شهید عباس دوران چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 2
بدخوب 
وبلاگ شخصی محمد مهدی حاجی اسمعیلی - متفرقه
نوشته شده توسط محمد مهدی حاجی اسمعیلی   
سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۰۱:۲۵


سیستمهای هماهنگی به هم ریخته بودند...چراغ خطر قرمز پشت سر هم خاموش و روشن میشد...صدای آلارم جیغ گونه ی تکراری در درون گوشش پیچیده بود...صدای جیغ و گریه ی کودکان یتیم در گوشش میپیچید...صدای فریاد مادرانی که کودکان بیجانشان را در آغوششان میفشردند...اشکهای پدری که همسر و فرزند مرده اش را از زیر آوار بیرون میکشید...

با تک تک سلولهای بدنش درد ملتش را حس میکرد...درد مردم مظلومش را حس میکرد...اشک دختری سه ساله را در کنار بدن بیجان مادرش در حالی که عروسک ابری ساده اش را در دست نگهداشته بود میدید...آینده ی تاریک مردمانش را میدید که باری دگر در زیر قدرت ابر قدرتان به تاریکی میگرایید...

و بزرگش را دید...مرشدش را دید...رهنمای بزرگش را دید...علی (ع) را دید...آن بزرگمرد دلشکسته را دید و اهدافش را از نظر گذراند...سه دوران زندگی این مرد را درک کرد...و آنگاه , دسته را به سمت روبرو فشار داد و...

 

***************************************************************************************

سنگفرش زیبای ایستگاه در رنگهای زیبای قرمز , سیاه , نارنجی و سفید غرق شده بود...باد خشک و گرمی از ضلع شرقی ایستگاه وارد میشد و از ضلع غربی خارج میشد...از دور میشد اشکال مبهمی را مشاهده کرد که در ایستگاه قرار گرفته بودند...در جای خود ایستاده بودند...گاهی همدیگر را در آغوش میگرفتند...گاهی به گوشه ایی تکیه میدادند و در خود فرو میرفتند...برخی جدا از دیگران ایستاده بودند...برخی متفکرانه به خورشید مینگریستند و برخی بطوری مبهم به ادامه ی ریل قطار چشم دوخته بودند...

ایستگاه محصور سرونازهای متعددی بود...محصور لاله های قرمز بسیاری بود...محصور غم عظیمی بود...غم دوری , در جای جای ایستگاه احساس میشد...هیچ خیابانی به این ایستگاه منتهی نمیشد...هیچ راهی به درون ایستگاه نبود...هیچ دری به دنیای بیرون ایستگاه نبود...مسیری یکطرفه بود...

***************************************************************************************

اتاق Briefing داشت خالی میشد...منصور به دیوار کناری اتاق تکیه داده بود و در بحر ماموریت بود...عباس آنطرف اتاق نقشه ها را دوباره و دوباره بررسی میکرد...تجهیزات همگی معین شده بودند...دو هواپیمای اصلی و یک هواپیمای رد گم کن نیز تعیین شده بودند...منصور به عباس خیره شده بود...مثل همیشه آرام , جدی و مصمم بود...رفتارش با روزها و ماموریتهای دیگر متفاوت بود...احتمالا به خاطر اهمیت شدید این ماموریت بود...ماموریتی که ثابت میکرد که اراده ی جمهوری تازه به قدرت رسیده ی اسلامی ایران میتواند حتی جلوی برگزاری کنفرانس مهمی همچون کنفرانس سران کشورهای غیر متعهد در عراق را نیز بگیرد...

نگاه مهربان و جدی عباس به طرف کاظم برگشت و برقی از جلوی چشمانش گذشت...با قدمهای آهسته به سمت کاظم آمد و در روبرویش قرار گرفت :

_"کاظم جان...اگر خدای ناکرده سانحه ایی برای هواپیما پیش آمد , از صندلی پران خودت استفاده کن..."

