|
لینک قسمت اول ForsakenPart II
راهرو ساکت شده بود.مرد به آرامی سرش را بلند کرد. جلوی چشمانش تاریکی به تمام معنا بود. خلاء کامل. چیزی برای دیدن نبود، گویی در فضایی سیاه و تاریک رها شده بود. پشت سر مرد و در انتهای راهرو صدای قدمهای کسی میآمد.سرش را برگرداند و به انتهای راهرو نگاهی انداخت.فردی در حال دور شدن از وی بود.خودش را برای دنبال کردن وی خسته نکرد،میدانست که دختر به انتظارش نخواهد ایستاد، دختر میرفت... دختر لحظه ایی ایستاد و سپس به آرامی به سمت مرد برگشت.نوری که از در انتهای راهرو میآمد شدت بیشتری میگرفت و لحظه به لحظه دختر را بیشتر در خود میبلعید...هنوز هم ایستاده بود و با نگاهی امیدوارانه به مرد خیره شده بود. مرد با ناامیدی سرش را تکان داد.خسته شده بود، از جستجو، از ناکامی...از تنهایی... دختر میرفت... _چرا بیام سارا ؟! تو همیشه میری...همیشه تنهام میذاری...برای چی اونجا وایمیسی ؟! وقتی که میدونی هیچوقت بهت نمیرسم ؟! دختر همچنان ایستاده بود و به مرد نگاه میکرد ولی هاله ی نور بیشتر و بیشتر وی را در خود فرو میبرد تا اینکه... دختر در نور غرق و سپس... همه جا در چشمان مرد سفید شد و دیگر هیچ چیز را ندید.
روبروی مرد هیچ چیز نبود.تاریکی تمام عیار و خلاء آغوشش را به سمت مرد گشوده بود.عقب کشید و برگشت...سارا رفته بود... مرد فرو افتاد...زیر لبانش زمزمه میکرد : _"ولم کن...نمیخوام ببینمش...دیگه بسه...تمومش کن..."
_چرا برگشتی ؟!
مرد سریع برگشت و به پشت سرش نگاهی انداخت... سارا آنجا ایستاده بود و با نگاهی متاسف و غمگین به مرد و دستانش که بارقه ایی ارغوانی رنگ از آنها برمیخواست مینگریست... بارقه ی ارغوانی مثل بخاری از دستان مرد بلند میشد، در هوا پیچ و تاب میخورد، به آرامی کمرنگ و سپس غیب میشد... تلالو عجیب آن، چشمان را خیره میکرد... سارا سرش را به کف دستان مرد دوخت و سپس قطرات اشک از چشمانش سرازیر شد. غمی که در صورتش دیده میشد، بیشتر غم تاسف بود تا هر احساس دیگری... _من تونستم...برگشتم، برای تو...میدونستم که دیر نشده...ببین ! مرد در حال بلند شدن از زمین نگاهش را به کف دستانش دوخت و با اشاره ی کوچکی هر دو دستش در شعله های ارغوانی گم شدند...شعله ها با چرخشی زیبا اوج میگرفتند و میرقصیدند...تصویر آرامش بخشی بود... _ببین ! حالا میتونم خو... مرد به روبرویش نگریست ولی...سارا دیگر آنجا نبود... فردی روبرویش ایستاده بود.دستانش به رنگ سفید زننده ایی بودند.چشمانش با رنگ مات ترسناکی به مرد خیره شده بودند و لبخندی کج بر لبان سفیدش نقش بسته بود.پوست فرد به سفیدی پوست یک جنازه بود...با چشمان مات و شیری اش به مرد پوزخندی موزیانه زد...با تمام وجود به مرد پوزخند میزد... _رفته...برای همیشه... مرد سفید پوست با لبخندی بر روی صورتش این جمله را گفت و خود نیز لحظه ایی بعد به مرد پشت کرد و شروع به رفتن کرد.
