متفرقه
a Series of Unfortunate Events PDF چاپ نامه الکترونیک
وبلاگ شخصی محمد مهدی حاجی اسمعیلی - متفرقه
نوشته شده توسط محمد مهدی حاجی اسمعیلی   
يكشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۳:۳۸

Mohammad Mahdi Haji Esmaeili in Ashoora محمد مهدی حاجی اسمعیلی در محرم

دفترچه ی خاطرات عزیز !

امشب دارم میرم تهران چرا که فرجه ها شروع شده و وقتشه که بعد از چند ماه گرسنگی و قحطی زدگی برگردم اون تهران خراب شده ! چند شب  پیش ساعت سه صبح از خواب پریدم، سر معده م میسوخت. دکتر بهم گفته بود که علت کچلی هیولاوارم هم همین سوختن معده ست ! برای همین بلند شدم و رفتم سراغ یخچال. با اینکه میدونستم چیزی توش نیست ولی به امید یه تیکه نون درش رو باز  کردم !

مثل همیشه یکی اوسکل تر از خودم ماکارونی پخته نشده رو چپونده بود تو یخچال ! یه عالمه مشما هم توی یخچال ولو بودن که احتمالا به خاطر خارج شدن محتوای خوشمزه شون از داخلشون و سپس رها شدنشون در اونجا بود وگرنه من یکی که یادم نیست کسی اشتهای خوردن مشمای سرد رو داشته باشه !
بوی گند سوسیس فاسدی که یخچال رو فرا گرفته بود بیرون زد و سوزش معده م بیشتر شد. مثل بچه یتیما دوباره خزیدم زیر لحافم و سعی کردم به چند روز بعد که دارم برمیگردم خونه فکر کنم... خوابم برد !

Dear Diary !

الان توی اتوبوس نشستم و دارم میرم خونه. چند روز دیگه تاسوعا عاشوراست و مثل هر سال کل ایل و تبار ما برنامه ی غذا دادن توی خونه ی بابابزرگم دارن ! منم میتونم برم و اون ملاقه گنده هه رو که مثل کلاه شوالیه هاست فقط یه عالمه ضایعتره رو بذارم رو سرم! ولی قبل از اینکه بتونم به این چیزا فکر کنم باید به دعوایی که برام پیش اومد فکر میکردم... با دو تا از بچه های اطراف شوش و ترمینال جنوب توی اتوبوس دعوام شد. وقتی که داشتم خواب هویج فرنگی میدیدم، بغل سرم توی اتوبوس مشما ترکوندن... منم عصبانی شدم و باهاشون بحثم شد. بعدشم از اتوبوس که پیاده شدیم رفتیم یه گوشه که دعوا کنیم، اونا دو نفر بودن و من تک و تنها. هر دوشون هم به سلاح سرد مجهز بودن !

آخرین به روز رسانی در يكشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۵:۱۶
ادامه مطلب...
 
داستان کوتاه Forsaken -- قسمت دوم PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 1
بدخوب 
وبلاگ شخصی محمد مهدی حاجی اسمعیلی - متفرقه
نوشته شده توسط محمد مهدی حاجی اسمعیلی   
جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸ ساعت ۰۱:۴۷

 لینک قسمت اول

 Forsaken

Part II

راهرو ساکت شده بود.مرد به آرامی سرش را بلند کرد. جلوی چشمانش تاریکی به تمام معنا بود. خلاء کامل. چیزی برای دیدن نبود، گویی در فضایی سیاه و تاریک رها شده بود. پشت سر مرد و در انتهای راهرو صدای قدمهای کسی میآمد.سرش را برگرداند و به انتهای راهرو نگاهی انداخت.فردی در حال دور شدن از وی بود.خودش را برای دنبال کردن وی خسته نکرد،میدانست که دختر به انتظارش نخواهد ایستاد، دختر میرفت...

دختر لحظه ایی ایستاد و سپس به آرامی به سمت مرد برگشت.نوری که از در انتهای راهرو میآمد شدت بیشتری میگرفت و لحظه به لحظه دختر را بیشتر در خود میبلعید...هنوز هم ایستاده بود و با نگاهی امیدوارانه به مرد خیره شده بود.

