دردها و رنجها
خداحافظی ها چاپ نامه الکترونیک
وبلاگ شخصی محمد مهدی حاجی اسمعیلی - دردها و رنجها
نوشته شده توسط محمد مهدی حاجی اسمعیلی   
سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۰ ساعت ۱۰:۰۰

غروبی دیگر

It’s near now, can’t escape it anymore, can’t deny it anymore, and can’t postpone it anymore…
The journey we started together 4 years ago, is coming to its end…
And all the memories, all the pains, and all the happiness we experienced during those years will be embedded in us as a sign of friendship.
The only thing that I can say is that I’m proud to have had the opportunity to be with you… to breath with you, to laugh with you, to cry with you and to Live with you as friends and comrades…
All the hardships we went through in these years were the catalyzer that made our Bonds stronger…
And now, and Today… it’s strange!
I always told myself that I could withstand the parting of our ways, but now that we’re at the crossroads, it seems the hardest thing one could do… the hardest path one could take and the most difficult task after what we’ve been through together…
So I wanted to apologize to you before it’s too late and before any of us miss the chance of seeing each other ever again…
Dear Friends… I, Mohammad M. Haji-Esmaeili, Apologize for any misunderstandings or any pain that I may have brought upon you… some were intended and some weren’t… I apologize for all of them and I Hope that in the end, you could forgive me for whatever it was that may have had a bad impact on any of you… I’m Sorry…
I really don’t want to drag this on any more… but the idea of parting, the idea of severance itself is tearing me apart… and deep inside I feel as if I were to drag this text a bit longer, I could avoid the unavoidable…
Huh! Silly me!
Guess there’s nothing to say anymore but to blabber about stupid things ! so here and now I wish you all Happiness, Health & Prosperity…
May it be that One Day All of Us Could Gather Again and Reminisce About All The Things We Went Through… May That Day All Of Us Be Under God’s Care & Bless…
Until Then…So Long My Friends

بروبکس فناوری اطلاعات ورودی 86 دانشگاه صنعتی شاهرود

 
مردگان زنده... چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 2
بدخوب 
وبلاگ شخصی محمد مهدی حاجی اسمعیلی - دردها و رنجها
نوشته شده توسط محمد مهدی حاجی اسمعیلی   
سه شنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۰ ساعت ۱۱:۵۷

The Living Dead

امام علی (ع)

این مطلب فقط مخصوص اون کسانی هست که به اینجا سر میزنن، حواسشون به فیدهای RSS سایت هست و خواننده های همیشگی مطالب منن... شاید تویی که تازه به اینجا رسیدی، یه کمی اولش قاطی بکنی، ولی اگه یه کم بخونیش، شاید برات جا بیفته... اگه جا نیفتاد هم به حساب خنگی من بذارش !

به نام او که شرمنده ی رحمتشم...

 
تنهاترين رهبر... چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 4
بدخوب 
وبلاگ شخصی محمد مهدی حاجی اسمعیلی - دردها و رنجها
نوشته شده توسط محمد مهدی حاجی اسمعیلی   
چهارشنبه ۲۴ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۱۴:۳۱

مرد بر بالای تپه ایستاده بود، باد شنلش را از پشت بلند میکرد و به اهتزاز در می آورد، نور خورشید بر روی صورت آفتاب سوخته اش افتاده بود و میشد غم را بر روی چهره اش تشخیص داد. افسار اسب را در دستش به سفتی فشرده بود و با دست دیگرش اشکهای روی گونه اش را پاک میکرد...

در پایین تپه و روبروی مرد، خبری دیگر بود. لشکری با عضمت در میانه ی صحرا همچون مواج خروشان دریا بالا و پایین میرفت... از هر طرف که میدیدی تمام نمیشدند... نوک نیزه های لشکریان در زیر تشعشع خورشید میدرخشید، حرکت لشکر به هر سمتی زانوان را سست میکرد و اراده اش در هم کوباننده بود...

لشکر شروع به حرکت کرد... نه به سمت لشکری دیگر... نه به سمت تهدیدی پلیدتر... و نه به سمت آزادگی...

بلکه به سمت یک نفر... یک انسان و در عین حال یک لشکر... بسیار عظیمتر از لشکر دشمن... یک تهدید، بسیار پاکتر از تهدید دشمن.... و یک... آزاد مرد...

