|
برگی از خاطرات مرتضی احمدی – بازیگر فرهیخته ی ایرانی

زمانی که تماشاخانه های فرهنگ و تهران , جایگاه هنرمندان این مرز و بوم , به لانه ی کفتارهای بیگانه تبدیل شده بود , علی اصغر حاجی اسمعیلی معروف به "اصغر تفکری"که مردم به او لقب قهرمان کمدی کشور را داده بودند , با سرمایه ی شخصی امتیاز تئاتر فردوسی را خرید و نامش را به تئاتر "تفکری" تغییر داد (*خودم : امروز تبدیل به یک پاساژ فروش وسایل برقی شده*)
این هنرمند محبوب که به طور یقین "هنر برای مردم" را به اوج رسانید , با همیاری چند تن از دوستان بازیگر خود رونق دوباره ایی به صحنه داد.تماشاچیان حرفه ایی و تشنه ی تئاتر سالم برای خرید بلیت به گیشه ی تئاتر هجوم میاوردند و هر شب سالن پر از تماشاگر میشد.
اصغر با قامتی متوسط , چاق ولی زیا و شیرین و با چشمان گیرا و خوش حالتش هربار که وارد صحنه میشد تا پایان نمایشنامه صدای خنده ی حاضران در سالن آنی قطع نمیشد.کار به جایی رسید که از طرف دربار به وی تقدیر نامه ی رسمی اهدا شد و در آن به عنوان "پدر همیشگی بازیگری و قهرمان کمدی کشور ایران" شناخته شد...و هنوز هم در طول تاریخ ایران هیچ کسی نتوانسته جای "پدر کمدی کشور" و "قهرمان بازیگران ایران" را پر کند...یاد علی اصغر حاجی اسمعیلی مستدام...
شهرت و محبوبیت این بازیگر بینظیر فقط به دلیل هنر مردمی و والایش به دورترین نقاط ایران گسترش یافت و هنوز هنرمندی با تمام امکانات تبلیغاتی امروز که به رایگان در اختیار دارد نتوانسته خلاء او را پر کند و جایگزینش باشد.
عقربه به ساعت هفت بعد از ظهر نزدیک میشد , اصغر پس از گریم خود را آماده ی ورود به صحنه کرده بود که به او خبر دادند منصور فرزند شش ساله اش مرده...با شنیدن این خبر مثل اینکه تمام استخوان بدنش خرد شده باشد , به میز چهره پرداز تکیه داد و به نقطه ایی خیره ماند...لبهایش میلرزید...
غم عالم صورتش را مچاله کرده بود , بهت زده به همه کس نگاه میکرد.نمیخواست خبری را که شنیده بود باور کند.بار سنگین از دست رفتن فرزند قامت همیشه راستش را خم کرد...چشمهای درشت گیرایش که با حرکتی صدها نفر را از ته دل وادار به خنده میکرد , به چشمه ی اشک تبدیل شد...هر قطره اشکی که از صورت گوشت آلودش به روی سینه اش میچکید , خرمنی از آتش بود...ملتمسانه به ما نگاه میکرد , چه میخواست بگوید ؟! از ما چه میخواست ؟!
شاید میخواست در چشمهای ما منصورش را ببیند...اصغر دیگر اصغر همیشگی نبود...اصغری که به ما خندیدن و شاد بودن یاد میداد حالا بدجوری گریه میکرد...وضع روحی من از سایر هنرپشه ها بدتر بود...بارها و بارها منصور را بغل کرده و با او بازی کرده بودم...هر بار که به خانه ی اصغر میرفتم , انتظار داشتم منصور خودش را به من برساند , اما دیگر منصور کوچولو نبود که بغلش کنم...
این پیشامد باعث شد چند دقیقه ایی از شروع مقرر نمایش بگذرد...اصلا هیچ کدام نمیدانستیم کجا هستیم و باید چکار کنیم...بدجوری خود را گم کرده بودیم..مردمی که انتظار اجرای به موقع برنامه را داشتند با بی حوصلگی شروع کردند به دست زدن و سروصدا...اصغر با شنیدن صداها به خودش آمد...گفت : "بچه ها ! شروع میکنیم..."