کاظم خواست دهانش را به اعتراضی باز کند که عباس با قاطعیت همیشگیش صحبتش را به پایان رساند :

_"ولی به هیچ وجه حق نداری  دکمه ی Eject منو برای پریدن از هواپیما بزنی...به هیچ وجه کاظم..."

***************************************************************************************

خورشید در ضلع غربی ایستگاه در حال نورافشانی خونین رنگ خود بود...فقط چند دقیقه ی دیگر تا غروب بیشتر نمانده بود و پرتوهای خونین رنگ زیبایش بدن تمام افراد درون ایستگاه را در رنگ سرخ و غلیظش فرو میبرد... صورت تک تک این افراد خیس بود...با نگاهی به همدیگر اشک از چشمانشان سرازیر میشد...زمین سنگفرش ایستگاه از خیسی اشکهای این افراد میدرخشید...

یکی به میله ی ایستگاه تکیه داده و آنرا در آغوش گرفته بود...لبانش میلرزید...انگشتر عقیق کوچکی که در دست چپش بود در مقابل نور سرخ خورشید میدرخشید...پاهایش توان نگهداشتنش را نداشتند و بر روی میله به سمت پایین لیز خورد...لباس خاکیش در نور سرخ خورشید به رنگ قرمز خونین در آمده بود...تنها بود ولی از تنهایی نمیگریست...از بی کسی نمیگریست...فقط میگریست...

***************************************************************************************

2 دقیقه از شروع اخطارهای رادار که حاکی از ورود متجاوزین بود نگذشته بود و با اینحال در این زمان کم دیوار آتش سهمگینی برای نابودی این متجاوزین آسمان را پر کرده بود...در کنار رادار پوستری خودنمایی میکرد که زمان و مکان کنفرانس کشورهای غیر متعهد را یادآور شده بود و در زیر آن سخن رهبر عراق بود و بر روی این نکته پافشاری میکرد که "کسی نمیتواند امنیت بغداد را به خطر بیندازند..."

دو موشک SAM به سمت هواپیمای متجاوز پرتاب شدند که به هدف نخوردند...ضدهوایی شلیکهای متعددش را به سمت هواپیما نشانه گرفته بود...هواپیما مانور عظیمی داد و بالاخره از دیوار آتش گذشت...

***************************************************************************************

پالایشگاه الدوره نماد بود...نماد قوت و پایگیری...نماد مقاومت و ایستادگی عراق بود...و اگر این نماد فرو میریخت , امید کشورهای غیرمتعهد نیز با آن فرومیریخت...امید صدام نیز با آن فرومیریخت...و هنگامی که امید فرو میریخت , بغداد نیز مثل خرمشهر نا امن میشد...و آنگاه بود که دشمنان میفهمیدند که وقتی ایران امن نباشد , هیچ جای دنیا امن نخواهد بود...و آنگاه بود که خبرنگارها و برگزار کنندگان کنفرانس نیز این موضوع بزرگ را درک میکردند که ناامنی ایران به معنای ناامنی خودشان خواهد بود...و این , ماموریت عظیم عباس بود...

***************************************************************************************

نوری قرمز و سیاه رنگ از سمت شرق برخواست...به سان انفجاری عظیم همه جا را روشن کرد...سرونازها را...لاله ها را...و ایستگاه را...

بارقه های زرد رنگ خورشید از شرق سر میکشید و ایستگاه را که باری دیگر پر از اشکال مبهم بود , روشن کرد...همگی خیره بودند...همگی آزاد بودند...همگی آزاده بودند...و همگی , شهید بودند...

***************************************************************************************

کاظم در کابین پشتی در دود غوطه میخورد...پالایشگاه "الدوره" نیز چند کیلومتر پشت سرشان در جهنمی عظیم گم شده بود..."الدوره" سقوط کرده بود و دود غلیظ سیاهرنگ آن بغداد را در بر گرفته بود...همه ی بغداد بیدار شده بودند...صدای هواپیمایی که بغداد را در نوردید همه ی مردم این شهر را به لرزه در آورده بود...این همان شهری بود که به قول صدام "حتی یه پرنده هم جرات پرواز توش رو نداره !" در حالیکه دود غلیظ "الدوره" مهر نقضی بود بر ادعای این دیکتاتور...