آخرین جنگجو... آخرین آزاده... و آخرین قیام کننده ی آنروز دشت کربلا...

مرد خدا را دوست داشت... و خدا او را کشت... و خدا خود، خونبهای او شد...

********************************

مرد هنوز هم بالای تپه ایستاده بود... با همان شنل، با همان صورت آفتاب سوخته، با همان افسار در دست فشرده ولی... با چیزی متفاوت... شاید چشمانش بود، که دیگر غمگین نبود... آری ! چشمان مرد آکنده از تاسف بود...

گذر زمان را میدید، سوءاستفاده از حق را میدید، حماقت و جهل را میدید، غرور و خودخواهی را میدید... مردم را در گذر زمان میدید...

تفاوت چندانی با هزار سال قبل نکرده بودند... ماشین سوار میشدند، از اینترنت استفاده میکردند، تکنولوژی را به خدمت گرفته بودند، به ماه سفر کرده بودند... ولی این مردم، فرقی نکرده بودند...

به هنگام دعوت به حق هنوز هم ساکت میماندند و به هنگام پس زدن زشتیها، هنوز هم فقط زیر لب غرولند میکردند...

به جای مبارزه در میدان حق، هنوز هم از آن میدان کنار میکشیدند و به جای ایستادگی در راه شعائرشان، هنوز هم خود را به دنیایشان میفروختند ! و چه داد و ستد پر ضرری...

لشکریان دشمن هنوز هم مثل قبل پر جوش و خروش بودند، در راه دنیایشان خوب دستور میگرفتند، در راه دنیایشان خوب تلاش میکردند و در راه دنیایشان راحت خدا را میفروختند...

مرد هنوز هم با چشمان متاسفش مینگریست... به خیل جمعیت مردم که سرازیر به سمت دو ضریح بودند...

این مردم باز هم تفاوتی با قبل نکرده بودند، نمازشان را میخواندند، زکاتشان را میدادند، عزاداریشان را میکردند، حجشان را میرفتند، رمی جمراتشان را هم میکردند... ولی باز هم مثل قبل در میدان مبارزه با دشمن حاضر نبودند... باز هم مثل قبل در مقابل ظلم مردم به مردم و یا حتی خودشان ساکت میماندند، باز هم مثل قبل وقتی که باید امر به خوبیها میکردند ساکت میشدند، و باز هم مثل قبل وقتی که باید از زشتیها باز میداشتند سرشان را پایین می انداختند و یا به تذکری بسنده میکردند...

مرد خوب این مردم را میشناخت... آنها سالی چند بار امتحان پس میدادند و اغلبشان مردود میشدند، آنها نیز عادت داشتند درست مثل مردم کوفه نامه بنویسند چه بسا که نامه شان قشنگتر هم شده بود ! آنها میرفتند و انگشت اشاره شان را در داخل یک استمپ میکردند و سپس اثر انگشتشان را به نشانه ی بیعت به پارچه ایی میزدند و به کربلا میفرستن لوآسسسسسد... اثر انگشتی خونین رنگ... ولی فقط رنگش خونین است چرا که جوهری رنگی بیشتر بر روی آن پارچه نخورده است... ادعاهای خالی همیشگی...

این مردم هم مثل مردم هزار سال قبل عزاداری میکنند چه بسا که آنموقع عزاداران محکوم بودند ولی الان آزاد و راحت هستند... این مردم هم برای امامشان میگریند، برای او عزاداری میکنند، برای او با قمه به سرشان میزنند، برای او غذا میدهند، برای او ساعتها پای نوحه ها بر سر و سینه ی خود میکوبند... برای او خیلی کارها میکنند...

ولی مرد بالای تپه میدانست که چه چیزی در این مردم، مثل همیشه، مثل مردم هزار سال قبل، خالی است...

این مردم نیز درست مثل قبلیها، کارهای زیادی برای امامشان میکنند ولی مهمترین کار را نمیکنند... ولی یادشان رفته که امامشان چرا شهید شد، جای پای امام نهادن و پیروی از مشی او کردن را از یادها برده اند... یادشان رفته که امام شان به قصد امر به معروف و نهی از منکر و اصلاح دین جدش قیام کرد...