من بازیگر آن تئاتر نبودم...هر از گاهی برای دیدنش که استاد من بود و حق استادی به گردنم داشت , سری به او میزدم...من و او با هم خیلی شوخی میکردیم و سر به سر هم میگذاشتیم...دنبال فرصتی میگشتیم که همدیگر را دست بیندازیم...اما حال چیز دیگری بود. اصغر چند لحظه ایی در خودش فرو رفت و تمرکزش را برای اجرای برنامه به دست آورد , با اشاره ی نوک انگشت او پرده بالا رفت...
یک صندلی خالی در سالن به چشم نمیخورد...با ورود اصغر به صحنه فریاد شادی تماشاچی ها و صدای دست زدن یکپارچه ی آنها سالن را به لرزه در آورد...آن شب به خاطر همان مردمی که به آنها عادت کرده بود استادانه اجرای نقش میکرد ولی هر حرکت او روی صحنه با گریه توام بود. تماشاچی ها با گریه ی او به شدت میخندیدند , تصور میکردند این هم گوشه ایی از نقش اوست...اصغر بازی میکرد و میگریست...زمین نمایش به خاطر اشکهای اصغر لغزنده شده بود...هر اشک اصغر , هر لرزش لبانش , هر باز و بسته شدن چشمهایش که به افتادن قطره های بی پایان اشک منجر میشد , پیام آور شادی برای بینندگان بود...خنده های درون تئاتر متوقف نمیشد...
زمان گذشت و پس از مدتی بالاخره همه فهمیدند که چه بلایی سر علی اصغر حاجی اسمعیلی آمده بود...سالن تئاتر از طرفداران اصغر پر شده بود...مردم از بیرون میخواستند به داخل بریزند...بازیگرانی که با اصغر بازی میکردند خودشان هم حال و روی خوشی نداشتند...با گریه ی اصغر آنها هم میلرزیدند...با لرزش اصغر , آنها هم میگریستند...مردم در کنار شادی متعجب شده بودند...و بالاخره...همه فهمیدند…
در پرده ی آخر دیگر کسی نمیخندید...انگار در و دیوار و سالن و تماشاچی ها و بازیگرها به اتفاق گریه میکردند...اشک از چشمان همه ی مردم حاضر در سالن جاری بود...قهرمان کمدی آنها در مقابلشان آب میرفت و در خود فرو میشکست...دیگر بازی حاجی اسمعیلی خنده بر روی لبها نمیاورد...به هنگام ظاهر شدن خنده , اشکی در چشمها پدیدار میشد و غمی بر روی لبها...مردم با اصغر بازی میکردند...مردم با اصغر میگریستند...مردم , آن شب , با اصغر و در دنیای اصغر متولد شدند , زندگی کردند , گریستند و در سوگ وی به مغاک غلطیدند...در هیچ کجای دنیا سابقه نداشته که صحنه و سالن و آدمها به هم در سوگ سلطان خنده ی خودشان گریه کنند ولی آنشب برای اصغر متفاوت بود...
نمایشنامه طبق روال هر شبه به پایان رسید...ولی حتی یک نفر از سالن خارج نشد...همه منتظر آمدن اون بودند...اشکها صورتها را خیس کرده بود...لرزش لبان مردم و نم اشکهایشان در جای جای سالن قابل دیدن بود...مردم منتظر قهرمان کمدی خود بودند...
لحظاتی بعد اصغر که چیزی از او باقی نمانده بود آمد.سوزش اشکهای قهرمان کمدی کشور و دوستداران پروپاقرص او که دور تا دورش حلقه زده بودند , داشت در و پیکر آنجا را میسوزاند.اصغر بود و مردم بودند...همه با اصغر میگریستند...همگی در درد اصغر تحلیل رفته بودند...آن شب بزرگترین ضربه ی زندگی به اصغر حاجی اسمعیلی وارد شد و بزرگترین بازیگری را که این کشور به خود دیده بود را با خود به دوردستها برد.
