|
وبلاگ شخصی محمد مهدی حاجی اسمعیلی -
متفرقه
|
|
نوشته شده توسط محمد مهدی حاجی اسمعیلی
|
|
چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۲۳ |
|
This essay right here, is about a Dream…
A Dream in which you have Liberty & Freedom…right to live and educate…and on top of ‘em all, a Lie…embedded in the beauties of our so called modern civilized nations…
We are going to dive into a phrase which has dragged millions of people in centuries to the core of all this Utopia : The American Dream
کشتی سینه ی دریا را میشکافت و به حرکتش به سمت غرب ادامه میداد.مردم با لباسهای عجیب و غریب اروپاییشان به لبه ی کشتی آمده بودند و سعی میکردند اولین کسی باشند که نگاهش به "دنیای جدید" (New World) می افتد.
از هر ملتی و از هر قشری، مردم در کشتی جمع شده بودند.ارباب و کارگر، فقیر و غنی، شاهزاده و گدا...به دوردستها و محل غروب خورشید خیره شده بودند تا بتوانند سرزمین آزادیشان را ببینند...سرزمین طلا، ثروت، موفقیت و مهمتر از همه...سرزمین آزادی...
"پدران بنیانگذار" (The Founding Fathers) این سرزمین را سرزمین موفقیتهای بیشمار معرفی کرده بودند.سرزمینی که به دور از هر گونه تبعیض و خشونت، هر کسی میتوانست در آن آینده ی خویش را رقم بزند.تحصیلات آزاد و بدون تفاوت، شروعی نو و احتمال موفقیت بالا همگی از مواردی بود که میلیونها نفر از مردم اروپا را به غرب میکشاند...
انوار خورشید در حال غروب توسط مانعی بزرگ پراکنده شدند و سپس سایه ایی عظیم از دور توسط مردم دیده شد.همه خوشحال برای رسیدن بودند، همه یکدیگر را در آغوش میگرفتند و برای رسیدن به سرزمین آزادی به هم تبریک میگفتند.دنیای جدید و منابع دست نخورده اش، در برابر اروپائیان آغوش گشوده بود.
و اینطور آمریکا، در طول کمتر از 100 سال به قاره ایی صنعتی و در حال رشد تبدیل شد.میلیونها نفر از مردم با امید یک زندگی جدید و یک آینده ی روشن سوار کشتیها میشدند و پا به سواحل آمریکا میگذاشتند تا شاید آزادی عمل و فکر را در آنجا بیابند.سرزمینی که پدران بنیانگذار تاکید خاصی بر دین و مذهب در آن نداشتند، سرزمینی که آزادی به هر نحوی در آن قابل قبول بود و سرزمینی که آینده ی جهان قرار بود در آن رقم بخورد.
آمریکا بر روی خون و استخوانهای بسیاری از انسانها ساخته شد.شاید هنگامیکه کریستف کلمب اعلام کرد "یک سرخپوست خوب، یک سرخپوست مرده هستش !" سرآغازی برای وحشیگریها و آدم کشیهای مهاجرین بود.سرخپوستها فقط بخاطر اینکه آنجا بودند، از زمین و عقیده ی خویش دفاع میکردند و حق زندگی داشتند، کشته شدند.شاید بتوان این را اولین مورد نقض "رویای آمریکایی" دانست !
و پس از آن در طول سالها، تبعیض نژادی آمریکا را فرا گرفت.کاکلوس کلن ها با پوشیدن لباسها و نقابهای سفیدشان به کشتن و آتش زدن سیاه پوستان مبادرت ورزیدند و در طول 300 سال بعد، آمریکا، کشوری که مهد آزادی، تمدن و ارزشهای انسانی بود با برده داری سیاه پوستان، گرفتن آزادی آنها و مجبور کردن آنها به کار بر روی مزارع، کشوری را ساختند که با پیشرفت روزافزونش که با زشت تریرن و کثیف ترین راهها به دست آمده بود، توانست دوران چندین هزار ساله ی کشورهای آسیایی و منطقه ی خاورمیانه را برباید.