در دوردستها پرتگاهی برفپوش به چشم میخورد. _نه...نــــــرو...مهم نیست که میخواد چی بشه...نــــــرو...برام مهم نیست...پیشم بمون... صدا از پشت مرد میآمد.سارا بود که در حال دویدن به سمت کسی بر روی برفها بود...در حال دویدن به سمت خود جوانش بود... مرد ایستاده بود و بدون اینکه بتواند کار دیگری انجام دهد به صحنه ایی دردناک از خاطراتش خیره شده بود... سارا به هق هق افتاده و اشک صورتش را پر کرده بود... _خواهش میکنم...مجبور نیستی بری...پیشم بمون... _نه سارا ! پسر فریاد میزد...لبها و چانه اش میلرزیدند ولی به خود اجازه نمیداد که اشکی از چشمانش سرازیر شود. _اگه نتونم اینکار رو بکنم به هیچ دردی نمیخوره...تمام این زحمات، تمام این سختیها...وقتی اون کاری که میخوام رو نمیتونم انجام بدم پس این همه تلاش به چه دردی میخوره ؟ سارا با صورت خیسش که در بازتاب نور خورشید صبحگاهی میدرخشید گفت : _این چیزی نیست که تو بتونی با قدرتهات جلوش رو بگیری...این طبیعت ماست... پسر شروع به عقب عقب رفتن کرد.بغض گلویش را میفشرد، سرش را به شدت تکان میداد به طوری که گویی میخواست حقیقت تلخی را از خودش دور کند... _من میتونم...میتونم...مرگ یه ضعفه، مثل بقیه ی ضعفها...و یه درمان وجود داره...من اون درمانو پیدا میکنم...من کنارش میزنم... سارا با زانو بر روی زمین افتاد و با ناامیدی بار دیگر نگاهی به پسر انداخت : _پیشم بمون...تنهام نذار...من میترسم...از مردن میترسم... لحظه ایی به نظر رسید که پسر میخواهد به سمت دختر برگردد.قیافه اش سردرگم به نظر میرسید، ولی با نگاهی به بازوی باندپیچی شده ی دختر ناگهان منقلب شد.سرش را پایین انداخت و به دستانش که بارقه های بسیار ضعیف ارغوانی رنگی از آنها بلند میشد نگاهی انداخت.بارقه ها بصورتی بسیار ضعیف بلند میشدند، پیچ و تاب میخوردند و سپس غیب میشدند. _نمیتونم سارا... استاد بهم قول داده بود، بهم گفته بود که میتونم کنارش بزنم... پس کی ؟ اون باید جواب بده... باید بگه که چرا هنوز نمیتونم بهت کمک کنم... پسر نتوانست تحمل کند، آخرین نگاه متاسفش را بر دختر انداخت و سپس خودسرانه برگشت و به راهش بر روی برفهای دست نخورده ادامه داد.سارا تنها و با صورت گریانش بر روی برفها به ناپدید شدن پسر در افق نگاه میکرد.بازوی راستش را به سختی میفشرد و اشک میریخت.انگشتری با نگینی دایره ایی شکل در دست دختر و در زیر نور صبحگاه خورشید میدرخشید. ناگهان پسر بی اختیار بر روی برفها بلند شد، چند لحظه ایی در هوا معلق ماند و سپس با انفجاری که به نظر میآمد از دستانش بیرون زده باشد بر روی زمین به عقب پرتاب شد.انفجار تمامی برفهای اطراف پسر را کنار زده بود و زمین مرطوب را نمایان ساخته بود. سارا با ترسی ناگهانی شروع به دویدن به سمت پسر کرد.هنگامی که به وی رسید، پسر در حال بلند شدن از زمین بود...خون غلیظی از یکی از حفره های بینی اش در حال جاری شدن بود. _چیزی نیست...عادیه... _نـــــــــــه ! عادی نیست...هیچوقت عادی نبوده...تو نباید بری... هر روز داره وضعت بدتر میشه، نمیفهمی ؟ اون داره ازت سوء استفاده میکنه ! سارا جیغ میکشید.پسر سعی کرد به راهش ادامه دهد.چندین قدم برداشت و سپس تلو تلو خوران به سمتی متمایل شد.به نظر میآمد که پسر نمیتواند تمرکز کند، پاهایش سست شدند و دوباره بر روی زمین افتاد.چشمانش را بسته بود و دندانهایش را بر هم میفشرد،گویی از دردی شدید رنج میکشید.ناخنهایش در کف دستان مشت شده اش فرو رفتند و خون از حفره ی دیگر بینی اش شروع به جاری شدن کرد. پسر در حالیکه چشمانش داشت در حدقه بالا میرفت به سختی به سارا گفت : _اون دلیلی... اون دلیلی برای سوءاستفاده از من نداره... اون برای کمک پیشم اومد... باید بهم بگه چرا... پسر دوباره سعی کرد بلند شود ولی قبل از اینکه بتواند کاری انجام دهد با صورت بر روی زمین مرطوب فرود آمد. _نمیتونی اینکار رو دوباره بکنی...میمیری...نـــــــــــــــــــــــه... سارا فریاد زنان از پسر خواهش میکرد ولی اون همچنان سعی میکرد که دوباره از سر جایش بلند شود. عقابی با رنگ عجیب نقره ایی بالای سر پسر و سارا چرخ زنان دور میزد و چشمانش را به آنها دوخته بود. مرد هنوز هم داشت این تصاویر را مشاهده میکرد...اشک بر روی چشمانش به آرامی شروع به لغزیدن کرد.ناگهان همه چیز دوباره شروع به تاریک شدن کرد.مرد دوباره در دنیای تاریکیها در حال گم شدن بود...به زانو افتاد : _بسه...بسه...دیگه نمیخوام...تمومش کن... دندانهایش را بر هم میفشرد و از وجودی ناپیدا خواهش و تمنا میکرد. عقاب هنوز هم به دختر گریان و پسر که در تلاش برای ادامه ی مسیرش بود چشم دوخته بود.