کابین میلرزید...کاظم به پشت سرش نگاه کرد و دم را دید که آتش گرفته بود...دود از پشت به داخل کابینش راه پیدا میکرد...سیستمهای حفاظتی و امنیتی از کار افتاده بودند...با فریادی آخرین حرفش را به عباس زد :

"عباس ! آماده باش...باید بپریم بیرون..."

و آنگاه بود که تکان شدیدی کاظم را بیهوش کرد...آخرین چیزی که به یادش بود جدا شدنش از کابین بود و این موضوع که میدانست عباس از درون کابینش به بیرون نپریده بود...عباس دکمه ی Eject کاظم را زده بود ولی مال خودش را نه...

هنوز ماموریتی برای انجام بود...هنوز هدفی برای رسیدن بود...

***************************************************************************************

آخرین بارقه ی خونین خورشید در غرب فرو نشست...همه جا تاریک شد...در لحظه ایی به ورا و بزرگی ابدیت , نوری سبز و نیلی از محل غروب خورشید به بیرون پرتاب شد... نور شدت گرفت و تمام ایستگاه را روشن کرد...

تنهاترین سرداران در آنجا ایستاده بودند...همگی منتظر این لحظه...همگی به انتظار روز وداع...اشکها و گریه ها شدت گرفتند...نور سبز به سمت شرق گرایید...به سمت طلوعی دوباره...و آنگاه بود که سایه ی دیدار از دور دیده شد...

قطاری که در زیر نور سبز زیبا به رنگ سبزآبی میگرایید از دور پیدا میشد...وقت رفتن بالاخره رسیده بود...

سرداری تنها و بیکس در گوشه ایی نزدیک شدن قطار را مینگریست...لباس خلبانی زیبایی بر تنش بود...به تازگی به جمع درون ایستگاه پیوسته بود...بر روی سینه اش نام "عباس دوران" به رنگی طلایی میدرخشید...اشک صورتش را در نوردیده بود...چشمهایش در تلولو سبز رنگ قطار میلرزیدند...به یاد همسرش افتاده بود و سختیهایی که در نبود او میکشید که ندایی دلش را به خود آورد...

قطار در ایستگاه ایستاده بود...صدای فریادهای شوق بود که در طول ایستگاه طنین مینداخت...صدای ناله های دوری سرداران بود...صدای عشق حقیقی بود که ایستگاه را به لرزه در آورده بود...

عباس به زانو افتاد...وقت رفتن رسیده بود...وقت جدایی و وقت وداع...و میلرزید...حال که وقت دیدار دوباره بود عباس میترسید...شاید به اندازه ی کافی تلاش نکرده بود...شاید به اندازه ی کافی زحمت نکشیده بود...چه چیزی برای عرضه داشت ؟! چه چیزی در چنته داشت تا بتواند ادعای مسلمان بودن بکند ؟! چه عملی در دلش داشت تا بتواند ادعای عشق به معشوق بکند ؟!

ایستگاه خالی شده بود ولی عباس هنوز با زانو بر روی زمین افتاده بود...گمان میکرد که قطار بدون او خواهد رفت...گمان میکرد که هنوز ماموریتش را به اتمام نرسانده است...ولی صدای حرکت به گوش نمیرسید...به بالا نگاه کرد و نور سبز رنگ را دید که حول عباس را گرفته بود...نور در مسیری دورانی به دور عباس میچرخید...عباس را فرامیخواند...بلند شد...نور عباس را به سمت در قطار هدایت میکرد...با هر چرخش نور به دور عباس حس آشنایی و در عین حال جدایی در درونش اوج میگرفت...پایش را بر روی پله ی قطار گذاشت و به آرامی دل به داخل سپرد...