هنگامیکه خاورمیانه و کشورهای آفریقایی در استعمار به سر میبردند، کشورهای استعمارگری همچون انگلستان، فرانسه و آمریکا (که بعدا به آنها ملحق شد) شروع به رشد کردند.بیش از چندین هزار نفر در هند کشته میشدند تا انگلستان بتواند پیشرفت کند و 100 سال بعد به همان هندیهایی که پیشرفت آنها را ،با سر تسلیم برای آنها فرو آوردن، رقم زده بودند، مثل یک تکه لجن نگاه کنند.
سیاستها تغییر کرد، مردم عوض شدند و بالاخره معنی واقعی استقلال درک شد.فرانسه و انگلستان عقب نشینی کردند ولی تازه نوبت آمریکا بود که آینده ی کشورها را در دنیا رقم بزند.سیاستهای کثیف "سرزمین آزادی" باعث سالها فقر، عقب افتادگی، رکود، نابودی و مرگ میلیونها انسان بی گناه شد ولی آمریکا همچنان پابرجا ماند.
"حکومتها با کفر باقی میمانند ولی با ظلم نه" : قسمتی از قرآن کریم...
و آمریکا باقی ماند.آمریکایی ها هنوز هم در ملحفه ی نرم و گرم و صد البته دروغین "رویای آمریکایی" پیچیده شده اند.ولی رویای آمریکایی واقعا چیست ؟!
نزدیک به 80 سال پیش هنگامی که جیمز آدامز در کتابش به این کلمه اشاره کرد، هیچوقت فکرش را هم نمیکرد که سرزمین عزیزش روزی گرفتار قوانین و روابطی بشود که خود پایه گذار آن بوده است.
"رویای آمریکایی، رویای سرزمینی است که در آن زندگی برای همه باید راحت تر، غنی تر و کاملتر باشد.مردم باید در این سرزمین فرصتهای مساوی برای موفقیت داشته باشند.این رویا، رویای ماشینهای آخرین مدل و زندگیهای پادشاهی نیست، بلکه رویای داشتن سرزمینی با نظم اجتماعی است که در آن مردم باید به خاطر آنچه که هستند شناخته شوند و نه بخاطر آنچه که بدنیا آمده اند و یا آنچه که در اختیار دارند."
این رویا به مردم اجازه میداد که هر کسی زمین خودش رو داشته باشه و بتونه آینده ش رو با داشتن آزادی در اون زمین رقم بزنه...البته در طول زمان این آزادی فردی تبدیل به آزادی قشر خاصی شدش که سیاه پوست، سرخپوست و یا زردپوست نبودن ! و اگر هم بودن، آینده شون چیزی جز بردگی در کشور آزادی نبود !
و ما امروز کم و بیش آرزوی زندگی در آمریکا را داریم.شاید رویای آمریکایی ما را نیز فریب داده است ! رویای زندگی در سرزمینی که بر روی استخوانهای بیشمار سرخپوستان و سیاه پوستان به وجود آمده، ما را در خود میبلعد بدون اینکه متوجه این حقیقت شویم که پیشرفتهای اغلب کشورهای به اصطلاح جهان اولی در دوره ی ما، وابسته به استعمار و کارهای کثیف همان کشورها در دوران گذشته و با پدران ما بوده است.
آمریکا امروز پیام آور آزادی در جهان محسوب میشود.جلوی جنگهای هسته ایی را میخواهد بگیرد ولی هیچکسی نیست که از خود سوال کند که تنها کشوری که در طول تاریخ از بمبهای هسته ایی بر علیه کشوری دیگر استفاده کرده است، کشوری جز آمریکا نبوده ! و حال این کشور تبه کار و قاتل میخواهد از آزادیهای بین المللی دفاع کند.
بعضی اوقات فکر میکنم که حداقل تمامی اطرافیانم از این حقیقت آگاه هستند که آمریکا کشور صلح و ثبات و دوستی نیست...ولی حتی در بین دوستانم نیز با این ایده مواجه میشوم که آمریکا همه چیز محسوب میشود !
به قول دکتر شریعتی، تکنولوژی و پیشرفتهای علمی در راه ثبات مردم نیست بلکه در راه برتری جویی کشورها بر یکدیگر و پیشی گرفتن آنها در عرصه ی سیاسی است و اکثر ما یک کشور کامل را در سطوح تکنولوژیک آن و آزادیهای غیرمدنیش ارزیابی میکنیم.
