مستحب هست و بهش سفارش شده، تبدیل شده بود به محلی برای دشمن شدن با گدایان و تهمت زدن به اونها...ایکاش فقط کمک نمیکردیم ولی حرفی نمیزدیم تا دلشون بشکنه...

گدایانی که در شهر پیامبر و به امید رسول خدا و خدای بزرگ دستشون رو دراز میکنند، نه تنها چیزی گیرشون نمیومد بلکه باید دری وری ها و مسخره بازیهای ما رو هم میشنیدن که تیکه بارشون میکردیم...
مدینه تنها بود...برای اینکه ظالمانی همچون من درش به حرکت و تکاپو افتاده بودند...ظالمانی در لباس دوست که ادعای دوستی با اهل بیت و پیامبر میکردند و در نهایت تنها مظلومانی که به دستشان می افتادند خودشان بودند...ظالمان مظلوم...

مدینه تنها بود...

 

***************


همه رفتند...همه به سوی غنائم شروع به دویدن کردند چرا که به گمانشان جنگ را برده بودند...و آنگاه ابوسفیان تپه را دور زد و از پشت به حارصان دنیا هجوم آورد و در آنجا بود که 10 نفر باقیمانده بر روی کوه احد، 10 نفری که بر قرارشان با پیامبر و با خدا پایبند بودند، مقاومت کردند و سپس...خداوند آنها را طلبید...

اینجا شهدای احد دفن هستند...اینجا شهدای راه خدا هستند که در کنار حمزه سیدالشهدای اول دفن هستند. احد مکان یادآوری است، احد اینجاست تا به یاد بیاوریم که چرا در جنگ دوم با کافران شکست خوردیم...

شهدا بیدار بودند، هشیار و آماده...به مایی مینگریستند که از پشت دیوارهای قبرستان به خاک محل دفنشان خیره شده بودیم...گویی انتظار داشتیم که ناگهان کسی از زیر خاک بیرون بپرد و یا اینکه قبری سر بر آرد... به سمت تپه هجوم میبردیم تا از بالای آن از خودمان عکس بگیریم و چند سوغاتی برای دوستانمان بیاوریم...و شهدای احد و حمزه سید الشهدا همچنان به ما خیره بودند...

ولی آنها که نمیدانند بدون سرپرست بودن چگونه است که آنها همیشه پیامبر را کنار خود داشتند...آنها نمیدانند وقتی که امام نداشته باشیم چگونه است، آنها از نعمتی برخوردار بودند که ما شاید تمام عمر خود از آن بی بهره باشیم...
آنها شهید شدند با این اطمینان قلبی که با ناکثینی میجنگند که در برابر خدای بزرگ قد علم کرده اند و جزو کفار محسوب میشوند...ولی آنها نمیدانند که مبارزه با دشمنی که لباس دینی بر تن کرده است چقدر سخت است...آنها نمیدانند که خوارج چه میکنند و قاسطینی همچون اشعث بن قیس با ما چه کرده اند...

و خوشا به حالشان چه آنها پرواز کردند و نبودند تا سختیها را بچشند...تا هنگامیکه قرآنها بر روی نیزه ها بالا می آید در جای خود میخکوب شوند...و هنگامیکه یک زن آبستن را به خاطر حب علی (ع) به همراه بچه اش میکشند خون در رگشان به جوش آید...
نه...ولی آنها میدانند که ما چه میکشیم...گمراهیهای من را میبینند و سرشان را به نشانه تاسف پایین می آورند...چه کنم که از امامم به دور افتاده م و خدایم به خاطر گردنکشیهای من، مرا از نعمتش محروم کرده است...

شرمنده ام...که به بیراهه رفته ام...که به خودم ظلم کرده ام...
ولی خدایا ! من بی امام رها شده ام...چه کنم که بی او نه راهی به سوی تو دارم و نه امیدی به هدایتت...
ای تویی که یاور آن کسی هستی که فرا میخواندت...مرا در گمراهی خود تنها مگذار که سخت بر خود ستم کرده ام و بی رهنما شده ام...