شب به نیمه نزدیک میشد...سرایدار پیر تماشاخانه که با لبه ی کتش اشک خود را پاک میکرد , چراغهای سالن را خاموش کرد و سیاهی شب لباس خود را تن پوش سالن عزا گرفته کرد...
اگر امکانات امروز که در اختیار بازیگران تماشاخانه ها , سینما , تلویزیون و دیگر رسانه های گروهی است و ابزار کار لازم رایگان و بیش از حد مورد نیاز را به گوشه ایی بنهیم و سری به سالهای دور و تیره بازیگران زاده ی غم و حسرت بزنیم , آن وقت به این واقعیت خواهیم رسید که بیش از 220 نفر از هنرپیشگان پیشکسوت , که جزتنی چند بقیه به آرامش گورستان پناه برده اند , بدون خستگی و در نیمه راه ماندن , امیدوارانه برای ادامه ی حیات هنر بازیگری در این سرزمین با تهی دستی 27 سالن نمایش دائر کردند که نسل امروز بدون دلواپسی در راه هموار آنها گام بردارند. زخم منصور و نامرادیهای دیگر , عمر طبیعی این هنرمند بزرگ را به یغما برد و در یازدهم خردادماه سال 1339 در 52 سالگی از صحنه ی زندگی جدا شد...آیا اصغر حاجی اسمعیلی دیگری زاده خواهد شد ؟!
*********************************************
متنی که خوندین از کتاب خاطرات مرتضی احمدی استخراج شده...خاطره ایی بود از استاد مرتضی احمدی , جمشید مشایخی , عزت الله انتظامی و بسیاری دیگر از بازیگران عرصه ی امروز که در دوران پایانی زندگی خود هستند...
متنی که خوندین , خلاصه ایی از آخرین نمایشهای جد من بود...خلاصه ایی از ماندگارترین نمایش این بزرگ مرد...

|
نظرات
پسر این مقاله هه داره فامیلو دور هم جمع میکنه ها ! شما آخرین نفری بودین که فکر میکردم برای این مطلب نظر بذارین و باید بگم که خیلی خوشحال شدم که این نظر رو دیدم !
یه Mail برای تشکر فرستادم که امیدوارم به دستتون برسه...
با امید تندرستی برای شما و خانواده محترم
از پستت خيلي خوشحال شدم چون خيلي وقت بود دنبال رزومه اي از پدربزرگ بودم و توي نت چيزي پيدا نكردم . امروز دوباره search كردم و با وبلاگ خوب تو آشنا شدم . بسيار عالي بود .روحشون شاد.
به مامان و بابا خيلي سلام برسون
چطوری ؟! خوبی ؟ به این خراب شده خوش اومدی !
راستشو بخوای متن یه کم کاملتر بودش ولی مجبور شدم حذفش کنم... ولی همینطورش هم مرتضی احمدی گل کاشته با این طرز نوشتن...
دستت به خاطر نظرت هم درد نکنه ! خوب شد حداقل از فامیل کسی اینو دیدش ! دیگه داشت بهم القا میشد که هیچکی کلمه ی "اصغر تفکری" رو Search نمیکنه !
فعلا !
خیلی ازتون متشکرم... شما اولین کسی بودین که در مورد این نوشته نظر دادید (البته به غیر از بابام !) و باید بگم که واقعا منو خوشحال کردید...
در مورد نخوندن نظر هم باید بگم که "گر در این خراب شده یک پشه بجنبد، کلا خیلی خفن عیان در نظر ماست !" چه برسه به اینکه نظری به این زیبایی باشه...
از همه ی اینها گذشته ازتون خیلی خیلی متشکرم...
موفق باشید
زندگی ساعت تفریحی نیست
که فقط با بازی
یا که با خوردن آجیل و خوراک
بگذرانیم آن را
هیچ می دانی آیا ساعت بعد چه درسی داری ؟
زنگ اول دینی
آخرین زنگ حساب! (سلمان هراتی )
خوراک آر اس اس برای نظرات این مطلب