|
وبلاگ شخصی محمد مهدی حاجی اسمعیلی -
متفرقه
|
|
نوشته شده توسط محمد مهدی حاجی اسمعیلی
|
|
چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۳۱ |
|
فصل اول
دانه های برف با قوسی زیبا اوج میگرفتند و سقوط میکردند.هر از گاهی باد شدیدتر میشد و شنل مرد را با پیچ و تابی زیبا تکان میداد.باشلقی بزرگ صورتش را پوشانده بود و شنل نقره ایی رنگ گسترده ایی بدنش را در بر گرفته بود.
به آرامی دستکش سیاهش را بیرون کشید.کف دست چپش را که رنگ زننده ی سفیدی داشت به سمت بالا و طرف بارش برف گرفت.سوسوی نوری نقره ایی رنگ از انگشتر عجیبش که طرحی دایره ایی شکل بر روی آن نقش بسته بود به بیرون تابیده و پس از چند لحظه به خاموشی گرایید.
نیمه ی صورت مرد که از زیر باشلق بیرون زده بود از تمرکز بر روی انگشتر در هم رفت...چشمانش را بر روی طرح دایره ایی آن متمرکز کرده بود و دست راستش را به طور دورانی شروع به چرخاندن به دور انگشتر کرد.اینبار انگشتر درست مثل قبل شروع به سوسو زدن کرد ولی سپس نور شدت گرفت تا جایی که دست چپ مرد را در روشنایی عجیبی به رنگهای مختلف فرو برد.
چشمان مرد درون نور را میکاوید آنچنان که گویی به دنبال گمشده اش میگردد...چشمانش شروع به لرزیدن کرده بودند و خیسی سطح آنها از انعکاس نور قابل تشخیص بود...اشک در چشمان مرد جمع شده بود.
نور ناگهان رشد کرد و سپس...ناپدید شد.درست مثل اینکه چند لحظه پیش اصلا منبع عظیمی از روشنایی از انگشتر مرد بیرون نمیزد...
مرد سرش را به طرف زمین گرفت...ناامیدی از تمام وجودش برمیخواست...
دستش هنوز هم در جهت بارش برف بود.آنرا به سمت دانه های سفید برف میبرد، آنرا در هوا تکان میداد و جلو و عقب میکرد ولی یک جای کار اشکال داشت...مرد نمیتوانست سرمای دانه ها را احساس کند.انگشتانش را چندین بار باز و بسته کرد ولی سرمایی را حس نمیکرد.با اینحال به نظر نمیرسید که اهمیت زیادی به این موضوع بدهد.دستکشش را به دست و سپس سرش را به آرامی بلند کرد.
قرنیه ی چشمان مرد کاملا به رنگ مات شیری بودند گویی چشمانش کور بودند.هیچ احساسی از چشمانش به بیرون نمیتابید گویی انسانیت در مرد به خوابی طولانی فرو رفته بود...به آنسوی تپه با چشمان نابینایش نگاهی انداخت.
فردی از دوردست در حال نزدیک شدن بود.
بر بالای پرتگاه ایستاده بود و نزدیک شدنش را نگاه میکرد.فرد مصمم قدم برمیداشت.مرد خواست حرکتی بکند که ناگهان قلبش به شدت شروع به تپیدن کرد.احساس میکرد که چیزی در درونش بالا و پایین میرود.از درون میتوانست دقایق بعدی را حس کند، نزدیک شدن به حقایقی تلخ و عذاب آور...
فرد با اعتماد به نفسی فوق العاده قدم برمیداشت...طوفان شدیدی که تپه را در برگرفته بود جلوی حرکت سریع و سبکش را نمیگرفت...هر قدمش با هدف برداشته میشد...از زیر باشلق بلندش نگاهی به لبه ی پرتگاه کرد.مرد آنجا ایستاده بود.شانه اش کمی خم شده بود و با گردنی کج به وی نگاه میکرد...
تلی از برف بین فرد ناشناخته و مرد قرار گرفته بود.رسیدن به آنسوی تل کاری محال بود ولی او قدمهایش را آهسته نکرد، هنوز هم با اراده ایی آهنین به سمت مرد و تل بزرگ برف میرفت...
با اینکه طوفان شدیدی بود و بوران زمینه ایی سفید را در جلوی چشم میگستراند ولی از دور هم میشد دید که ناگهان چیزی از درون فرد ناشناخته شروع به درخشیدن کرد...لحظه ایی در دست چپش نوری درخشید و سپس...قسمتی از پرتگاه که با برف سنگینی پوشیده شده بود منفجر شد.تکه های عظیم سنگ و یخ از تپه کنده و با شدت به اطراف پرتاب شدند.