مرد با ناامیدی سرش را تکان داد.خسته شده بود، از جستجو، از ناکامی...از تنهایی... دختر میرفت...

_چرا بیام سارا ؟! تو همیشه میری...همیشه تنهام میذاری...برای چی اونجا وایمیسی ؟! وقتی که میدونی هیچوقت بهت نمیرسم ؟!

دختر همچنان ایستاده بود و به مرد نگاه میکرد ولی هاله ی نور بیشتر و بیشتر وی را در خود فرو میبرد تا اینکه... دختر در نور غرق و سپس... همه جا در چشمان مرد سفید شد و دیگر هیچ چیز را ندید.

روبروی مرد هیچ چیز نبود.تاریکی تمام عیار و خلاء آغوشش را به سمت مرد گشوده بود.عقب کشید و برگشت...سارا رفته بود...
مرد فرو افتاد...زیر لبانش زمزمه میکرد :

_"ولم کن...نمیخوام ببینمش...دیگه بسه...تمومش کن..."

 

آخرین به روز رسانی در جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸ ساعت ۰۱:۵۶
ادامه مطلب...
 
The Green Mile PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 1
بدخوب 
وبلاگ شخصی محمد مهدی حاجی اسمعیلی - متفرقه
نوشته شده توسط محمد مهدی حاجی اسمعیلی   
پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۴:۵۹

مثل اینه که حتی لحظه ایی نشده که ازش فاصله گرفتم...فاصله ها برام بی معنی شدن و جدایی ها پوچ...

 

***************


در توالت رو که باز کردیم، مصیبت کبری رو دیدیم ! یکی سرش رو به دیوار میکوبید ! یکی دیگه چهار زانو نشست و خاک رو سرش ریخت و اون یکی مثل مادر مرده ها شروع به گریه کرد...من دویدم تا کتاب دعا و زیارت رو بردارم تا همگی در کنار توالت یه ذکر مصیبت برای بلای عظیمی که سرمون اومده بود بخونیم !
توالت فرنگی مثل دشمنی تشنه به خون ما دانشجویای فرنگ ندیده اونجا قد علم کرده بود و برای اینکه بتونه کاری بکنه تا ما سهوا خودمون رو نجس کنیم نفس کش میطلبید !
شکر خدا بنده که عادت دارم هر دفعه میرم فرنگی یه کتاب 120 صفحه ایی رو تموم کنم ولی برای هم اتاقی هایی که عادت به استفاده از این موهبت (و بلای عظیم !) نداشتن، یک مصیبت به تمام معنا بود...
یکبار نشد یکی بره تون اون خراب شده و صداش نیاد بیرون که "ممد ! برام حوله بیار ! باید برم حموم !" و اینطوری میشد که دستشوییهای چند ثانیه ایی به حموم رفتنها و ولو شدنها در وان حموم به مدت بعضا چند ساعت منجر میشد !
اینطوری بود که اقامت ما تو هتل جوهره العاصمه به عنوان دانشجویان حاجی ارسالی از استان سمنان شروع شد !

 

آخرین به روز رسانی در پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۵:۰۸
ادامه مطلب...
 
تعطیلات معنوی ! PDF چاپ نامه الکترونیک
وبلاگ شخصی محمد مهدی حاجی اسمعیلی - متفرقه
نوشته شده توسط محمد مهدی حاجی اسمعیلی   
دوشنبه ۰۵ مرداد ۱۳۸۸ ساعت ۲۳:۳۶

سلام به همگی ویزیت کنندگان سایت تازه به دوران رسیده ی CyberLone !

خیلی از دوستان به خاطر طرز نوشتن مقالات و همچنین پرداختن به مطالبی که غالبا مورد نیاز است از بنده تشکر کرده اند و مطالب سایت رو مورد تقدیر قرار داده ن که از گلی خودشون هستش !