این مردم از کنار هم رد میشوند بدون اینکه درد و رنج و سختیهای هم را حس کنند، این مردم از کنار فقیران شهرشان بدون توجه میگذرند تا سریعتر بتوانند به مراسم عزاداریشان برسند، برای این مردم کمتر از 5 دقیقه کافی است تا در پایان مراسم عزاداری کاملا یادشان برود که به چه هدفی به آنجا آمده بودند...

برای ما مردم نیز عزاداری امام حسین تبدیل به یک تفریح 10 روزه در سال شده... تفریحی که در طول آن با دوستانمان دور هم جمع میشویم، سینه میزنیم، زنجیر میزنیم، اشک میریزیم و زیارت میخوانیم... ولی در آخر دهه، ولی در آخر روز، دوباره به خانه های خود بازمیگردیم بدون اینکه دردی از جدایی از حق در سینه مان بماند و اشک و آهی از راه حسین در قلبمان...

و برای ما نقل زندگی ابوذر، عمار، سلمان، میثم و یا مالک آسان است... برای ما دیدن فیلمهای زندگی این بزرگ مردان آسان شده است... چرا که هیچوقت در شرایط آنها نبوده ایم و هیچوقت سختیهای آنها را نچشیده ایم...

و مرد هنوز هم بر روی اسبش نشسته بود و به خیل مردم گذرا در زمان مینگرد...

********************************

و در پایان روز وقتیکه همه به خانه های خود میروند، وقتیکه همه با دغدغه های کسب فردایشان به خواب میروند، مرد هنوز هم بالای تپه ایستاده ...

مرد ما را هیچوقت تنها نگذاشت بلکه ما وی را از خود راندیم... وی را از خود راندیم هنگامیکه نماز اول وقتمان را رها کردیم، وقتیکه به امر به معروف و نهی از منکر پشت کردیم، هنگامیکه به خود نیز رحم نکردیم...

ما مرد را از خود راندیم هنگامیکه او ما را به حق فرا خواند و ما او را با پرخاشگری رنجاندیم... هنگامیکه هوی و هوس نفسمان بر پشتمان سوار شد و افسارمان را به دستش گرفت...

هنگامیکه خودمان را به دنیایمان فروختیم...

********************************

مرد سرش را پایین انداخت، آخرین نگاهها را به پایین تپه انداخت و در نهایت تصمیمش را گرفت... افسار اسب را تکان داد و شروع به برگشتن کرد... او ما را نظاره میکند، ولی تغییری نمیبیند، رستگاری نمیبیند و آزادگی ندیده است...

و مرد تصمیم گرفت که جایی دیگر را به دنبال آخرین یاران خودش بگردد، انگار که هیچوقت از مردم پایین تپه کسی برای یاری به سمت او نخواهد آمد، انگار که ما ثابت کرده ایم که همان مردم پیشین هستیم که هیچ تفاوتی نکرده ایم...

انگار که ما همان کوفیان هستیم ولی با ظاهری مترقی و جدید... با ادعاهایی کوبنده و طبلهایی توخالی...

 
روح زمان -- Zeitgeist چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 4
بدخوب 
وبلاگ شخصی محمد مهدی حاجی اسمعیلی - دردها و رنجها
نوشته شده توسط محمد مهدی حاجی اسمعیلی   
شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۹ ساعت ۰۱:۲۹

روح زمان -- Zeitgeist

 

نیا نیا گل نرگس جهان که جای تو نیست

دو صد ترانه به لبها یکی برای تو نیست

تنها نشسته بود... مردم از کنارش میگذشتند، در کنارش بودند، بعضی اوقات سر صحبت را با وی باز میکردند و بعضی اوقات با او گرم میگرفتند... ولی مرد... تنها بود... مثل همه ی کسان دیگر در آنجا...

سرش را برگرداند و به خانواده های متعددی که در نزدیکیش بر روی حصیرهای کهنه یا فرشهای مسافرتی نشسته بودند، نگاهی انداخت... کودکان خانواده ها به خواب رفته بودند و مادران چادرهای سیاهشان را بر روی آنها کشیده بودند تا از سرمای شب بیدار نشوند... برخی در حال کتاب دعا خواندن بودند، برخی دیگر به صدای نوحه ایی که از بلندگوهای مسجد پخش میشد گوش میکردند و بعضی نیز... بعضی سر در گریبان فرو برده بودند و زیر لب چیزهایی زمزمه میکردند... میشد چکیدن قطره های اشک مرواریدیشان بر روی حصیرها را تشخیص داد... میشد زمین خیس از اشک زیرشان را دید...