 

***************


پیامبر میگوید که ضربه ایی که علی (ع) در جنگ خندق بر بدن عبدود وارد کرد برتر از عبادت جن و انس تا به قیامت خواهد بود... و این بزرگ مرد را در تاریکیهای مسجد کوفه پیدا میکنی که مناجاتی زیبا بر لب دارد و دعایی از وی به یادگار برای کمیل به یادگار میماند که اشک را به چشمان می آورد و دلها را به درد میاورد...

من تابحال در عمرم به این دعا گوش نکرده بودم...ولی دعای کمیل کاری با من کرد که هیچ دعای دیگری هیچگاه با من نکرده بود...علی (ع) دست روی نفس آدمی میگذارد، آنرا کنار میزند و تو را تبدیل به قطره ایی از دریا میکند...دعای کمیل فقط یک دعا نیست که زاری و تضرع نیز نیست...

چرا به این تفکر نکنیم که این دعا را کسی در نهایت خشوع و تضرع میخوانده که عبادتش برتر از عبادت جن و انس است...شاید باید در این دعا پیامی برای ما باشد...شاید باید با خواندن این دعا یاد این میفتادم که عبادت هیچوقت کافی نیست و حقارت و ذلالت در برابر خدا نیز...

"دینم در دستم افتاده است و هراسان از قریه ایی به قریه ی دیگر میروم و شیطان همواره به دنبال من و در تلاش برای فریب دادنم در عقیده ام...در تلاشم که آنرا از دستش مصون دارم تا به قریه ی آخر برسم...تا از این دنیا پرکشم..."


ابراهیم ادهم


***************


لباس احرام نشانی دیگر بود. از دل کندن از تعلقات و هوسهای دنیوی...از اینکه باید قطره ی دریا بشوی وگرنه مفت نمی ارزی...
ولی من...برام سخت بود...یه عمر با یه تیپ راه میرفتم...برام سخت بود که با موهام ور نرم، تو آینه نگاه نکنم، خاضع بشم، پشه له نکنم (!) و جوش نترکونم !
ولی مهمتر از همه برام این سخت بود که با جمعیت یکی بشم...منی که همه ی زندگیم از جمعیت کنار کشیده بودم و یه طورایی اونا رو از خودم جدا میدونستم حالا با کار سختی روبرو شده بودم...قرار بود هم لباس با جمعی بشم که به دلایل متفاوت ازشون بیزار بودم...قرار بود مثل بقیه بشم...قرار بود یکی بشیم و این موضوع جونم رو میخورد چرا که همیشه سعی کرده بودم متفاوت و خودم باشم ولی اینجا باید خودت میشدی و متشابه !

تا وقتی که فکرم رو روش متمرکز نکرده بود و به معنیش توجه نکرده بودم برام غیرقابل قبول بود...ولی بعدش یه طورایی فهمیدم...فهمیدم که همین فرارهای متعدد و جاخالی دادنها از جمع هستش که تک تک ما رو از هم دور میکنه و بعدش دشمن میتونه راحت همونجا ترتیبمون رو بده...فهمیدم که چرا خدا میگه که "دست خدا با جماعت است" و متوجه شدم که این منیت ها تا یه جایی برای خودته و میتونی کنترلش کنی...بعدش انگاری شیطان کنترلش رو به دست میگیره...منیتی که اولش فقط در "متفاوت بودن با دیگران" معنی میشد در طول زمان میتونه به چیزهای مخربی تبدیل بشه...خیلی خیلی مخرب...

اونجا همه یکی بودیم...همه یک خدا رو میپرستیدیم و همه به یک سو حرکت میکردیم...تا حالا به اتمهای جسمهای جامد و صلب توجه کردین ؟! این اتمها ممکنه سر جایی که قرار دارن به جهتهای مختلفی حرکت کنند و ارتعاش داشته باشند ولی وقتی که از پرسپکتیو بالاتری میبینیم متوجه میشیم که در نهایت این اتمهایی که هر کدوم در یک زمان میتونن در جهتهای متفاوتی قرار گرفته باشن و ارتعاش کنند، در مقیاس خود جسم تبدیل به یک جسم صلب و سفت میشن که اگر به صخره بزنیش ممکنه صخره رو هم بکنه در حالیکه اتمهای مایعات اینطوری نیستند...اینها نه در مقیاس کوچک هم جهت هستند و نه در مقیاس بزرگ و همین هستش که باعث میشه وقتی که با قدرت هم به صخره میخورن سالها باید عملشون رو تکرار بکنند تا بتونن اون صخره رو کمی صیقلی کرده و صاف کنن !