شاید ما این حقیقت را فراموش کرده ایم که آزادی و پیشرفت به هر قیمتی نباید به دست بیاید و دین ما بهتر از هر نظام اجتماعی و قوانین کتابی این حقیقت و راههای رسیدن به آنرا تبیین کرده است.ولی تنها چیزی که برای اغلب ما مانده آرزوهای دنیوی سرکوب شده ایی است که سرکوبی آنها به اسامی مختلف از جمله مذهب بر ما تحمیل شده است و همچون آتشی درونمان را میخورد.تنها راهی که پیدا میشود بی شک رویای آمریکایی باید باشد ! رویایی که بر اساس آرزوهای دنیوی و رسیدن به آنها شکل گرفته است و باید اعتراف کرد که واقعا راهکار بسیار خوبی برای جذب مردم بوده است.از مردم اروپایی آن زمان گرفته که هنوز بخاطر جنگهای صلیبی در فقر و بدبختی به سر میبردند و "دنیای جدید" را آینده ایی نو میدیدند تا مردم امروزی خودمان...
در بین بازیهای ویدئویی که میتوانند فرهنگها را تغییر دهند (به مانند WoW و یا حتی Pokemon)، تنها یک سری بازی بوده که "رویای آمریکایی" را آن چیزی که واقعا هست نشان میدهد : سری GTA
و شاید بتوان چهارمین قسمت آنرا پیشرو در عرصه ی جنگ با سیاستهای کثیف آمریکایی دانست.نیکو بلیک، یک مهاجر اروپای شرقی است که به هوای "رویای آمریکایی" به کشور آمریکا کشانده شده است.پسرعموی وی با تعریف کردن داستانهایی خالی بندی از عیش و نوش و عشق و حالش در آمریکا وی را وادار به مهاجرت به آمریکا میکند.
نیکو با ورودش به آمریکا سریعا متوجه حقایق اصلی میشود : آمریکا کشوری نبوده که در رویاهایش آنرا تصور میکرده است و مهمتر از همه رویای آمریکایی دیگر محقق نمیشود مگر با چنگ زدن به کثیف ترین کارها.
در اغلب صحنه های این بازی عبارت "رویای آمریکایی" به تصویر کشیده میشود...نیکو کسی را میکشد و به راحتی با گفتن "به آمریکا خوش آمدی" واقعیت و حقیقت تلخ را به صورت بازیباز میکوبد ! قاضی دادگاهی در مورد هر روز صبحش صحبت میکند و عملا "رویای آمریکایی" را برابر با لذت جنسی میداند...پول، قتل، فحشا و قاچاق در GTA رویای آمریکایی محسوب میشوند و چقدر جالب است که این راهها در طول بازی، واقعا شخصیت اصلی را به خوشبختی موقت و دنیوی میرسانند : حقیقت امروزی رویای آمریکایی !
شخصیتی در طول سریهای محبوب GTA یعنی قسمت سوم و چهارم آن نبوده است که پس از انجام هر کار خلافی و در انتهای بازی جان سالم به در نبرده باشد ! در این بین بسیاری از منتقدان بازی، این موضوع را در سری GTA یکی از عوامل غیراخلاقی بازی میدانند که "چرا در این سری آدمکشها، خلافکارها، جانی ها و معتادها باید زنده بمانند و به راحتی زندگی کنند ؟!"
طراحان و نویسنده ی بازی عقیده دارند که "باید به حقایق روز آمریکا اشاره کرد و به بازیباز فهماند که بسیاری از کسانی که به عنوان نماد و سمبل زندگی آنها مطرح میشوند، در حقیقت از بسیاری راههای نادرست و خلاف به اینجا رسیده اند..."
و جالب است که شخصیتهای GTA جزو شخصیتهای محبوب بازیبازها در سرتاسر دنیا محسوب میشوند.شاید بتوانیم امید داشته باشیم که روزی بازیبازهای ایرانی نیز از خود سوال کنند که "واقعا چرا به این شخصیتهای خلافکار و آدمکش علاقه دارند ؟!"
در این بین یک بازی با تم GTA به خوبی توانسته است این خلاء اخلاقی را پر کند.Tommy راننده ی تاکسی فقیری است که در بازی Mafia شخصیت اصلی بازی محسوب میشود.تامی همیشه به گوشزدها و پندهای مادرش مبنی بر دوری از خلاف اشاره میکند ولی هنگامیکه یک شب توسط چندین نفر از اعضای مافیا تهدید شده و مجبور به همکاری با آنها میشود، زندگیش یک چرخش 180 درجه میزند.