راه باز شده بود...
مرد عکس العمل خاصی نشان نداد.بغیر از نگاه تاسف بار چشمان ماتش بر مهمان ناشناخته، چیز دیگری را نمیشد از صورتش تشخیص داد...به آرامی با دستانش شروع به انجام حرکتهای لطیف و آرامی به سمت زمین اطرافش کرد، با هر حرکت دستش دانه های برف از زمین جدا میشدند و در مسیری دورانی دور مرد شروع به چرخیدن میکردند.این کار را تا جایی ادامه داد که دانه های برف بسیاری را به دور خود جمع کرد و دانه ها مثل سیاراتی که به دور خورشید میچرخیدند به گرد مرد حرکت میکردند.
مرد به آرامی دستش را به سمت فرد ناشناس حرکت داد و دانه های برف تغییر مسیر داده و به طرف وی شروع به حرکت کردند...دانه ها که با باد هدایت میشدند در مسیر پر پیچ و تاب به سمت فرد رفته و سپس در برخورد با صورتش باشلق وی را کنار زدند و سپس حرکتشان آهسته شد و روی زمین افتادند گویی فقط برای اینکار به حرکت در آمده بودند.
صورت دختری جوان از زیر باشلق بیرون زد.دستمالی به دور سرش بسته شده بود و موهای نقره ایش را در برگرفته بود تا بر روی صورتش نریزند.چشمان سبز دختر به مرد خیره شده بود و حس نفرت از آنها قابل تشخیص بود. در صورتش هیچ احساس شفقتی نبود، هیچ نشانی از آشنایی دور و درازش با مرد به چشم نمیخورد...فقط و فقط نفرت بود که از دختر به بیرون میتابید.
مرد به آرامی ایستاده بود.برخلاف دختر هیچ نمادی از احساساتش بر روی صورتش به چشم نمیخورد.لبخند کوچکی بر روی گونه اش شکل گرفته بود و به نظر میرسید که هراسی از کینه توزی دختر و یا پرتگاه پشت سرش ندارد.
لبان خشکیده ی مرد از هم باز شدند :
_برگرد تارا...خواهش میکنم...
دختر به صحبتهای مرد توجهی نکرد.
_قراره اتفاقی اینجا بیفته.از فرار کردن خسته شدم...نمیخوام اون اتفاق بیفته...
_اون اتفاق میفته و راهی برای جلوگیری ازش نیست، حداقل کارکرد این قدرتت رو به خوبی یاد گرفتی...
دختر به آرامی شروع به صحبت کرده بود.حس نفرت از تک تک کلمات زن قابل تشخیص بود...
_من برنمیگردم تارا...هیچوقت...من دیگه اون آدم قبلی نیستم...
_مهم نیست که دیگه کی هستی، مهم نیست که کی بودی، اون تصمیم گرفته که باید برگردی و محاکمه بشی و مثل همیشه، اون درست گفته...
تارا با نگاهی تهدید آمیز قدمی دیگر به سمت مرد برداشت...
مرد با چشمان ماتش درون دختر را کاوید :
_تو هم مثل بقیه ی ما شدی تارا...دیگه اهمیتی نمیدی...دیگه برات مهم نیست...
تارا خشمگین به میان حرف مرد پرید :
_ما خوب میدونیم که چه کاری رو داریم انجام میدیم...تویی که خیلی وقته یادت رفته راه درست کجا بوده...
دستان دختر شروع به گر گرفتن کرده بودند و در شعله های آبی ملایمی گم شده بودند...
_هیچ ایده ایی داری که چرا داری منو برمیگردونی ؟! اصلا میدونی که چرا باید اینکارو بکنی ؟!
_استاد عقیده داره که تو برای ما خطرناک شدی.تو به ما خیانت کردی...به همه ی ما و مهمتر از همه...به منجی...
مرد چشمان ماتش را چندین ثانیه به چشمان دختر دوخت و با صدایی آهسته که در حال اوج گرفتن بود گفت :
_اینو استاد بهتون گفته ؟! دیگه چی بهتون گفته ؟ در مورد تقدیرتون باهاتون حرف نزده ؟! در مورد نقشتون در عالم هستی ! بهتون نگفته که هر کدومتون با این کارا دارین وظیفه تون رو در قبال منجی انجام میدین ؟!
تارا ناگهان به خشم آمد و فریاد زنان گفت :
_خفه شو و در مورد استاد چیزی رو که نمیدونی نگو ! اون خیلی پاکتر و مقدس تر از اون چیزی هستش که تو بتونی باشی ! خیانتکار عوضی !