و ما هم در طواف و در حال احرام همونطوری بودیم ! مثل جسم جامده ! هر کسی با عقیده های گوناگون و جهت گیریهای مختلفی به دور یک خانه میچرخید ولی وقتی که از بالا نگاه میکنی، جامعه ی متحدی رو میبینی که همسو و هم جهت در حال حرکت هستند...و این جامعه ایی هستش که کفار رو میترسونه و پی پی رو در داخل بدنشون تبدیل به آلاسکا میکنه !
ولی امان از روزی که جامعه ی اسلامی اتحادش رو از دست بده...مثل امروز !

 

***************


مک دونالدز هم هیچی نداشت ! انگاری همون اصغر سگ پز محله خودمون بیاد و نونش رو با شیر درست کنه و بعدش هم یکی از این همبرگرای 202 رو بندازه تو روغن و وقتی که سرخ شدش بیاد و سایزش رو به 50 درصد تقلیل بده (یه گاز !) و باهاش دو لیتر نوشابه بهت بده تا کوفت کنی و اسیدش معده ت رو بشوره ببره و بعدش دوباره احساس گرسنگی کنی و بیای یه همبرگر دیگه بخری !
همین !

 

***************


هاجر اسماعیل رو پیش خدا رها میکنه (توکل به خدا) ولی بعدش همونجا نمیشینه تا خدا از آسمون آب نازل کنه و اینکه یه دستی از غیب بیاد و براشون کوکاکولا بیاره ! بلند میشه و به سمت سرابی که میبینه میره (عمل و تلاش)...
میره و از کوه صفا سرابی رو در مروه میبینه...شاید آبی اونجا باشه تا بتونه برای اسماعیلش ببره...تقریبا 700 متر رو به اون سمت میره ولی باز دوباره هیچی نیست و باز هم یک بار دیگر در مروه سرابی را در صفا میبیند...باز هم تلاش میکند...دوبار...
و این تلاش دنیوی همینطور ادامه پیدا میکند...نه یکبار، نه دوبار بلکه هفت بار...و در نهایت هنگامی که در پایان تلاش هاجر در مروه ایستاده است شکست خود را میپذیرد..هفت تلاش دنیوی و در نهایت هیچ چیز...ولی چرا !

هاجر اکنون در مروه ایستاده است و نه در صفا که اول راه بود...و آیا این نشانه ی این نیست که هاجر تلاش خود را انجام داد و در نهایت حداقل به خانه ی اول نرسید بلکه در خانه ی دیگری بود...و آیا این معنای تحول و حرکت و تلاش نیست ؟!

و هاجر خسته و تشنه و سرافکنده برمیگردد تا چاره ایی برای اسماعیلش که از تشنگی در حال هلاک شدن است بیندیشد و آنگاه میبیند که توکلش به خدا (سپردن اسماعیل به خدا) و تلاش دنیویش (هفت بار دویدن بین صفا و مروه که با شکست به مروه ختم میشود) بدون اجر نمانده و خدا به خاطر توکل و تلاشش چشمه ی آبی را از مکانی که اسماعیل پایش را از تشنگی به خاک میکشیده نازل کرده است...

چقدر زیبا است درک دو معنی "توکل به خدا" و "تلاش با یاد و توکل به خدا"...

 

***************

شرمنده ام که اینبار متنی لایق و درخور شما خوانندگان ننوشتم...شرمنده ام که صحبتهای آخوندگونه نوشتم و هیچ عملی نتونستم در قبالش انجام بدم...شرمنده ام که متنم خشک بود و از شوخیها و تیکه های همیشگی خبری نبود...
ولی باید اینو مینوشتم، باید تلاشم رو میکردم تا قسمت کوچکی از اون چیزی که از سفرم به دست آوردم رو اینجا قرار بدم...باید از خودم درکم رو به جا میگذاشتم...

اولش خواستم سفرنامه بنویسم ولی بعدش دیدم که در برابر "خسی در میقات" جلال چیزی در چنته ندارم پس تصمیم به نوشتن اون تجربه ایی گرفتم که در مکه و مدینه چشیده بودم...