نور به سرعت به دور قطار چرخید...با هر بار چرخیدن سرعتش بیشتر میشد تا جایی که به نظر خط دورانی ایی بود که در قطار کشیده شده بود و سپس...نور به سمت بالا شلیک شد...در لحظه ایی که نور از آسمان گذشت قطار نیز رفته بود...ته رنگ سبز از ایستگاه رخت بربسته بود و تاریکی بی انتها دوباره بر آنجا حاکم شده بود...

***************************************************************************************

سیستمهای هماهنگی به هم ریخته بودند...چراغ خطر قرمز پشت سر هم خاموش و روشن میشد...صدای آلارم جیغ گونه ی تکراری در درون گوشش پیچیده بود...صدای جیغ و گریه ی کودکان یتیم در گوشش میپیچید...صدای فریاد مادرانی که کودکان بیجانشان را در آغوششان میفشردند...اشکهای پدری که همسر و فرزند مرده اش را از زیر آوار بیرون میکشید...

با تک تک سلولهای بدنش درد ملتش را حس میکرد...درد مردم مظلومش را حس میکرد...اشک دختری سه ساله را در کنار بدن بیجان مادرش در حالی که عروسک ابری ساده اش را در دست نگهداشته بود میدید...آینده ی تاریک مردمانش را میدید که باری دگر در زیر قدرت ابر قدرتان به تاریکی میگرایید...

و بزرگش را دید...مرشدش را دید...رهنمای بزرگش را دید...علی (ع) را دید...آن بزرگمرد دلشکسته را دید و اهدافش را از نظر گذراند...سه دوران زندگی این مرد را درک کرد...و آنگاه , دسته را به سمت روبرو فشار داد و...

هواپیما به سمت پایین اوج گرفت...هتل محل برگزاری اجلاس سران غیر متعهدها در زیر عباس خودنمایی میکرد...آخرین امید عراق برای امنیت در برابر چشمانشان سوسویی رقت انگیز زد و به تاریکی گرایید...

هواپیمای عباس دوران مستقیم به سمت هتل رفت و با برخورد سهمگینش به آن برای باری دیگر ثابت کرد که اراده ی عظیم این مرد در انجام ماموریتش به هیچ وجه سر تسلیم در برابر ابر قدرتان منطقه و غرب فرود نخواهد آورد...

ولی...ماموریت عباس دوران چه بود ؟! هدف عباس چه بود و چه هدفی وی را به مسیری کشاند تا هنگامی که فرصت زنده ماندن داشت , شهادت را به جان خرید و خود را نماد , اسوه و الگوی ما کرد ؟!

هدف عباس و دیگر عباسان چه بود ؟!

***************************************************************************************

"دلم نمی خواهد از سختی ها با همسرم حرفی بزنم. دلم می خواهد وقتی خانه می روم جز شادی و خنده چیزی با خودم نبرم؛ نه کسل باشم، نه بی حوصله و خواب آلود تا دل همسرم هم شاد شود. اما چه کنم؟ نسبت به همه چیز حساسیت پیدا کرده ام. معده ام درد می کند. دکتر می گوید فقط ضعف اعصاب است. چطور می توانم عصبانی نشوم؟ آن روز وقتی بلوار نزدیک پایگاه هوایی شیراز را به نام من کردند، غرور و شادی را در چشم های همسرم دیدم. خانواده خودم هم خوشحال بودند. حواله زمین را که دادند دستم، من فقط به خاطر دل همسرم گرفتم و به خاطر او و مردم که این همه محبت دارند و خوبند پشت تریبون رفتم. ولی همین که پایم به خانه رسید، دیگر طاقت نیاوردم. حواله زمین را پاره کردم، ریختم زمین. یعنی فکر می کنند ما پرواز می کنیم و می جنگیم تا شجاعت های ما را ببینند و به ما حواله خانه و زمین بدهند؟

باید با زبان خوش قانعش کنم که انتقال به تهران، یعنی مرگ من...چون پشت میزنشینی و دستور دادن برای من مثل مردن است"

*درد و دل عباس دوران – هشتم تیر سال 1360 *

***************************************************************************************

سوالهای تکراری بد هستن , نه ؟! ولی در اصل سوالهای تکراری برای این بد هستن چونکه ما هم در موردشون تکراری فکر میکنیم و با همون روند تکراری به یه نتیجه ی تکراری میرسیم...