مرد ساکت شد.زیر چشمی نگاهی تاسف بار به تارا انداخت :
_پس تو فکر میکنی که داری به منجی خدمت میکنی...در راه اون قدم برمیداری...همیشه همینطوریه، همه مون فکر میکنیم که داریم کار درست رو میکنیم...همه مون خودمون رو به یکی دیگه میسپاریم، ازش دستور میگیریم، حرفش رو قبول میکنیم و با تمام این اوصاف؛ احساس میکنیم که داریم در راه درست قدم بر میداریم...درست نمیگم تارا ؟!
_آره ! میشه اینطور گفت...این میشه اولین ماموریتم برای منجی...گرفتن یه خائن ! فکرش رو بکن !
چشمان مات مرد لرزیدند...لبخند از روی لبانش پاک شد...به نظر آمد که لحظه ایی خاطرات گذشته بر روی چهره اش سنگینی کرد...چروکهای صورتش بیش از پیش کشیده به نظر میرسیدند...مرد لحظه ایی گذرا در درون شکست و سپس؛ مایعی آبی رنگ از چشمانش سرازیر شد...بر روی گونه هایش غلطید و قبل از اینکه بتواند جلوتر برود، بر روی صورتش یخ زد...قطره ی دیگری نیز بیشتر از چند لحظه پایدار نماند و سپس بر روی صورت مرد یخ زد...اشکهای مرد بر روی صورتش یخ میزدند و رگه هایی آبی را بر جای میگذاشتند...
_میبینی چی به سرم اومده ؟! دیگه حتی نمیتونم گرمی اشکام رو حس کنم...دیگه نمیتونم لذت درد رو حس کنم...هیچ حسی ندارم...هیچ عشقی ندارم...زندگیم تبدیل به یه عذاب شده...
مرد قدمی به جلو برداشت...
_دیگه نمیتونم هیچی رو حس کنم، بعد از 4 سال هیچی برام نمونده...دیگه نمیتونم به یاد بیارم که کی بود، چطور بود و چرا مرد...فقط صورتش توی ذهنم مونده و این حقیقت که دوستش داشتم...
لبان مرد به هنگام صحبت میلرزید و سوسوی ضعیف نوری ارغوانی رنگ از دستانش شروع به بیرون زدن کرده بود :
_هر شب، توی کابوسهام میاد...مجبورم میکنه تا چیزی رو به یاد بیارم که نمیتونم...و همیشه...میره...بدون اینکه خداحافظی بکنه یا حتی یه لبخند بهم بزنه تارا...هیچی برام نمونده...
لحظه ایی حس نفرت از صورت تارا رخت بست و به نظر رسید که میخواهد چیزی بگوید ولی سپس به سرعت حالت صورتش تغییر کرد و با بیرحمی گفت :
_خیلی وقت پیش باید فکر این جاهاش رو میکردی.وجودت بیشتر از اینکه بتونی بگی برای همه خطرناکه...
مرد به آرامی ادامه میداد گویی اصلا حواسش به دختر نبود :
_هیچوقت از خودم نپرسیدم که "چرا ؟!"...هیچوقت از خودمون این سوال رو نپرسیدیم و حالا منو ببین.بعد از 4 سال تازه فهمیدم که زندگیم رو تباه کاری کردم که از بنیان فاسد بود...
_این چیزیه که تو فکرش رو میکنی...استاد...
مرد با حالتی تمسخر آمیز گفت :
_استاد ! استاد ! استاد ! چرا هیچکسی متوجه نمیشه که اون داره از همه ی ما سوءاستفاده میکنه ؟!
_برای اینکه اون این کار رو نمیکنه...اون از همه چیزش گذشته و هر چی که داشته برای منجی فدا کرده...اون نمیتونه اینکار رو انجام بده...
مرد با تامل نگاهی به کف دستان زن انداخت که هنوز در شعله های آبی رنگ گم شده بودند :
_نه تارا ! تو نمیدونی قدرت میتونه آدم رو به چه جاهایی بکشونه...شاید بشه گفت که این عنصر، فاسدترین عنصر دنیای ماست...نمیدونی که چطور میتونه آدم خوبا رو تبدیل به آدم بدا بکنه...
مرد قدمی به سمت دختر برداشت ولی با دیدن حالت تهاجمی ناگهانی تارا حرکتش را متوقف کرد...