و شرمنده که تجربه م از این دو شهر بزرگ به کوچکی ریگی در بیابان بود که باور کنید اگر در توانم بود دوست داشتم لحظه به لحظه ی اون تجربه ی شیرین و تلخ رو براتون بنویسم ولی مجبورم به محدودیات بسنده کنم و خودم در در بند زمان و توانم گرفتار ببینم...
امیدوارم که این متن تونسته باشه در حرکت و یا به فکر واداشتن تک تک ما کوچکترین تاثیری داشته باشه...

 

***************


این آخرین قسمت نوشته ی کوتاه و خلاصه م از سفر بزرگی که داشتم هستش...

دختر سیاه پوست کوچکی که بر روی پله های تپه ی علامت سرزمین عرفات ایستاده بود دستانش را به سمت رهگذران دراز میکرد...به دنبال آنها میدوید و درخواست خوردنی، پول و یا هر چیزی که آنها بتوانند بدهند میکرد... مردم بدون توجه از کنار این دختر و امثال وی که کم نیز نبودند نیز میگذشتند...مردم به این گدایان عادت داشتند...به مردان فلج و یا دست بریده ایی که بر روی پله های جبل النور و یا پله های همین تپه گدایی میکردند عادت داشتند... و مثل همیشه همگی ما به خوبی نشان دادیم که چقدر در بی توجه نشان دادن خودمان حرفه ایی هستیم و چقدر راحت میتوانیم که خودمان را به نفهمی بزنیم...

دختر از بالا پایین کردن پله ها و جلو گرفتن دستش برای گدایی و درخواست غذا خسته شد...نشست و ناگهان فریاد کشید که "یا علی...علی ولی الله"

دختر گدا نام امیرالمومنین را برده بود، نام کسی که شبها روی خود را میپوشاند و در کوچه های کوفه برای فقیران و گدایان نان و غذا میبرد...دخترک گدای داستان من که دستش به جایی نمیرسید فریادی زد که میدانست نباید بی جواب بماند...فریادی که شاید بارها برای شیعیانی که از آنجا گذر میکردند زده بود و به احتمال زیاد بی نصیب نمانده بود...

نام امیرالمومنین علی (ع) که در تپه پیچید از خودم شرمنده شدم...به یاد آن رحمت خداوند افتادم...رحمتی که خود شب سر گرسنه به بالش میگذاشت ولی نمیتوانست گرسنگی بیچارگان و مساکین را تحمل کنه، رحمتی که شبها در کوچه پس کوچه های سرزمینی که مردمش سالها بعد به پسرش خیانت میکنند میگشت و تلاشش را برای سیر کردن مساکین و فقرای آن میکرد...دخترک نام مولایم را برده بود آنچنان که ضعیفی ستم شده برای عدالت فریاد میکشد...

کجاست آن خونخواه مقتول کربلا ؟! کجاست آن کسی که عدالت را برای انسانها به ارمغان خواهد آورد ؟! کجاست آن برقرار کننده ی قسط و کجاست آن نواده ی پیامبر و علی (ع) ؟ کجاست فرزند سیر کننده ی یتیمان و بی نوایان ؟ و کجاست فرزند شهید محراب ؟

دخترک یاران امیرمومنان را به چالش کشید و آن با مروتان به یاد مرشدشان دستها را به سمت کیسه ها و جیبها بردند...
شاید برای دخترک این فریاد یک فریاد همیشگی بوده است...شاید دخترک عادت داشته که با این درخواست دل شیعیان علی (ع) را به درد آورد...و مطمئنا این فریاد در اغلب اوقات به کارش آمده چرا که غیرت شیعیان اجازه نمیدهد کسی در برابرشان نام مولایشان را برای درخواستی ببرد و آنها خود را به کری بزنند...

ولی پس فریادهای ما چه ؟! کی آنقدر شایسته ی آنیم که فریاد العجز و درخواست راهنمایی کنیم و خداوند منان به ما رحمت پیشوای دینش را ارزانی دارد ؟! چه هنگامی است که پاسخ فریادهای "یا علی" و یا "مهدی" ما به گوشهای کرمان میرسد ؟!

یا رسول الله...
یا امیرالمونین...
یا حجت الله علی خلقه...
یا الله...