صدای گریه ی فردی به گوش میرسید.مرد برگشت و به طرف منبع صدا رفت.هنوز چند قدم برنداشته بود که به جسم سختی برخورد کرد. پشت دیوار آجری بلندی گیر افتاده بود.به اطرافش نگاهی انداخت، در زندانی آجری گیر کرده بود که نه راه ورود و نه راه خروجی داشت...مرد فقط آنجا بود، نمیدانست چگونه ولی بود... دوباره منبع صدا توجه مرد را به خود جلب کرد.صدای خفیف زنی بود که به آرامی پشت دیوار آجری میگریست. مرد به دیوار نزدیکتر شد و گوشش را تیز کرد : _وقتی که اونکارو کردی...همه چیز عوض شد... _من...چی ؟! منظورت چیه ؟! _ تو اون چیزی که میخواستی رو بالاخره به دست آوردی... ولی آیا ارزشش رو داشت ؟ _من چی رو... چی میخوای بگی ؟ _وجود من توی رویاها و کابوسهات کمکی بهت نمیکنه... سردرگم سرش را به دیوار تکیه داده بود و به حرفهای زن گوش میکرد. _به یاد بیار...که کی بودی...و چی شدی... صدا شروع به دور شدن کرد... _تو باید بمونی، باید به یاد بیاری... صدای زن قطع و سکوتی بیرحمانه بر محیط داخل دیوار حکمفرما شد. _چی ؟! منظورت چی بود ؟! چی گفتی ؟! کجا داری میری ؟! مرد ناامیدانه فریاد میزد و از صدا کمک میخواست...تا برگردد، تا با وی صحبت کند...تا به یادش بیاورد... ولی صدا رفته بود.مرد به دیوار لگد زد، فاصله گرفت و خودش را به آن کوباند.با تمام وجودش میخواست آنرا از میان بردارد.ولی دیوار استوار و سنگدلانه روبروی مرد قد علم کرده بود... _نمیذارم بری... نگاهی به دستانش کرد که به سرعت به رنگ نقره ایی در آمدند و رگه هایی خشن بر روی آنها نقش بست...سپس یکی از آنها را مشت کرده و با تمام قدرت به دیوار روبرویش کوباند...دیوار متلاشی شد و آجرهای آن به شدت به سمت روبرو پرتاب شدند.گرد و غبار غلیظی محوطه ی اطراف مرد را فراگرفت. مرد با احساسی از پیروزی در درونش، قدمی به سمت جلو برداشت تا به دنبال زن برود ولی قبل از اینکه بتواند کاری کند، گرد و غبار محو و با دیدن صحنه ی روبرویش در جا میخکوب شد.دیواری بزرگتر از قبلی و دقیقا مثل آن، دور مرد و محوطه ایی که در آن ایستاده بود را گرفته بود. مرد سرش را به نشانه ی ناباوری تکان داد...کسی نمیتوانست پشت آن دیوار بوده باشد برای اینکه آن هم درست مثل دیوار اول به جایی راه نداشت، نه در ورودی و نه در خروجی...هیچ چیز...فقط بود... دستانش را مشت کرد و با تقلایی شدید دیوار روبرویش را متلاشی کرد و بعد از آن دیوار بعدی را و همانطور ادامه میداد...ولی دیوارها تمام نمیشدند...با هر ضربه ایی که وارد میکرد، امیدش مثل شعله شمعی که در بادی شدید قرار گرفته بود، سوسو میزد... مشتش را عقب برد و سپس با تمام قدرتش آنرا بر دیوار جدید روبرویش کوباند.دیوار از جا کنده شد و سپس به دیوارهای بعدی خورد و آنها را نیز متلاشی کرد ولی...هیچوقت تمام نمیشدند...از بالای سر مرد، کنارش، روبرو و عقبش وی را احاطه کرده بودند...مثل حقیقتی تلخ به مرد مینگریستند و در مقابل از پای در آمدن وی هیچ ترحمی از خود نشان نمیدادند.