مرد با سرسختی گفت :
_تو یادت رفته که داری برای کی چه کاری رو انجام میدی...واقعا فکر میکنی که منجی این همه کارهای کثیفی که ما به اسمش و به راهنمایی استاد انجام دادیم رو قبول میکنه ؟! واقعا فکر میکنی که داری در راه اون قدم برمیداری ؟!
_هدفهای بزرگ و مقدس، فداکاریها و قربانیهای بزرگی میطلبند...همه ی ما وقتی که به سایبرکورپس ملحق شدیم، این حقیقت و اصل رو قبول کردیم...
_نمیفهمی ! اون داره ازتون سوءاستفاده میکنه !
تارا ساکت ایستاده بود و به مرد نگاه میکرد.چشمهای مات و شیری وی را از نظر گذراند و سپس صورتش را برای پیدا کردن سرنخی کاوید ولی نمیشد هیچ چیزی را از چشمهای مات بی روح مرد بیرون کشید.برای تارا، مرد همیشه اینطور بود...از وقتی که وی را شناخته بود.موهای نقره ایی صورت مرد تنها وجه تشابه وی و تارا بود، ته ریش و چشمان ماتش بهمراه قد بلند و شنل عجیبی که به تن میکرد هر گونه تشابهی بین مرد و هر کسی که تارا میشناخت را از بین برده بود.
لحظه ای در صورت تارا احساس شک و شبهه ایی قابل تشخیص شد و سپس دستانش که در شعله های آبی میسوختند شروع به خاموش شدن کردند.تارا سردرگم شده بود و به نظر میرسید که میخواهد از موضع قبلیش عقب نشینی کند ولی همینکه خواست حرفی بزند صدایی توجهش را به خود جلب کرد...
سرش را بالا گرفت و در پهنه ی برفی آسمان توانست عقابی رو تشخیص بدهد که به طور دایره واری بالای سرش میچرخید و مراقب وی بود.صدای عقاب حتی در آن برف شدید نیز برای تارا قابل شنیدن بود.عقاب چندین دور دیگر زد و سپس همانطور که آمده بود، رفت...بی صدا و بی خبر...میشد دید که عقاب در دوردستها و در دشتی که آن نیز سفید پوش شده بود به سمت زمین شیرجه زد و سپس...از نظر ناپدید شد.
حضور عقاب بر روی تارا تاثیر عجیبی داشت بطوریکه پس از ناپدید شدن آن، صورتش را با جدیت سمت مرد برگرداند و سپس دستانش اینبار به شدت شروع به شعله ور شدن کردند :
_تو به ما خیانت کردی و باید برگردی.تصمیمش به عهده ی خودته، یا برگرد، یا مجبور میشم که برت گردونم.متاسفم...ولی من دستور دارم که باید تو رو برگردونم، و فکر کنم بدونم چطور میتونم اینکار رو بکنم...حتی با وجود قدرتهای به اصطلاح خارق العاده ت...
مرد که هنوز به محلی که عقاب در دوردستها فرود آمده بود نگاه میکرد به آهستگی سرش را به سمت تارا برگرداند و نگاهش را به زمین دوخت :
_تارا ! من هیچوقت به اونجا برنمیگردم.یه اشتباه رو دوبار انجام نمیدم و تا روزی که زنده م اینکار رو نخواهم کرد...
مرد سرش را بلند کرد و با لبخند عجیبی بر روی لبانش گفت :
_و از اونجایی که من هیچوقت نمیمیرم، فکر کنم که تا ابد نتونین منو به اونجا برگردونین...
از دوردستها میشد دید که در لبه ی پرتگاه دو نفر رو در روی هم ایستاده اند.شنل سیاه کسی که پشتش به پرتگاه بود به زیبایی هر چه تمامتر در باد و بوران شدید پیچ و تاب میخورد و صحنه ی زیبایی را رقم زده بود.در روبروی وی کسی که دستانش در نوری آبی رنگ محو شده بود شروع به رفتن به طرف فرد شنل پوش کرد.در هنگام حرکت وی به سمت فرد شنل پوش، ناگهان رنگ دستانش از آبی ملایم به رنگ سبز زیبایی تغییر کردند و سپس شروع به دویدن به طرف فرد شنل پوش کرد.
هنگامی که به وی رسید، یکی از دستانش را به سمت عقب برده و سپس به شدت به سینه ی فرد شنل پوش کوبید.انفجار شدید سبز رنگی پرتگاه را در بر گرفت و موج عظیم آن تمامی برفهای سطحی روی پرتگاه را کنار زد.
پرتگاه در گرد و غبار فرو رفت و نمیشد گفت که از نبرد دو تن، کدامیک پیروز بیرون آمده اند.
|