  • کمیل
    چی بگم؟ راستش یاد یکی از روزها که تو شاهرود بودیم افتادم...
    اینقدر نا امید نباش. خوبی وقتی معنی پیدا میکنه که بدونی بدی چیه. بعضی چیزها رو میبینیم تا درس بگیریم. شاید فقرایی که اونجا دیدی نشانه ای باشن برای عده ای تا متوجه بشن که ....

    میگن تفرقه بینداز و حکومت کن. وقتی این همه وسیله مهیاست تا مسلمان ها با هم متحد باشن خیلی بده که وضعمون اینطوریه.

    و فقط دو چیز برای یاد آوری
    پیامبر از کسانی که در سالها بعد از او بدون دیدن پیامبرشان و دیدن معجزه ها و تنها با خواندن چند خط (قرآن) ایمان میارن بسیار تمجید کرده.
    امام زمان ما یعنی حضرت مهدی (عج) در نامه ای به یکی از دانشمندان عنوان کرده که در زمان غیبتش به فقهای دینشناس عادل مراجعه کنیم. اسلام دینی نیست که بزاره مردمش بی راهنما بمونن. ما راهنما داریم. فقط نباید از دورش پراکنده بشیم.
    به امید روزی که لیاقت بزرگترین راهنما مون رو داشته باشیم.

    ==================================
    راستی قسمت اول متنت خیلی طنز بود!
  • محمد مهدی  - چطوری شوگولی پوگول ؟!
    مرسی کمیل از نظرت که بدون واقعا سعی دارم بهشون عمل کنم مخصوصا دومیش...

    ولی به یه روز که تو شاهرود بودی اشاره کردی...اون روز مگه چی شده بوده ؟! بگو ببینم !

    P.S : راستی ! Smiley ها رو هم به خاطر خوشی دل پوریا عوض کردم...از قبلیا بدش اومده بود !
  • کمیل
    الان روزهای بیشتری یادم اومد. هر وقت محرومین و فقرا رو میدی....بقیه اش رو نگم. :(
  • کمیل
    این قسمت فرنگی خیلی باحاله! من روزی سه باز میخونمش!

    راستی. اویس قرنی یه بار رفت دیدن پیامبر. اما پیامبر نبود و اون ناچارا به خاطر مادرش برگشت. موقعی که پیامبر برمیگرده میگه که گویا اویس اینجا بوده. دل به دل راه داره. سریالش رو هم پارسال ساخته بودن به اسم ستاره سهیل. خیلی جالب بود.

    به امید دیدار زودتر.
  • محمد
    نه بابا ! سریالم داشته واسه خودش ؟!

    الان تقریبا 4 سال میشه که دیگه پای تلویزیون و برنامه هاش نمیشینم...بعضی چیزهاش انگار بد نیستن ! :whistle:
  • کمیل
    یعنی جومونگ هم نمیبینی؟ رستگاران؟ مسافران؟ :0 (البته من خودم اگه حوصله داشتم باشم حداکثر اینها رو گوش بدم! ;) )

  • محمد مهدی
    نه بابا ! مگه وقت مفت دارم بذارم پای اینا زندگیم رو هدر بدم ! (الان خوره های تلویزیون و عاشقان سینه چاک صدا سیما میریزن تو !) :whistle:
  • ناشناس
    بعد از ماه رمضون (که میشه موقع دانشگاه ) مسافران رو نگاه کن! خیلی مسخره گی توش داره. اما انتقادات خوبی میکنه.
نظر بدید
Your Contact Details:
نظر:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
Security
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 

مقالات سر راهی !

Port Triggering چیست ؟!

ما در شبکه های  کامپیوتری مقوله ایی به نام NAT (Network Address Translation) داریم که به کمک این تکنولوژی (هم سخت افزاری مثل تنظیمات مربوط به این تکنولوژی در روترها و هم نرم افزاری که مثلا در RRAS ویندوزهای Server قابل پیاده سازی هستش) قادر میشیم که به کمک فقط یک Public IP چندین کامپیوتر رو به یک شبکه ی دیگر (مثل اینترنت) متصل کنیم...

 

Port Triggering چیست ؟!

تبلیغات تصویری

آگهی
آگهی