این دفعه نکته ایی از من نخواهد بود...ایندفعه توضیحی از من نخواهد بود...عقل و مغزتون هستش و قدرت بی مثال شبیه سازی ذهنیتون...بجای اینکه عادتش بدین که براتون Angelina Jolie یا Brad Pitt رو به انواع حالتهای مختلف شبیه سازی کنه , ازش یه بار هم که شده بیشتر کار بکشین ! به جون خودم به غیر از حل کردن مسئله های ریاضی یا مانور دادن روی اینکه حق زنا هر روز بیشتر از دیروز داره پایمال میشه , میتونین به نتیجه گیریهای دیگه ایی هم باهاش برسین...

 

نگذارین که دنیای بیرونتون روی افکارتون تاثیر مستقیم داشته باشه...خودتون باشین...

 

 

ارسال نظر


کد امنیتی
بروزرسانی

مقالات سر راهی !

PPPoE یا Point To Point Protocol over Ethernet جیست ؟! PPP چیست ؟!

_واتسون ! دقیق به این یوزر احمق نگاه کن... بهم بگو چی میبینی ؟! بهم بگو از تک تک اعمال مسخره ایی که داره زیر اون میز کامپیوتر انجام میده چی حدس میزنی ؟!

_شرلوک ! از غرغرهای مزخرفی که زیر لب میکنه و از مودم ADSL یی که تیکه پاره شده و اونور اتاق افتاده به نظر میرسه که دچار مشکلی در راه انداختن سرویس DSLش شده ! من میبینم که رفته زیر میز و داره با سیمها ور می...

_واتسون ! به نظرت این چرا اینقده اسکله ؟!

_اگر نظر پزشکی رو میخوای، باید بگم چونکه هر روز نیم کیلو پنیر لیقوان رو با چاقوی صبحانه میکشه رو بربری و به زور لقمه ی بعدی فشارش میده ته اون گلوی خراب شده ! خب معلومه آدم اسکل میش...

_نه ! نه ! واتسون ! به من بگو که چرا بعد از دو ساعت هنوز نتونسته به اینترنت وصل بشه ؟!

_آه... اون... چیزه... اینه... فکر کنم علت اسکلیش اینه که هنوز ISP ها تکنولوژی PPPoE رو توی این خراب شده به کار نگرفتن ! خب طبیعی هم هست ! قرن هیجدهمه !

و این مشکل بزرگ ISP ها بود که بتونن ساختاری رو پیاده سازی کنن که بتونه یوزرها رو در دسترسی به اینترنت سرعت بالا نه تنها دچار مشکل نکنه بلکه اونها رو ترغیب به استفاده ی بیشتر هم بکنه. راستی یادتون نره این فیلم شرلوک هلمز جدیده با بازی رابرت داونی جونیور رو ببینین... قشنگه !

از شرلوک هلمز گذشته، این تلاشها منجر به پیاده سازی ساختاری به نام PPPoE یا همون Point-To-Point Over Ethernet شد. مقاله ی ایندفعه کوچولوئه ! میدونین که چند وقته ننوشتم و دستام خشکن ! الان یه ساعته که دارم این چند تا جمله رو مینویسم و تازه شم تو هر خط یه دوجین غلط داشتم !

ولش کن ! روحتو کثیف نکن حاجی ! برمیگردیم سر موضوع !


PPPoE یا Point To Point Protocol over Ethernet جیست ؟! PPP چیست ؟!

تبلیغات تصویری

آگهی
آگهی