هیچکس قاتل به دنیا نمی آید و Mafia این اصل را به خوبی تشریح میکند.بازیباز با تامی زندگی میکند، آدم ها را میکشد و با انجام انواع کارهای خلاف به قدرت و ثروت میرسد : چیزی که در دنیای امروز آمریکا، رویای آمریکایی شناخته میشود...
ولی تامی هم بالاخره پیر میشود و باید یک گارانتی و ضمانت برای خود و خانواده اش جور کند.اینطور است که پیش پلیس میرود و به تمام کارهای گذشته اش اعتراف میکند و در عوض حاضر شدن در دادگاه و شهادت دادن بر علیه سالیری، کسی که در تمام این سالها تامی برای وی کار میکرده، میتواند تحت طرح امنیتی پلیس مخفی شده و زنده بماند.
و Mafia این حقیقت را به خوبی نشان میدهد که این به اصطلاح رویای آمریکایی مثل دنیا است که روزی با تو و روزی علیه توست. افراد سالیری، تامی را که در دهه ی پنجم زندگیش به سر میبرد پیدا میکنند و با رساندن "سلام" سالیری به وی، او را میکشند.آخرین جملات بازی، صحبتهای تامی است که پس از مرگ، گوشزدها و پندهای مادرش را برای انتخاب راه درست دوباره تکرار میکند...
تامی و یا نیکو، نمادهایی از صنعت بازی برای جدیتر شدن هستند...نمادهایی که هم خوبی و هم بدی را مثل تمامی انسانها در خود دارند و این به عهده ی بازیباز است که در مورد آنها و رفتارشان قضاوت کند...
نیکو کارهای کثیف دیگران را برایشان انجام میدهد و در این بین با دختری دوست میشود...پس از مدتی مشخص میشود که این دختر برای پلیس کار میکرده و ادعا میکند که "مثل نیکو کثیف و عوضی نیست..."
ولی وقتی که نیکو با رئیس پلیس مواجه میشود، متوجه میشود که دوست دخترش نیز زمانی یک معتاد و خلافکار بوده و مثل وی راهی همینجا یعنی اداره ی پلیس (نماد عدالت و درستکاری) میشود.رئیس پلیس به جای دستگیری نیکو، به وی قول میدهد که اگر او کارهای کثیف رئیس و اداره را برایش انجام دهد، تمامی سوابقش پاک خواهند شد !
نیکو میکشد، میکشد و میکشد...ولی آیا میتوان گفت که راه دیگری ندارد ؟! از طرفی "رویای آمریکایی" که برای وی پول، شهرت و آزادی محسوب میشود او را به انجام کثیفترین کارها هدایت میکند ولی از طرف دیگر آیا عنصری وجود دارد که بتواند وی را از انجام اینکار باز دارد ؟!
مذهب تنها عنصری است که در "رویای آمریکایی" وجودی ندارد ! شاید "عدالت"، "آزادی" و "درستکاری" در این رویا باشند ولی راه رسیدن به آنها هیچوقت به طور رسمی و الهی تبیین نشده است.انواع و اقسام قانونهای مختلف از جمله قانون آزادیهای مدنی در آمریکا شکل گرفته اند تا طوری بتوانند از رویای آمریکایی پشتیبانی کنند ولی در طول زمان ثابت شده است که تمامی این به اصطلاح قانونها از ریشه و بنیان مشکل داشته اند.
نیکو بلیک و یا کارل جانسون (از GTA : San Andreas) هیچکدام پایبندی مذهبی نداشتند و طبیعی است هنگامیکه عنصری درونی، آنها را از کارهای نادرست باز ندارد، تنها راهی که در جلوی آنها قرار میگیرد، راه "هر کاری" است...راهی که در آن هر کاری که بتواند به قدرت، پول و لذتهای دنیوی برساند، کار درست محسوب میشود.
و نیکو مواد قاچاق میکند، خیانت میکند و میکشد...ولی راه فراری حتی برای او هم نیست...در انتهای بازی یا پسرعمو و یا همسر آینده اش کشته میشوند و دلیل اصلی آن به انتخابهایی وابسته است که او در طول بازی انجام داده است.