دیوارها آنجا بودند تا به یاد مرد بیاورند و حتی هنگامی که وی از شدت ناامیدی بر روی زانوهایش فرو افتاد و سپس با صورتش به زمین خورد از جایشان تکان نخوردند.همانطور استوار و بیرحمانه در برابر وی قد علم کرده بودند... _چی رو به یاد بیارم ؟! چی ازم میخوای ؟! چرا بس نمیکنی ؟! خسته شدم...به خدا خسته شدم سارا... مرد فریاد میکشید و مشتانش را بر روی تکه آجرهایی که بر روی زمین ریخته بودند میکوبید.اشکهایش که از چشمان آبی کمرنگش سرازیر میشدند، قطره قطره از صورتش به زمین میریختند...مرد فریاد میکشید و عجز و لابه میکرد...
آخرین ضربه ی مرد بر روی آجرها فرود نیامد. دوباره همه چیز رفته بود.مرد نمیخواست حتی چشمانش را باز کند.به اندازه ی کافی عذاب کشیده بود. ولی راهی برای برگشت نبود.چشمانش را به آهستگی باز کرد.نور چشمانش را زد.کمی طول کشید تا چشمانش توانستند به نور شدید سفید درون راهرو عادت کنند.صدای پای افراد زیادی از کنارش شنیده میشد ولی توجهی به هیچکدام از آنها نشان نداد. میتوانست حتی پیش از باز شدن چشمانش نیز بگوید که کجاست. درون راهروی همیشگی بر روی زمین نشسته بود و زانوی غم در بغل گرفته بود. راهرو طولانی بود و مردم در کنارش در حال حرکت بودند. هیچکسی توجهی به مرد نداشت. به سمت راستش و درون اتاق کناری نگاهی انداخت.خودش را دید که بسیار جوانتر و در حال بحث و بگومگو با فردی بود.در کنارش دختری بر روی تخت خوابیده بود.کبودی کوچکی بازویش را فرا گرفته بود. _سلولهای پوستیش به آرامی در حال مردن هستن و دلیل قابل قبولی براشون پیدا نمیشه کرد.مغز استخونش در بازوی راست در حال تجزیه شدن هستش ولی نمیتونه به خون راه پیدا کنه...اگه کرده بود تا الان از تب فوت کرده بود. پسر سردرگم و حواس پرت به سخنان دکتر گوش میداد. _اگه بخواد با همین سرعت پیشروی کنه، این تومور عجیب ممکنه به مرگش منجر بشه... جریان سردی ناگهان بدن پسر را در برگرفت : _منظورت چیه ؟ اون هیچوقت...چرا اینطوری شده ؟ _ما هیچ توجیه قابل قبولی برای این لکه و علت حضورش بر روی بازوش نتونستیم پیدا کنیم...تنها چیزی که میتونم بگم اینه که با یه نوع بسیار خاص از یک ویروس روبرو هستیم، نوعی که غالبا بایوتک ها بهش مبتلا میشن... پسر بهت زده به دکتر مینگریست... _ولی اون یه بایوتک نیست.اون همیشه پیش من بوده، ازش مراقبت کردم...من تنها کسیم که اون داره... دکتر با نگاهی عمیق به چشمان مرد گفت : _آیا تا بحال نزدیک بایوتکی شده ؟ آیا تا بحال برخوردی باهاشون داشته ؟ چونکه کوچکترین برخوردی با اونها موجب انتقال ویروس... پسر سریع وسط حرف دکتر پرید : _چطور میتونه اینکار رو کرده باشه ؟ هیچ بایوتکی تا بحال اینجا دیده نشده، همه شون توی سایبرکورپس هستن و اجازه ی خروج ندارن... کسانی که خارج میشن هم حق مواجهه با ما رو ندارن... پسر دستانش را مشت کرد...برگشت و پیشانیش را به دیوار تکان داد. نمیتوانست باور کند ولی باید حقیقت را قبول میکرد. برگشت و رو به دکتر با صدایی پر از تمنا گفت : _چقدر وقت داره دکتر ؟ _با توجه به روند پیشروی میشه گفت که حداکثر تا پنج سال فرصت زنده موندن داره...بهتون اطمینان میدم که...