بنا به سفر بسیار بزرگی که در پیش دارم متاسفانه قادر به Update کردن سایت به مدت حداکثر 3 هفته نیستم و بعد از اون دوباره روند نوشتن مقالات سایت شروع خواهد شد.

 همینجا از تمامی کسانیکه احساس میکنند که میتونند مقالات خوبی رو در سطح استانداردهای CyberLone ارائه کنند خواهشمندم که با ارسال یک E-Mail و معرفی خودشون و مقالاتی که درش خبره هستند بنده ی حقیر رو در جریان قرار داده تا بتونیم با اجازه ی این عزیزان، اونها رو عضو سایت کرده و مقالات ارزشمندشون رو به تمامی IT دوستان هدیه کنیم.

 از حضور تمامی شما متشکرم.

 

محمد مهدی حاجی اسمعیلی

 

 
داستان کوتاه Forsaken -- قسمت اول PDF چاپ نامه الکترونیک
وبلاگ شخصی محمد مهدی حاجی اسمعیلی - متفرقه
نوشته شده توسط محمد مهدی حاجی اسمعیلی   
چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۳۱
فصل اول

دانه های برف با قوسی زیبا اوج میگرفتند و سقوط میکردند.هر از گاهی باد شدیدتر میشد و شنل مرد را با پیچ و تابی زیبا تکان میداد.باشلقی بزرگ صورتش را پوشانده بود و شنل نقره ایی رنگ گسترده ایی بدنش را در بر گرفته بود.

به آرامی دستکش سیاهش را بیرون کشید.کف دست چپش را که رنگ زننده ی سفیدی داشت به سمت بالا و طرف​ بارش برف گرفت.سوسوی نوری نقره ایی رنگ از انگشتر عجیبش که طرحی دایره ایی شکل بر روی آن نقش بسته بود به بیرون تابیده و پس از چند لحظه به خاموشی گرایید.

نیمه ی صورت مرد که از زیر باشلق بیرون زده بود از تمرکز بر روی انگشتر در هم رفت...چشمانش را بر روی طرح دایره ایی آن متمرکز کرده بود و دست راستش را به طور دورانی شروع به چرخاندن به دور انگشتر کرد.اینبار انگشتر درست مثل قبل شروع به سوسو زدن کرد ولی سپس نور شدت گرفت تا جایی که دست چپ مرد را در روشنایی عجیبی به رنگهای مختلف فرو برد.

چشمان مرد درون نور را میکاوید آنچنان که گویی به دنبال گمشده اش میگردد...چشمانش شروع به لرزیدن کرده بودند و خیسی سطح آنها از انعکاس نور قابل تشخیص بود...اشک در چشمان مرد جمع شده بود.

نور ناگهان رشد کرد و سپس...ناپدید شد.درست مثل اینکه چند لحظه پیش اصلا منبع عظیمی از روشنایی از انگشتر مرد بیرون نمیزد...

مرد سرش را به طرف زمین گرفت...ناامیدی از تمام وجودش برمیخواست...
آخرین به روز رسانی در شنبه ۰۳ مرداد ۱۳۸۸ ساعت ۰۰:۱۲
ادامه مطلب...
 
<< ابتدا < قبلی 1 2 3 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 3

مقالات سر راهی !

قانون 80/20 در DHCP چیست ؟!
حتما موقع تنظیم DHCP Server متوجه شدین که باید برای کلاینهایی که درخواست IP میکنند یک Lease تعیین کنید...خب معلومه ! شما که نمیخواین این کلاینتا تا ابد اون آدرسی که بهشون اختصاص داده شده رو داشته باشن و بهشون هم نگن "بالا چشات ابروئه !".

این رو هم بهتره بدونیم که بعد از اینکه 50% زمان دریافت Lease و یا همون اجاره ی IP بگذره، کلاینت یک درخواست به صورت Unicast برای تمدید مدت زمان IPش به همون DHCP Server یی که بهش IP رو داده ارسال میکنه و سپس این سرور اقدام به تمدید مدت زمان اجاره ی IP مربوط به اون کلاینت میکنه...

ادامه مطلب

تبلیغات تصویری

آگهی