اگر نیکو یک کاره مردی را که به پسرعمویش خیانت کرده بود را در ابتدای بازی نمیکشت، مجبور نبود برای رئیس مرد کشته شده کار کند و سپس به وی خیانت کند و با خیانتش به وی، رئیس بعدی که به کمک نیکو به قدرت رسیده بود از ترس دیگران به نیکو خیانت کند و سپس آنها تا انتهای بازی دشمنان خونی بشوند که در نهایت کشتن و یا نکشتن این دشمن خونی توسط نیکو باعث کشته شدن پسرعمو و یا دوست دخترش بشود !
موضوع بالا یه کمی پیچیده هستش ولی به این میگن اثر پروانه ایی !
پس همونطوری که میبینیم اگر نیکو مرد را نمیکشت، هیچوقت چنین اتفاقی نمی افتاد...ولی تحویل دادن وی به قانون نیز کاری را درست نمیکرد ! مرد کشته شده، کسی بوده که با دوست دختر پسرعموی نیکو روابط جنسی نامشروع داشته ! پسرعموی نیکو به وی بی غیرت میگوید ! و از آنجاییکه در آمریکا بر اساس رویای آمریکایی قانون کاملی برای روابط جنسی نامشروع وجود ندارد تا نیکو بتواند به کمک آن مرد را به خاطر زنا به دادگاه بکشاند (!) تنها راهی که برایش باقی میماند، کشتن وی است !
روابط پیچیده شدند و از آنجاییکه این توضیحات بر اساس اتفاقات غیرواقعی یک بازی صورت میگیرند تا حدی گمراه کننده به نظر میرسند ولی حقیقت ماجرا نزدیکی زیادی به همین اتفاق دارد.
معروفترین فیلم دنیا بر اساس سایت IMDB تا سال 2009 فیلم "رهایی از شاوشنک" و یا همان Shawshank Redemption است.فیلم با بازی تیم رابینز و مورگان فریمن حکایتگر زندانی شدن مردی به اتهام قتل همسرش که با فردی غریبه ارتبط نامشروع داشته است، میباشد.
در صحنه ی ابتدایی فیلم، دادگاه مرد نشان داده میشود که دادستان در آن مرد را به اتهام جرمی که انجام نداده است سرزنش میکند.همه ی شواهد برعلیه مرد است و این احتمال میرود که وی قاتل همسر خیانتکارش و فرد غریبه باشد :
دادستان : "خانمها و آقایان ! شما همگی شواهد رو دیدین...شما میدونین که متهم در محل جنایت دستگیر شده...ما جای پاها و جای چرخ ماشین متهم رو در صحنه ی جرم داریم...گلوله هایی که چند تاشون روی زمین ریخته ن جزو شواهد دیگه مون هستن که در کنار اثر انگشت متهم در جای جای محل جنایت به خوبی همه چیز رو توضیح میدن...و مهمتر از همه، ما یک زن زیبا و عاشقش رو در بغل همدیگر داریم که به قتل رسیدن ! اونا گناه کرده ن و شکی درش نیست...ولی آیا گناه اونها اینقدر بزرگ بوده که باید توسط متهم کشته میشدن ؟!"
بر اساس اسلام بله...گناه اونها اینقدر بزرگ بوده...
متهم که کسی جز تیم رابینز نیست، محکوم به دوبار حبس ابد میشه...اصل ماجرا در اینجا بوده که مرد اسلحه ش رو پر میکنه و از ماشینش پیاده میشه و میاد جلو تا هم همسر خیانتکارش رو بکشه و هم عاشقش رو...
ولی اینکار رو نمیکنه...و برمیگرده...شاید میخواسته به امید قوانینی که بر اساس رویای آمریکایی بنا شده بودن از حقش دفاع کنه و زنش رو متهم کنه...ولی اینطور نمیشه و کس دیگه ایی اون دو رو میکشه و گناهش به گردن کسی میفته که اینکار رو در حقیقت نکرده بوده...
ولی حتی در دادگاه عدالت هم کوچکترین اهمیتی به این حقیقت که همسر مرد بهش خیانت کرده بوده و با زنا کردن بنیان یک خانواده (خانواده : یکی از مهمترین بنیانهای اسلام که تا حدی این مذهب بهش اهمیت میده که عملی مثل زنا و یا زنای محسنه که این بنیان رو تخریب میکنه رو با مجازات مرگ یکی میدونه...برای اینکه این بنیان همه چیه یک جامعه محسوب میشه.) رو تخریب کرده بود رو در نظر نمیگیره...