در بیرون اتاق و در انتهای راهرو، پیرمردی قد بلند در پالتویی سیاه به دیوار تکیه داده بود و به آرامی به دیوار روبرویش خیره شده بود. تمام بدن پیرمرد سیاه پوش بود، از عینک دودی بزرگش گرفته تا دستکشهای چرمی سیاهی که کف دستانش را از دید افراد پنهان کرده بود. صورت پیرمرد به خاطر عینک بزرگی که بر روی چشمانش قرار گرفته بود، به راحتی قابل تشخیص نبود ولی میشد رد اشک را بر روی صورت وی جستجو کرد. پیرمرد در حال گریستن بود...
مرد دیگر از پا در آمده بود.آرام و ساکت بر روی زمین راهرو نشست، هنوز هم هیچکسی توجهی به وی نداشت...همه در حال رسیدگی به کار خودشان بودند.پرستارها با دستان مشت شده ایی که نور بسیار ضعیف ارغوانی رنگی از آنها بیرون میزد در حال گذشتن از کنار وی بودند...دکترها با همان نور بسیار ضعیف در کف دستشان، در حال بحث و گفتگو با همدیگر از کنار مرد در راهرو میگذشتند. برخی میدویدند، بعضی با بگومگو و دیگران با تفکر از کنارش میگذشتند ولی هیچکس نمیتوانست منبع عظیمی که همگی آنها چه دکتر و چه بیمار به دنبالش بودند را در نزدیکی خودش حس کند.هیچکس نه مرد را میدید و نه میتوانست وی را حس کند... زانوی غم در بغل گرفته بود و به کف دستانش خیره شده بود.نور شدید و پررنگ ارغوانی رنگ دستان مرد هیچ شباهتی با سوسوی دستان دکترها و پرستاران نداشت.کف دستانش را بست و سرش را بر روی زانویش گذاشت.کاری نبود که بتواند انجام بدهد. مرد تسلیم شده بود.
راهرو ساکت شده بود.مرد به آرامی سرش را بلند کرد. جلوی چشمانش تاریکی به تمام معنا بود. خلاء کامل. چیزی برای دیدن نبود، گویی در فضایی سیاه و تاریک رها شده بود. پشت سر مرد و در انتهای راهرو صدای قدمهای کسی میآمد.سرش را برگرداند و به انتهای راهرو نگاهی انداخت.فردی در حال دور شدن از وی بود.خودش را برای دنبال کردن وی خسته نکرد،میدانست که دختر به انتظارش نخواهد ایستاد، دختر میرفت... دختر لحظه ایی ایستاد و سپس به آرامی به سمت مرد برگشت.نوری که از در انتهای راهرو میآمد شدت بیشتری میگرفت و لحظه به لحظه دختر را بیشتر در خود میبلعید...هنوز هم ایستاده بود و با نگاهی امیدوارانه به مرد خیره شده بود. مرد با ناامیدی سرش را تکان داد.خسته شده بود، از جستجو، از ناکامی...از تنهایی... دختر میرفت... مثل همیشه...
|
کجایی محمد مهدی جان با با دیگه هیج جا نمیشه پیدات کرد.
دستت بابت قمست دوم این داستان درد نکنه چیزی که بیشتر از همه الان میشه راجع بهش گفت گنگ بودن و وسعت زیاده داستانه که جذاب نگهش میداره .
منتظر قسمت های بعدیش هم هستیم.
زاستی تاپیک خودمون و sh رو که فراموش نکردی ؟ سری بزن و من رو از نظراتت در مورد وضعیت تاپیک تحلیل مطلع کن.
پاینده باشی عزیز دل.