ناگهان منقلب شد... در حال برگرداندن سرش بود که چشمش به کسی در نزدیکیش افتاد... مرد دیگری بود که بر روی زمین نشسته بود و به روبرویش خیره شده بود... احساسی به او گفت که مرد تشنه است، شاید بخاطر گرمای هوا بود و یا شاید حسی دیگر... حسی ناآشنا...

بطری آبش را برداشت، بلند شد و پس از چند قدم به مرد رسید...

مرد در حال نوشیدن آب بطری بود که احساسی غریب به او دست داد، انگار که نوری را در وی دیده بود و یا نسیم آشنایی به سویش وزیده بود... ناگهان بی اختیار از مرد تشنه خواهشی کرد : آقا ! شما برای ظهور آقا امام زمان (عج) دعا کنین...

نمیدانست که چرا چنین حرفی زده ولی میدانست که باید این را میگفت... سرش را پایین انداخت ولی از گوشه ی چشم حرکت لبهای مرد را تشخیص داد... انتظار سری تکان دادن و یا تعارف از مرد داشت، انتظار داشت که او هم مثل هزاران نفر دیگر، جواب مثبتی به او بدهد و امیدش را تقویت کند...

امید ! چه چیز عجیبی ! بعضی وقتها بهترین دوست انسان... و بعضی وقتها... بدترین دشمن او...

" اگر شیعیان ما به اندازه ی همین جرئه آب به ما میل میداشتند، آنگاه حاضر بودیم..."

لحظه ایی در جایش خشک شد ولی حتی وقتی که میخواست برگردد و به مرد نگاه بکند، حتی وقتی که اشک به سرعت چشمانش را در نوردید، میدانست که چه اتفاقی خواهد افتاد... سرش را برگرداند ولی... مرد رفته بود...

نیا نیا گل نرگس که در زلال دلی

هزار آینه نقش و یکی ز خال تو نیست

***************************************************

چشماش رو باز کرد... ساعت یک و نیم بعد از ظهر بود، امروز هم دیر از خواب بیدار شده بود چرا که دیشب تا صبح توی اینترنت داشت ول میچرخید ولی مهم نبود چونکه 7 ساعت خوابش رو کرده بود ! از 6 صبح تا 1 بعد از ظهر میشد هفت ساعت خواب، پس زیاد نخوابیده بود !

 
عکسهایی در مورد بی عدالتی با مسلمانان چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 4
بدخوب 
وبلاگ شخصی محمد مهدی حاجی اسمعیلی - دردها و رنجها
نوشته شده توسط محمد مهدی حاجی اسمعیلی   
دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۹ ساعت ۱۸:۱۲

عکسهایی در مورد بی عدالتی با مسلمانان

داشتم توی اینترنت میگشتم که خیلی اتفاقی این عکسها که در مورد "بی عدالتی با مسلمانان" هستش رو دیدم... عکسها به سبک انیمه های ژاپنی هستن و موضوعات جالبی رو نشون میدن... دیدم بد نیست که شما هم اینها رو ببینین... چند تاشون رو در صفحه ی اول میذارم و برای دیدن بقیه شون باید به ادامه ی مطلب برین :

 

بی عدالتی با مسلمانان 1

بی عدالتی با مسلمانان 2

 

 
<< ابتدا < قبلی 1 2 3 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 3

مقالات سر راهی !

پیاده سازی DHCP Relay Agent

ما برای پیاده سازی Relay Agent طبق سناریوی سوم که در مقاله ی قبلی با نام "DHCP Relay Agent چیست؟" مطرح شد عمل میکنیم. در این سناریو ما میایم و طبق توپولوژی Star مرکز ارتباطات شبکه و یا همون مکانی که قراره Router قرار بگیره رو تبدیل به Relay Agent میکنیم.

در اینحالت ما دو انتخاب داریم...

 

پیاده سازی DHCP Relay Agent

تبلیغات تصویری

آگهی
آگهی