چرا ؟! برای اینکه رویای آمریکایی اینطور رقم خورده...رویایی که بر روی لذات دنیوی تمرکز بکنه و یک کشور در طول 400 سال باهاش رشد بکنه، چیزی بیشتر از این برای بنیانهای اساسی مثل خانواده به بار نمیاره و همونطور که امروز داریم میبینیم، بنیانی به نام "خانواده" در آمریکا معنی خودش رو به خاطر آزادیهای کیلویی و سیاستهای غلط از دست داده...ولی در طرف دیگه این رویا متضمن آزادیهایی میشه که خانواده رو به راحتی نابود میکنن، متضمن پیشرفت تکنولوژیک میشه برای اینکه مرزهای اخلاقی و انسانی رو تبیین نمیکنه و اگه نیاز به پیشرفت باشه میتونه با برده داری و یا جنگ و آدم کشی اون رو به بار بیاره...
در واقع میشه یه نتیجه گیری خیلی خوب برای اقشار مختلف جامعه کرد :
"رویای آمریکایی متضمن عشق و حال در دنیای فعلیمون هستش...اگه اهمیت خاصی به مرزهای اخلاقی و محدوده هایی که توسط مذاهب تعیین شده ن نمیدین و براتون مهم نیست که پیشرویهای بی حد و حصرتون در هر عرصه ی خوب و بدی ممکنه چه عواقبی به بار بیاره، این رویا و این کشور یکی از بهترین انتخابهایی هستش که میتونین در زندگیتون انجام بدین ! در غیر اینصورت بهتره زودتر دنبال یه ایده ی سالم برای زندگی باشین !"
و بدین ترتیب این متن هم به پایان خودش نزدیک میشه...
این متن از بسیاری از جهات مشکل داشت و به خیلی از موارد سیاسی پیچیده و اساسی که باعث به وجود آمدن پدیده ی "رویای آمریکایی" شده اشاره ایی نکرده و خیلی از موارد رو نادیده گرفته...مشکل در اینجاست که پرداختن به تمامی این موارد کاری بس طاقت فرسا و طولانی هستش و بنده با توجه به کمبود زمان و انرژی برای انجام اینکار، مجبور به انتخاب مهمترین موارد و اشاره به اونها هستم...
علت اشاره به بازیها و یا فیلمهای هالیوودی آمریکایی در طول متن این حقیقت هستش که این بازیها و یا فیلمها برخواسته از جو حاکم بر جامعه ی آمریکا هستش...استفان کینگ که پدر سبک وحشت در داستان نویسی محسوب میشه و داستان فیلم "رهایی از شاوشنک" هم نوشته ی اونه، یکی از قابل اعتمادترین نویسندگانی هستش که در طول تاریخ آمریکا پا به عرصه ی وجود گذاشتن و اقتباسی که اون از جامعه ی آمریکا با کتاب "رهایی از شاوشنک" ش میکنه یکی از برداشتهای بسیار موفق تاریخ محسوب میشه که موفقیتش رو مدیون این واقعیت هستش که داره یک حقیقت رو به تصویر میکشه...
سری بازیهای GTA و یا بازی Mafia هم بعد از علت موفقیتشون به خاطر گیم پلی ایی که ارائه دادن، این برتری رو به خاطر درسها و واقعیتهایی که در طول داستانشون ذکر میکنن به دست آوردن...
امیدوارم که این متن تونسته باشه کمکی هر چند کوچک در درک معنای "رویای آمریکایی" در دنیای امروز کرده باشه...
من اقدام به نوشتن معنی کامل "رویای آمریکایی" در کتاب جیمز آدامز در 80 سال پیش نکردم برای اینکه این مدینه ی فاضله که در کتاب اون ذکر شده، امروز چیزی جز یک دروغ محض نیست...
A Lie…Embedded in the Beauties of our so called Modern-Civilized-America
May a day come in which we fully understand the very fabrics of our culture and most importantly our Religion…
May that day, we all understand how far we have fallen from the path of the righteous…
And may all of us be given a second chance at redemption on that very day…
The Divine Dream...
|